Thursday, July 26, 2007

شما بايد...8

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( هشتمين قسمت)

پس از فرستادن داروها، برای آقا مصطفی، از آقا مصطفی هم، ديگر خبری نمیشود ...... تا.... دو سه سال بعد که پسرش می آيد به هلند و به من تلفن می زند که می خواهد مرا ببيند!

(او را قبلا، ديده بودم؟!).

( نه ).

(می دانستم که آقا مصطفی، اصلا، چنان پسری دارد؟!).

(نه).

( آيا آقا مصطفی به من گفته بود که پسرش، بورسيه ی جمهوری اسلامی است و در دانشگاهی، درهلند درس می خواند؟!).

(نه ).

( آيا به خانه ام دعوتش کردم؟!).

( بلی. فکر نمی کنيد که داريد يک کمی تند می رويد؟!).

ماشين را می کشاند به کنار خيابان و در نقطه ای تاريک ، زير درختی مجنون، با ترمزی نسبتا شديد، توقف می کند و به من خيره می شود و می گويد: ( خواهش می کنم، به من نگو شما!).

می گويم : ( دستور سازمانی است؟!).

می گويد: ( نه. دستور دلم است. اگر دستور سازمان بود، نمی گفتم خواهش می کنم!).

از وقتی که خودش را از پنجره ی ماشين به بيرون پرتاب کرده است، آدم ديگری شده است. چادر و مقنعه را به کناری گذاشته است. زياد جلوی آينه می ايستد و به خودش خيره می شود. می گويد که پس از سال های سی و چهل، سی چهل سالی، پيرتر شده است. هر صبح جمعه، در هوای گرگ و ميش، می زند به کوه. گاهی هم به همراهش می روم. ماشين را در جائی نزديکی های دربند، پارک می کنيم و بالا می رويم و من، درحوالی اولين پناهگاه، بساط نقاشی ام را علم می کنم و او می رود، رو به قله. گاهی که از خودم و اشکال و رنگ ها و حجم هائی که احاطه ام کرده اند، خسته می شوم، دوربين را بر می دارم ورو به او می گيرم و ميزانش می کنم و می بينمش که مثل قوچی نا آرام، می جهد از اين صخره به آن صخره و.....

( آيا می دانستی که آقا مصطفی، به جرم اختلاس، به زندان افتاده است؟!).

( بلی می دانستم. پسرش می گفت که حقيقت ندارد. می گفت که توی دعواهای جناحی، به هر حال، يکی را بايد فدا می کرده اند و اينبار قرعه ی فال، خورده است بنام پدر او!).

(آيا قبلا می دانستی که آقا مصطفی هم، جناحی است؟!).

(نه).

( آيا از پسرش پرسيدی که پدرش، عضو کداميک از جناح ها است و دعوا بر سر چه بوده است؟!).

(نه).

( چرا؟!).

( چون، برايم فرقی نمی کند. چون، ميهمان من بود. چون، به من پناه آورده بود. چون، آمده بود که به او کمک کنم!).

( چه کمکی؟!).

( می گفت که به دليل به زندان افتادن پدرش، بورسش را قطع کرده اند و چون، فتح الله خان، به من احترام می گذارد و ضمنا، با بالا بالا ها هم رابطه دارد، پدرش گفته است بيايد پيش من که اگر ممکن است، با فتح الله خان، تماس بگيرم و از او بخواهم که...........).

( آيا به او نگفتی که مگر اين فتح الله خان، همان فتح الله خانی نيست که به پدرت آقا مصطفی، گفته بود که من می خواسته ام پسرش را به دامن ضد انقلاب بيندازم؟! حالا، چطور شده است که به من بيشتر از پدرت احترام می گذارد؟!).

( نه. به آن صورت نگفتم، اما گفتم که متاسفانه، در اين مورد، کاری از دستم، ساخته نيست وپدرتان آقا مصطفی هم، خوب می دانند که من، هيچ رابطه ای با فتح الله خان ندارم و خودشان به مراتب، به ايشان نزديک ترهستند تا من. و متعجب هستم که ايشان، به چه دليل، شما را، پيش من فرستاده اند که با فتح الله خان، تماس بگيرم! بايد احتمالا، سوء تفاهم و يا اشتباهی پيش آمده باشد!).

( خوب! عکس العملش چه بود؟!).

( هيچ! فقط خيره نگاهم کرد و بعدش هم که رفت، با وجو آنکه، در خود همين هلند درس می خواند و زندگی می کند، نه تنها ديگر به سراغ من نيامده است، بلکه حتی دريغ از يک تلفن خشک و خالی! چند وقت پيش هم، شنيدم که بورس قطع شده اش، دو باره وصل شده است و علاوه بر آن، پدرش آقا مصطفی هم ، به کمک همان فتح الله خان، با سپردن وثيقه ی بليون تومانی او، از زندان بيرون آمده است و ضمنا، مديرعامل يکی از شرکت های فتح الله و يار گرمابه و گلستان او، شده است و........).

( و هنوز هم می خواهی بگوئی که اين مردم را دوست داری؟!).

( طبيعت من، طبيعت دوست داشتن است. تحمل حمل کينه و نفرت را ندارم).

(دستت را بده به من و برای يک لحظه، چشم هايت را ببند).

دستم را می دهم به او و چشم هايم را می بندم. با گرفتن دستم در دستش، گرمائی مخمور، جاری می شود درون رگ هايم. انگشت وسط و اشاره ام را می گيرد ميان انگشتانش و نوک آنها را می گذارد روی جائی از تنش و می گويد: ( ببين در اينجا، چه نفرتی از آنها تل انبار شده است!). انگشتانم می سوزند. انگار فروکرده باشدشان درون کوره ای از آتش. تاب نمی آورم. دستم پس می کشد و چشم هايم باز می شوند. می گويد: (سوختی؟!). به نوک انگشتانم نگاه می کنم. تاول زده اند. با ديدن تاول ها، چنان سوزشی همه ی تنم را پر می کند که از شدت آن، اشک، درون چشم هايم حلقه می زند. نوک انگشتانم را رو به او می گيرم و رنجيده، می گويم: (از من هم؟!). با مهربانی، صورتم را می بوسد، دستم را می گيرد و بالا می برد و نوک انگشتان تاول زده را، فرو می برد درون دهانش و می مکد وبعد که بيرون می آورد، به انگشتانم نگاه می کنم، تاول ها، ناپديد شده اند. خودش را جمع و جورمی کند و دامنش را می کشاند روی زانوهايش و سرش را بر شانه ام تکيه می دهد ومی گويد: ( می بينم که شاه دارد می رود!).

چند ماه پيش، آقا مصطفی، در ارتباط با شرکتی که دارد، سرو کارش می افتد به يکی از ادارات بنياد جان بازان که پسر خواهرم – عباس جهان زاده - ، رئيس آنجا است! به گفته ی منشی عباس: اول صدای بحث و جدل و دعوای عباس و آقا مصطفی بلند شده است و بعد هم آقا مصطفی، با عصابانيت، از اتاق بيرون آمده است و پشت سر او، عباس تلفن زده است به جائی و تا آقا مصطفی، خودش را جمع و جور کند که از اداره بزند بيرون، چند نفر می آيند و او را دست بند می زند و با خودشان می برند و هرچه آقا مصطفی می گويد، آخه به چه جرمی؟! می گويند، حالا بيا برويم، بعدا، معلوم می شود!

در بعد از ظهر همان روز، خواهرم – مادر عباس – در منزلش، به آرزوی بازگشتن برادرتبعيدی اش - يعنی من -، سفره ی ابوالفضل انداخته است و طبق معمول، جمع فاميل، جمع است که در ميان آنها، يک خبرچين از خدا بی خبر، خبر دعوای عباس و آقا مصطفی را می آورد و می گذارد وسط سفره و يکی ازخواهران آقا مصطفی که در ميان ميهمان ها بوده است، به ناگهان، به طرفداری از آقا مصطفی، فريادزنان از جايش بلند می شود و عده ای به طرفداری از او و عده ای هم، به طرفداری از خواهرم، بر می خيزند و بعدش هم، بحث و جدل و دعوا و خواهر آقا مصطفی، درحالی که منزل خواهرم را با عصبانيت ترک می کند، فرياد می زند که : ( به حق چيزهای نديده و نشنيده! از يک طرف، بی هيچ و پوچ، برادر بدبخت مرا می اندازند زندان و از يک طرف، برای برادر ضد انقلاب و از دين برگشته ی کمونيست و کافرشان، سفره ی ابوالفضل می اندازند!).

خواهرم هم که تا چند لحظه پيش، با خواهش و تمنا، سعی در به دست آوردن دل خواهر آقا مصطفی را داشته است، تهمت زدن خواهر آقا مصطفی را، تاب نمی آورد و رو به او، فرياد می زند که : ( آن کسی که ضد انقلاب است، برادر من نيست خانم! ضدانقلاب، آنهائی هستند که در ظاهر، با يک دستشان برای انقلاب سينه می زنند و با دست ديگرشان از توی جيب انقلاب، اختلاس های چند مليونی و........) بعدش هم، حالش بهم می خورد و آمبولانس خبر می کنند می رسانندش به بيمارستان!

شوهر خواهرم، پس از يکماه که خواهرم را در بيمارستان قلب، بخش مراقبت های ويژه، بستری کرده اند - و چون نخواسته اند باعث ناراحتی من بشوند، به من خبر نداده اند - ازشرکتش، در ايران، به هلند، تلفن می زند و ازماجرای دعوای پسرش عباس، با آقا مصطفی حرف می زند و بعد هم می گويد که علت اصلی دعوای آنها، شما بوده ايد!

می گويم : ( چرا من؟!).

می گويد: ( چون، آقا مصطفی، در يکی از دفعاتی که به اداره ی عباس رفته بوده است، به يکی از کارمندهای عباس گفته بوده است که دائی رئيستان، در خارج از کشور، به ضد انقلاب پيوسته است و نه تنها از دين اسلام خارج شده است، بلکه چند وقت پيش، با يکی از اين راديوهای بيگانه مصاحبه ای کرده است و گفته است که " اسلام آمده است و ريده است به مملکت ما!").

داستان ادامه دارد.............

شما بايد...9

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

(نهمين قسمت )

شوهر خواهرم، پس از يکماه که خواهرم را در بيمارستان قلب، بخش مراقبت های ويژه، بستری کرده اند - و چون نخواسته اند باعث ناراحتی من بشوند، به من خبر نداده اند- ، ازشرکتش در ايران، به هلند تلفن می زند و ازماجرای دعوای پسرش عباس، با آقا مصطفی حرف می زند و بعد هم می گويد که علت اصلی دعوای آنها، شما بوده ايد!

می گويم : ( چرا من؟!).

می گويد: ( چون، آقا مصطفی، در يکی از دفعاتی که به اداره ی عباس رفته بوده است، به يکی از کارمندهای عباس گفته بوده است که دائی رئيستان، در خارج از کشور، به ضد انقلاب پيوسته است و نه تنها از دين اسلام خارج شده است، بلکه چند وقت پيش، با يکی از اين راديوهای بيگانه مصاحبه ای کرده است و گفته است که " اسلام آمده است و ريده است به مملکت ما!").

می گويم : ( اولا، همانطور که خودتان هم اطلاع داريد، آقا مصطفی، در قبل از انقلاب، کارمند شرکت نفت بوده است که پس از انقلاب، تصويه و اخراجش کرده اند و به نظر ايشان، يکی از بانيان اخراج شدن او، همين عباس شما بوده است و اين قضيه، قضيه ای نيست که آقا مصطفی، بتواند به سادگی از آن بگذرد. بنابراين، علت دعوای آنها، من نبوده ام، بلکه بهانه ای شده ام برای تصويه حساب های گذشته شان! ثانيا، آنچه آقا مصطفی، به آن استناد کرده است، مصاحبه نبوده است، بلکه شعری بوده است که در سايت ايران امروز......).

حرفم را با عجله قطع می کند و می گويد: ( بعله! بعله! خواندم!... بچه ها، پرينتش کرده بودند. دادند به من، خواندم. بعله! .... " سه هنگام"....بعله!... خواندم!.....بعله! اسلام نبود، انقلاب بود! بعله! نوشته بوديد انقلاب آمد و....بعله!....... ، ولی کدام انقلاب؟! نمی دانم که شما متوجه هستيد که وقتی می نويسيد، انقلاب آمد و ريد به ايران، يعنی.... استغفرالله، انقلاب اسلامی ای که در ايران اتفاق افتاده است، آمده است و....... بقيه اش را نمی خواهد بگويم! خودتان، ماشاألله، نويسنده هستيد و.......بگذريم!).

می گويم : ( نه! اجازه بدهيد که نگذريم! شما می گوئيد: انقلابی که در ايران اتفاق افتاده است، انقلابی اسلامی بوده است. من می گويم که انقلاب ايران، انقلابی بوده است ، متعلق به همه ی مردم ايران و به خاطرنان و آب و برق و کار و بهداشت و مسکن و آزادی بيان و قلم و دين و مذهب و مکتب و.............).

صدايش، خش دار می شود و می گويد : ( به هرحال، اکثريت مردم ايران، مسلمان هستند يا نه؟!).

می گويم : ( بلی. مسلمان هستند. اما در اکثريت بودن، خوردن و پايمال کردن حق اقليت های ديگر را توجيه نمی کند. و تازه، مسلمان کدام اسلام؟! اسلام تشيع، اسلام تسنن، اسلام.....).

می گويد : ( ای آقا! اينقدرنبايد مته به خشخاش گذاشت! به هر حال، همه مسلمان هستيم!).

می گويم : ( بالاتر از مسلمان بودن، همه ی ما، انسان هستيم و فرزندان يک پدر و مادر! اما، درواقعيت، وقتی پای ارث و ميراث مادی و معنوی به ميان می آيد، بعضی ها، خودشان را، برتر و بهتر از ديگران به حساب می آورند و در مواردی هم، زن ها، نصف مردها........).

حرفم را، با چند سرفه ی مقطع، قطع می کند می گويد : ( خيلی خوب! اصلا، می گيريم که انقلاب، انقلاب اسلامی نبوده است ، بلکه انقلاب همه ی مردم ايران بوده است. مگر شما، ضد انقلاب هستيد که در شعرتان می گوئيد: " انقلاب آمد و ريد!"؟!).

می گويم ( بلی. من، ضد " انقلاب " هستم. در قبل از انقلاب هم، ضد " انقلاب " بوده ام!).

لحظه ای سکوت می شود و بعد، گلويش را صاف می کند و می گويد : ( يعنی، می خواهيد بگوئيد که شما، در قبل از انقلاب، طرفدار شاه بوده ايد و ما نمی دانستيم؟!).

می گويم : ( نخير! من، دوست شاه بوده ام!).

می گويد : ( داريد شوخی می کنيد؟!).

می گويم : ( نخير! خيلی هم جدی است. شما هم، دوست شاه بوده ايد و گرنه با هشدارهائی که به شاه می داديد، سعی نمی کرديد که جلو انقلاب را بگيريد!).

با صدائی که از شدت عصبانيت پنهان شده، می لرزد، تقريبا، داد می زند و می گويد : ( من؟! من طرفدار شاه بودم ؟! من، می خواستم جلو انقلاب را بگيرم؟! منی که بهترين سال های زندگی ام را در زندان های شاه گذرانده ام؟!).

می گويم : (شما، بهترين سالهای زندگی تان را در زندان شاه گذرانده ايد، چون می خواستيد که صدای انقلاب مردمی را که در راه بود، به گوش او برسانيد.درست است؟!).

می گويد : ( بلی. و نه تنها به هشدارهای ما، وقعی نگذاشت، بلکه در عوض آن، ما را به زندان انداخت. شکنجه کرد . کشت و تبعيد کرد، تا انقلاب شد و گفت که صدای انقلابتان را شنيدم! خوب! کجای اين، دوستی کردن با شاه بوده است؟!).

می گويم : ( مگر نه آن است که يک دوست خوب، عيب دوستتش را می گويد و او را از خطراتی که نتيجه ی آن عيوب است، آگاه می کند؟! خوب! من وشما هم، در قبل از انقلاب – شما، با کار سياسی و من، با کار فرهنگی -، سعی می کرديم که مثل يک دوست خوب، گفتار و کردار و پندار شاه را نقد کنيم و او را نسبت به عواقب کارش که ريختن آب به آسياب انقلاب بود، هشدار دهيم و.......).

می خندد و می گويد : ( خوب! بعله. اگر اينطور باشد، پس همه ی سياسيونی که در زندان شاه بودند...... )

می گويم : ( بلی! و نه تنها، سياسيون، بلکه همه ی زندانيان زندان های جهان، از جمله زندانيان سياسی و غير سياسی زندانی در زندان های جمهوری اسلامی ايران .........).

احتمالا، برای آنکه ادامه ی حرف مرا نشنود، می زند زير خنده و وسط خنديدن، دو باره، سرفه اش می گيرد و با همان سرفه، تقريبا، فرياد زنان به ميان حرفم می پرد و می گويد : ( خواهش می کنم! خواهش می کنم! ديگر قرار نشد که وسط دعوا، نرخ تعين کنيد! خوب، همين صحبت ها را می کنيد که پشت سرتان، آن شايعه ها را پخش می کنند و می گويند که ايشان، از دين خارج شده است!).

می گويم : ( هنوزکجايش را ديده ايد! در جامعه ی ايرانی، چه در داخل و چه در خارج، هر کس که بخواهد برعليه جهل و تزوير و قلدری کانون های قدرت دينی و مذهبی و سنتی و حتی روشنفکری، بجنگد، بايد منتظر شايعه های بهتر از اين ها هم باشد!).

با سرفه هائی که ديگر نمی تواند جلوی آن را بگيرد، می گويد : ( بعله! بگذريم...- سرفه - بعله! منظورم اين است که..... – سرفه - بعله!.... غرب، سر تا پايش عيب است – سرفه - .....بعله!...... آنچه بی عيب است، اسلام است..... – سرفه - بعله!...... فقط اسلام! .... – سرفه -......بعله! ....بگذريم..... بعله! ..... داشتم از شايعه سازی آقا مصطفی می گفتم..... بعله..... خلاصه، خبر شايعه سازی آقا مصطفی، می رسد به گوش عباس وعباس هم..... – سرفه-..... با همه ی اختلاف نظر وعقيده ای که با شما دارد، عرق فاميلی اش به جوش می آيد و.....- سرفه-.... دفعه ی بعد که سر و کار آقا مصطفی به اداره می افتد، به کارمندهايش می سپارد که او را دست به سرکنند و بعد هم بفرستندش به اتاق او و خلاصه،..... – سرفه - ..... چون آن روز، آقا مصطفی رويش را زياد می کند، عباس هم تلفن می زند به يکی از دوستانش که می آيند و آقا مصطفی را با خودشان می برند تا مقداری آب خنک بخورد و حالش جا بيايد!.....سرفه سرفه......... سرفه....سرفه.....سرفه....سرفه...........).

بنا بر تجربه های ناخوشايند قبلی، وارد چون و چرا کردن، دردعواهای خانوادگی نمی شوم و ازگوشه و کنايه زدن هايش هم، درمی گذرم و می گويم : ( بگذريم!......تا کی قرار است که دربيمارستان باشد؟!).

می گويد : ( فکر می کنم تا آخر هفته ی آينده، مرخصش کنند. بحمدالله، حالش بهتر شده است. فقط خيلی از شايعه ی ضد اسلام شدن و از دين خارج شدن شما ناراحت است!).

می گويم : ( خودتان داريد می گوئيد که شايعه است، پس چرا خواهرم بايد ناراحت شود؟!)

می گويد : ( راجع به شما، با او خيلی صحبت کرده ام و گفته ام که اولا، شايعه است و ثانيا، به هرحال، ممکن است که ايشان، در اثر فشارزندگی در غربت، يک وقت هائی عصبانی بشوند و حرف هائی بنويسند که بوی ضد انقلابی گری بدهد، ولی ايشان، مطمئنن، ضد اسلام نخواهند شد. اما، مگر گوشش بدهکار حرف های من هست؟! همه اش اصرار دارد که با خودشما، صحبت کند وحقيقت را ازدهان خودتان بشنود که آيا هنوز مسلمان هستيد يا نه؟!).

می گويم : ( تلفن بيمارستان و شماره ی اتاقش را بدهيد، الان به او زنگ می زنم واعتراف به مسلمانی می کنم تا خيالش راحت شود!).

می گويد: ( نه! فکر نمی کنم به صلاح باشد. ممکن است باشنيدن صدای شما، هيجان زده شود. دکتر گفته است که هيجان، برايش سم است. مرخصش که کردند و آورديمش به منزل، خودم با او صحبت می کنم و آماده اش که کردم، به شما زنگ می زنم. ولی خواهشم اين است که حتی اگرشايعه ی از اسلام خارج شدنتان هم، حقيقت داشته باشد، مبادا به او چيزی بگوئيد، چون خدای نخواسته، اگر يکدفعه ی ديگر، حالش بد شود،، کارش تمام است....... راستی! منصورهم برگشت!).

می گويم : ( کدام منصور؟).

می گويد : ( آقا منصور، پسر حاجی اصغر زاده ! چطور نمی شناسيد؟!).

می گويم : (خوب. پس با آمدن ايشان، ديگر جمعتان، جمع شد!).

می گويد : ( فاميل زن داداش شما است! من با ايشان چه رابطه ای دارم؟!).

می گويم : ( بگذريم! پس، اواخر هفته ی آينده، منتظر تلفن شما هستم).

می گويد : ( بعله!..... خلاصه، ايشان برگشته است ايران و با خواهر زاده ی فتح الله خان هم که بيست سالی از ايشان کوچکتر است، ازدواج کرده است و توی يکی از شرکت های فتح الله خان هم، شده است مسئول خريد خارجی و بيائيد و ببنينيد که چه دم و دستگاهی برای خودش به راه انداخته است! باباجان همه آمده اند! پاشيد بيائيد! به خدا قول می دهم که بهتان بد نگذرد!).

می گويم : ( انشاأ لله، قسمت بشود، ما هم می آييم. چرا نمی آييم؟!).

می گويد : ( بيست سال است همين را می گوئيد! پدر ومادر خدا بيامرزتان هم تا زنده بودند، چشمشان به راه بود که همين روزها می آييد! نيامديد که نيامديد تا از دستشان داديد!).

می گويم : ( قسمت است ديگر. چه می شود کرد؟).

می گويد : ( هی می گوئيد قسمت! قسمت! ولی، خود انسان هم بالاخره، مسئوليتی دارد. همه اش را نمی شود که به گردن خدا و قسمت و اين جور چيزها انداخت! می شود؟!).

میگويم : ( نخير!. البته که نمی شود! انشاألله درست می شود).

می گويد : ( راستی! از يعقوب تيموری خبری داريد؟!).

چون نمی دانم که از به ميان آوردن نام يعقوب تيموری، چه منظوری دارد، می گويم : ( يعقوب تيموری ديگر کيست؟!).

می گويد : ( ای بابا! مثل اينکه پاک حافظه تان را از دست داده ايد! يعقوب تيموری، پسر آژدان تيموری خودمان! آژدان يکدنده! همانکه بچه ها می گويند داريد داستان زندگی اش را می نويسيد! يادتان آمد؟!).

می گويم : ( آه. بلی! يادم آمد! يعقوب. يعقوب! حالا مگر چه شده است؟!).

می گويد : ( پس از چند سال که ناپديد شده بود، يکی از آشناهای ما که دانشجو است، توی آلمان ديده بودش. گفتم که شايد به هلند آمده باشد و سری هم به شما زده باشد. حواستان جمع باشد ها!).

می گويم : ( چرا؟!).

می گويد : ( هيچی! همينجوری. به هرحال، يادتان نرود که برای آمدن، اقدام کنيد. هرچه بوده است، ديگر گذشته است. برنامه هائی را هم که برای تلويزيون ساخته بوديد، تا به حال، چندين بار نشان داده اند. پس معلوم می شود که مسئله ای نداريد. اگر هم خدای نخواسته، مسئله ای، چيزی پيش بيايد، بالاخره ، فتح الله خان را داريم! ).

می گويم : ( لطف داريد. لطف کرديد که تلفن زديد و مرا در جريان حال خواهرم گذاشتيد).

می گويد : ( غفلت، موجب پشيمانی است. يادتان نرود. اقدام کنيد!).

می گويم : ( انشاألله. انشاألله. منتظر تلفنتان هستم. سلام برسانيد. خدا حافظ).

می گويد : ( در ضمن، توی همان داستانتان که در سايت ايران امروزمی نويسيد، بچه ها می گفتند که از پسر آقا مصطفی نام برده ايد که بورس گرفته است و آمده است به هلند، برای تحصيل. می خواستم بگويم که اولا، آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، يعنی بدبخت، اصلا، پسر ندارد، بلکه چهار تا دختر دارد! ثانيا، چنانکه می گفتند، از آنجائی که در داستان شما، آقا مصطفی، شخصيتی هرهری مذهب و فرصت طلب و دودوزه باز و خلاصه، آدم خوبی معرفی نشده است و قبل از آن هم، اشاره ای به اختلاس کردن او شذه است، ممکن است خوانندگان شما، فکر کنند که جمهوری اسلامی، برای دادن بورس، خدای نخواسته، نسبت به ارزش های دينی و اخلاقی بورس گيرنده ها، بی توجه است! درحالی که اصلا، اينطوری نيست، بلکه بر عکس، شرط اصلی گرفتن اين بورس ها، مسلمان و متعهد بودن به اسلام و انقلاب و امام و ولايت فقيه است و....... ).

داستان ادامه دارد.......................

شما بايد...10

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون آوريد!

( دهمين قسمت)

شوهر خواهرم می گويد : ( در ضمن، توی همان داستانتان که در سايت ايران امروزمی نويسيد، بچه ها می گفتند که از پسر آقا مصطفی نام برده ايد که بورس گرفته است و آمده است به هلند، برای تحصيل! می خواستم بگويم که اولا، آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، يعنی بدبخت، اصلا، پسر ندارد، بلکه چهار تا دختر دارد! ثانيا، چنانکه می گفتند، از آنجائی که در داستان شما، آقا مصطفی، شخصيتی هرهری مذهب و فرصت طلب و دودوزه باز و خلاصه، آدم خوبی معرفی نشده است و قبل از آن هم، اشاره ای به اختلاس کردن او شده است، ممکن است خوانندگان شما، فکر کنند که جمهوری اسلامی، برای دادن بورس، خدای نخواسته، نسبت به ارزش های دينی و اخلاقی بورس گيرنده ها، بی توجه است! درحالی که اصلا، اينطوری نيست، بلکه بر عکس، شرط اصلی گرفتن اين بورس ها، مسلمان و متعهد بودن به اسلام و انقلاب و امام و ولايت فقيه است و....... ).

برای آنکه او را بخند انم و به آن وسيله، تا حدودی، زهرتصوراتش را رقيق تر کنم، می گويم : ( اگر آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، پس آن کسی که درهمين داستان به من تلفن زده است و گفته است که پسر آقا مصطفی است و بعد هم به خانه ام آمده است و از من خواسته است کمکش کنم که بورسش را قطع نکنند، چه کسی بوده است؟!).

غش غش می خندد و می گويد : ( داستان را شما داريد می نويسيد، آنوقت از من می پرسيد که.......!).

صدايش، حاضر و غايب می شود. نمی دانم که از کدام زمان و مکان می آيد و نمی دانم که آن را با چه زمان و مکانی بايد فهم کنم که باز، زمان و مکان و يا چيزی در آن ميان، چند وجهی و چندين لايه ای نشود و....

می گويد : ( .......خداوندی ....عدالت ...... آفرينش آسمان....... زمين ......قوام و صلاح .....انسان ها قرارداد و آنان را به ......در جهت خوبی و ..........از بدانديشی ها........).

وجوه و لايه ها، با هم می آيند. بعضی ، واضح تر از بعضی ديگر هستند. تا قبل از اختراع عکاسی و سينما، اگر به ناگهان، حس ششم می آمد و انسانی را به درون گردابی از آن وجوه و لايه ها، فرو می کشاند، چه جانی بايد می کند آن انسان تا با پنج حس ديگرش، " خود" را بچسباند به واقعيت درون و بيرونش و....

می گويد : ( ....... مهمترين چالش عصر ما...... فرسايش.......انسان ها به دليل دوری...... معنوی و يکتا پرستی ......... سازمان بايد.... ....).

دارم از مدرسه بر می گردم که می بينم، دست های طاهره را با طنابی از پشت بسته ايد و طنابی هم انداخته ايد بر گردنش و داريد او را جلوی بقال و قصاب و نانوا و سبزی فروش و آژدان تيموری و ديگر تماشاگران، به دنبال خودتان می کشانيد که لات جوانمرد محله، پيدايش می شود و با ديدن چنان منظره ای، کت و کلاهش را به گوشه ای پرتاب می کند و می آيد طرف شما و می گويد : ( صبر کون ببينم! خوبيت نداره! مگه اين ضعيفه، فسق و فجوری داشته که.....).

کاغذی از جيبتان بيرون می آوريد و به سويش می گيريد و می گوئيد : ( به تو چه! زن من است! اين هم قباله اش!).

لات جوانمرد، برای کسب تکليف، به سوی ما نگاه می کند. همه، سرمان را به علامت تأييد حرف شما، تکان می دهيم و لات جوانمرد هم، می رود به طرف کت وکلاهش وآن ها را از روی زمين برمی دارد و در حالی که می تکاندشان، می گويد : ( خب! پس در اين صورت، ببشخيد! صلاح مملکت خويش، خسروان دانند! زت زياد. ما رفتيم!).

می گويد: ( الو!..... آنجا هستيد!).

می گويم : ( گوشم با شما است!).

درجائی، وقتی دو تا انسان، با هم ازدواج می کنند، شريک زندگی مشترکشان می شوند و در جائی، دوست و در جائی، دشمن و در جائی، اصلا از خير و شر زندگی شراکتی می گذرند و.... تازه، همه ی اين لايه لايه ها، بستگی به خواننده ی داستان هم دارد که آنتن هايش برای گرفتن چه امواجی و رو به کدام کعبه، ميزان شده باشد. اگر انسانی به خاطر آنکه فرزند پسر ندارد و درعوض آن، چهار دختر دارد، از داشتن آنها، فقط احساس بدبختی می کند، نسبت به آنهائی که دخترانشان را، زنده به گور می کردند، انسان مترقی ای به نظر می آيد، اما اگر بخواهيم طرزتفکرهمين انسان مترقی هزار و چهارصد سال پيش را، در مورد جنسيت و سنگسار و اعدام وقطع کردن دست دزد و...... با طرز تفکر انسان مترقی امروز مقايسه کنيم.......

طاهره می گويد : ( ريشه ای بايد عمل شود. گفتنش دردناک است، اما در همين آلمان، روشنفکر مترقی زندان کشيده ی شيخ و شاه، نقشه کشيده بود که چشم های زنش را کور کند!).

می گويم : ( چرا؟!).

می گويد : ( از شدت حسادت! مثل آنکه، زنش، زيادی به زن و مردهای خوشکل نگاه می کرده است!).

چند لايه است و هرلايه اش می تواند در زمان و مکانی نا همانند اتفاق بيفتد. مثل آنکه در مکان و زمانی نامشخص، درون يک استاديوم ورزشی نشسته باشی و فکر کنی به لحظه ای که درزمان و مکان نامشخص تری، درون يک استاديوم ورزشی ای نشسته بوده ای و در حال تماشای فيلمی بوده ای که روی پرده ی سيصد و شصت درجه ای – کروی؟! - پخش می شده است و آن فيلم، ازسوپر شدن چند فيلم سينمائی به وجود آمده بوده است که خود تو، درآن فيلم ها، درنامشخص ترين زمان و مکان، درون يک استاديوم ورزشی......

می گويد : ( چی مثل سينما است؟!).

می گويم : ( همين وجوه و لايه هائی که درصدای ما، حاضر و غايب می شوند!).

می گويد : ( منظور شما را نمی گيرم!).

می گويم : ( برای اين است که آنتن هايتان، رو به يک جهت ميزان شده است! تفکر انسان امروز، مثل سينمايش، دارد می رود رو به سينمای سيصد و شصت درجه ای که......).

می گويد : ( همچنانکه می دانيد، بنده زياد اهل سينما رفتن و اين چيزها نيستم. پيش ازانقلاب که سينما و تلويزيون و راديو را تحريم کرده بودند و تفريح ما شده بود، همان زورخانه و ميل و کپاده و تخته شنا. بعد از انقلاب هم، ای...... اگر گهگاهی پيش بيايد که تلويزيون .... بگذريم........ عرض من اين است که آقا مصطفی، در واقعيت، چنان پسری ندارد که بورسيه ی دولت جمهوری اسلامی باشد و.....).

می گويم : (مثل تلويزيون، مثل سينما، مثل شکمبه و شيردان گوسفند، لايه لايه است! در يک لايه، آقا مصطفی، پسری دارد و در لايه ی ديگر، ندارد. مثل خود شما که در لايه ای شرکت داريد و در لايه ای ديگر، شرکت نداريد. درلايه ای، رفته ايد به توران زمين و.....).

می گويد : ( الو!.... الو!.......الو!.....).

می گويم : ( آقا مصطفای دولت آباد. آقا مصطفای عشق آباد. آقا مصطفای تهران. آقا مصطفای ايران. آقا مصطفای مدرسه ی ستارخان که آقای نقيبی مديرش بود و قد بلندی داشت و ريشش را می تراشيد و کراوات می زد و وقتی سوار دوچرخه اش می شد، با مژه های بلندش می توانست همه ی پشت بامهای محله ی صدر را جارو کند. آقا مصطفای دبيرستان قطب که آقای مقدم رئيسش بود و هميشه مست می آمد واشعار خيام را داده بود به شما! و اسکندری، معلم طبيعی تان بود و کتاب اصل انواع داروين را داده بود به شما! واديبی معلم فلسفه تان بود و کتاب انسان گرسنه را داده بود به شما! و پرتوی، معلم فيزيک تان بود و انجيل عهد عتيق وعهد جديد را داده بود به شما! و منصوری، معلم زبان انگليسی تان بود و نمايشنامه ی شاه ليررا داده بود به شما! و....... آه! امروزکجا هستند آن دوستان دوران کودکی هاتان؟! بچه های خانواده های زرتشتی، مسيحی، کليمی، سنی، بهائی، توده ای، مطرب، بی حجاب، قمارباز، عرق خور، سياسی و خرابکار و..... که در روزهای تعطيلی عزا و عروسی های ملی و مذهبی، برای بازی کردن، از خانه هاشان بيرون نمی آمدند و با هرصدا و همهمه ای که از ورای ديوارهای بلند می آمد، رنگشان از ترس مثل گچ می شد واز بازی دست می کشيدند و گوش تيز می کردند و به آسمان خيره می شدند تا شمای مسلمان، برويد و به کوچه سرک بکشيد و بيائيد و بگوئيد که راحت باشيد خبری نيست؟!

می گويد : ( الو!.....الو!....).

صدای جمعيت تظاهر کننده، ازسوی خيابان، به گوش می رسد که فرياد می زنند: ( روح منی پهلوان! بت شکنی، پهلوان!).

گوشی تلفن را می گذارم و می روم به سوی پنجره که ببينم چه خبر شده است! به مجردی که آن را می گشايم، پای برهنه، با لباس زورخانه ای به درون می جهيد و فرياد می زنيد که : ( ببند! پنجره را ببند!).

پنجره را می بندم و می گويم: ( چه خبر شده است؟ اين ديگر چه لباسی است که پوشيده ايد؟!).

می گوئيد : ( دستور است! مگر نمی شنوی؟! بدو! لباس ورزشی ای چيزی داری، بپوش و راه بيفت!).

می گويم : ( کجا راه بيفتم؟!).

می گوئيد : ( بايد خودمان را برسانيم به باشگاه! دستور است. بدو!).

می گويم . ( چه دستوری؟! کدام باشگاه؟!).

می گوئيد: ( بدو معطل نکن! توی راه برايت تعريف می کنم !).

بيرون، توی خيابان های شهر، جنگل مولا است. کسی را پيدا نمی کنی که نوعی لباس ورزشی ای نپوشيده باشد. کمترين هاشان، مثل من، حد اقل، کفش ورزشی ای به پا دارند. عده ای هم روی کاميون ها، با لباس زورخانه ای کامل و ميل و کباده و تخته ی شنا ومرشدی که ضرب ميزند و شير خدا می خواند واين سو و آن سوی خيابان، سيلی از زن و مردها، با لباس های ورزشی رنگارنگ و......شما، داريد برايم تعريف می کنيد که بعله! از استاديوم صد هزار نفری شروع شده است که اول، شاپورغلامرضا وارد می شود وتا برود و در جايگاه مخصوص بنشيند، بلند گو ها، چندين دفعه، حضورش را اعلام می کنند و جمعيت، اصلا محل نمی گذارد، اما چند دقيقه بعد که جهان پهلوان، وارد استاديوم می شود، با وجود آنکه بلند گوها، ورود او را اعلام نمی کنند، اما، از محل ورود پهلوان، فوجی از تماشاگران از جايشان بر می خيزند و" صل علی محمد، جهان پهلوان، خوش آمد " گويان، موجی می شوند و موج، به حرکت در می آيد و همه استاديوم را در برمی گيرد وعلی رغم آنکه چند ين دفعه از بلند گوهای استاديوم تذکر داده می شود و تماشاگران را به سکوت دعوت می کند، اما کسی وقعی نمی گذارد و تا موج می رود که فرو بنشيند، امواج ديگری بر می خيزند وهمينيطور ادامه می يابند و يواش يواش، به همراه امواج جمعيت، زمزمه ای شنيده می شود و زمزمه، بالا می گيرد و ناگهان، جمعيت، از جا کنده می شود ودر حالی که به سوی مرکز ميدان هجوم می برد، فرياد می زند:

پهلوان! آی پهلوان!

دنيا را خورشيد کن پهلوان!

ما را روسفيد کن پهلوان!

پهلوان!

آی پهلوان!

آفتاب گير بالای شيشه ی جلو را می کشيد پائين و صورتتان را توی آينه ی پشتش نگاه می کنيد و می گوئيد: ( بی شباهت هم نيستم. هستم؟).

می گويم: ( شباهت به کی؟).

می گوئيد : ( به تختی).

می گويم : ( به تختی ای که ترياکی شده باشد؟!).

می خنديد و می گوئيد : ( دود از کنده بلند می شود. اگر برای فيلمی تئاتری چيزی خواستی، حاضرم برايت بازی کنم!).

می گويم : ( اولا، من، کارگردان تئاتر هستم، نه تعزيه گردان! ثانيا، در چشم يک کارگردان تعزيه، صورت و هيکل شما، شمری شمری است، نه امام حسينی! ثالثا، گيريم که بر فرض محال، برای يک دفعه هم که شده است، بشوم تعزيه گردان و روی تو به ميری و من بميرم هم، نقش امام حسين را بدهم به شما و صورت و هيکلتان را هم با سوء استفاده از گريم و لباس و فوت و فن های ديگر تئاتری، راست و ريس کنم، آنوقت، با سيرتتان چه می توانم کرد؟!).

غش غش می خنديد و می گوئيد : ( مگر سيرتم چشه؟!).

می گويم : ( فرصت طلبی! سوار موج شدن!).

می گوئيد : ( فرصت طلبی و موج سواری، سيرت من نيست جانم!. سيرت هر نوع مبارزه است!).

می گويم : ( مردم، از بسکه، مبارزان سياسی ما، فرصت طلبی ها و موج سواری های خودشان را به حساب، تاکتيک های مبارزاتی گذاشته اند و با همان توجيه، منافع حاصل از آن تاکتيک ها را به حساب شخصی خودشان واريز کرده اند و مضار ناشی از آن تاکتيک ها را، به حساب مردم و سر بزنگاه هم، صحنه های مبارزه را خالی کرده اند و.....).

می گوئيد : ( می خرند جانم! می خرند! نترس! قضاوت مردم، به صورت افعال است. کاری به سيرت افعال ندارند. تا بيايند و متوجه سيرت افعالشان بشوند، صورت افعالشان تبديل شده است به ماضی و ماضی نقلی و بعيد که آنهم به مرور فراموششان می شود!غرض اکنون است! شتره، بايد راه بيفتد!).

می گويم : ( با همه علاقه ای که به تختی دارم و احترامی که برای او، قائل هستم، سؤال امروز من، از شما اين است که آيا واقعا، صحنه مبارزه ی سياسی، چنان از رهبری مبارز و صاحب صلاحيت، خالی شده است که آويزان بشويد به يک رهبر مرده؟! آنهم برای جوانان عصر اينترنت که چگوا را هم، ديگر، آنها را بر نمی انگيزاند؟! حتما شنيده ايد که پسر تختی، در يک مصاحبه ای گفته است که پدرش، روشنفکر نبوده است!).

می گوئيد : ( می دانم. شناگرخوبی هم نبوده است، اما ما، اين روزها، به شهيد احتياج داريم!).

می گويم : ( با نهضت آزادی، چه می کنيد که تختی عضو آن است؟!).

می گوئيد : ( اگرعلی ساربان است، می داند شتر را کجا بخواباند! ترس ما، از نهضت آزادی نيست. ترس ما، از چپول های خودمان است؛ چپول هائی مثل تو!).

چشمم به طاهره می افتد که روی يکی از کاميون ها، لنگ قرمزی بر روی شانه هايش انداخته است و وسط چند تا مرد که لباس زورخانه ای بر تن دارند، ايستاده است و دارد بحث می کند. ماشين را گوشه ای متوقف می کنم و جمعيت را می شکافم و خودم را به او می رسانم و می پرسم قضيه چيست؟! طاهره، با لبخندی بر لب، به من چشمک می زند و می گويد : ( هيچی! به خاطر لباسم!).

به طاهره نگاه می کنم. از لنگ قرمز و لباس شنائی که بر تن دارد، به خنده می افتم و می خواهم بپرم و او را در آغوش بگيرم که در همان لحظه، يکی از ورزشکارها، جلو می آيد و می گويد : ( آخه آبجی! با يک لنگ، لخت و پتی، اومدی وسط يه مشت مرد ايستادی که..... ..).

طاهره، پرخاش کنان می گويد : ( آبجی خودت هستی. من اسم دارم. اسمم طاهره است!).

يکی ديگر از ورزشکارها که نا همآهنگی ميان لباس های سنتی زورخانه ای و کفش های کتونی اش، را می شود به حساب روشنفکر سنتی بودنش گذاشت، به جلو می آيد و می گويد : ( خانم محترم! ما کاری به لباستان نداريم! اولا، ما، به وقتش، زورخونه ی مدرن هم می توانيم داشته باشيم. در حقيت، سنت، هيچ تضادی با مدرنيته ندارد. ثانيا، اين کاميون، مخصوص آقايان است و خواهران نمی توانند.......).

داستان ادامه دارد......................

توضيح : " دولت آباد و عشق آباد"، شهرهائی هستند " مثالی". برای اطلاع بيشتر، می توانيد به " رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم و در همين وبلاگ ، موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...11

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( يازدهمين قسمت )


طاهره، پرخاش کنان می گويد : ( آبجی خودت هستی. من اسم دارم. اسمم طاهره است!).

يکی ديگر از ورزشکارها که نا همآهنگی ميان لباس های سنتی زورخانه ای و کفش های کتانی اش، را می شود به حساب روشنفکر سنتی بودنش گذاشت، به جلو می آيد و می گويد : ( خانم محترم! ما کاری به لباستان نداريم! اولا، ما، به وقتش، زورخونه ی مدرن هم می توانيم داشته باشيم. در حقيقت، سنت، هيچ تضادی با مدرنيته ندارد. ثانيا، اين کاميون، مخصوص آقايان است و خواهران نمی توانند.......).

از دور می بينمتان که داريد می دويد به طرف کاميون و چون متوجه سيگار دستتان می شويد، آن را دزدکی، در گوشه ای خاموش می کنيد و نفس نفس زنان، آويزان می شويد به لبه ی عقب کاميون و سعی می کنيد خودتان را بکشانيد به بالا که با عجله، طاهره را می کشانم به کناری و می گويم: ( فرار کن! دارد می آيد!) و بعد هم، از جمع جدا می شوم و به آن اميد که طاهره را نديده باشيد و يا اگر هم ديده باشيد، از آن فاصله و با آن لنگی که بر شانه هايش، انداخته بود، او را به جا نياورده باشيد، می آيم به طرفتان تا شايد برای چند لحظه هم که شده است، معطلتان کنم و طوری هم می آيم که راه نگاهتان را تا آنجا که ممکن است، رو به جائی که طاهره دارد فرارمی کند، ببندم که تا به شما برسم، با کمال تعجب، خودتان را بالا کشيده ايد و پيش از آنکه من شروع کنم، شما شروع می کنيد و از همان راه دور، سرفه کنان، در قالب ورزشکاران زورخانه ای که خيلی هم مضحک به نظر می رسيد و با اين هدف که ديگران هم صدای شما را بشنوند، رو می کنيد به من ومی گوئيد: ( کجا رفتی پهلوون؟! رسم اين زمونه ی غدار و بی وفا است که سويچ ابوطيا ره ات را برداری و ما را، آنجا، کنار خيابان. تنها بگذاری؟! اگرچه، در چشم ظاهر بين، گذشت روزگار، يال و کوپال ما را آب کرده باشد و مانده باشد همين يک مشت پوست و استخوان، اما، آن که چشم بصيرت دارد، استاد و پيش کسوت و پهلوانش را در هرشکل و شمايلی که باشد، خوب می شناسد!).

در نظرم، مثل موشی می مانيد که او را از سر تعارف و يا تصادف، فيل ناميده باشند و او هم به خودش گرفته باشد و در اثر آن به خودگرفتگی، پوستش درخيال فيل شدن، منبسط شده باشد. مانده ام چه بگويم که در همين لحظه، يکی از همان باستانی کارهای قلابی "روشنفکر سنتی کتانی پوش " ، از بقيه جدا می شود و می آيد به طرف شما و می گويد : ( تيمسار جان! بابا نمی خواد اينقدرخالی ببندی و پهلوان بازی در بياری! اين جمع پهلوان پنبه را هم که می بينی، همه شون از خودمون هستند!).

"عقاب دوسر" جيغ می کشد!! لايه ی شيشه ای زمان، می ترکد و هوا، پر از پشم و کشک و پنبه و شيشه می شود و.....پس از آن، ديگر هيچ! سکوت! سکوت! سکوت! سکوت، تا..............همه تان، فارغ التحصيل مدرسه ی نظام بشويد و ........ در آن سکوت پنبه ای شيشه ای پشمی کشکی که انگار باز هم بايد سال ها ، طول بکشد، در تهران، حوالی باغ شاه، درون اتاقی، دور هم بنشينيد و ...... پس از ساعت ها، بحث و جدل و توی سر و کله ی همديگر زدن، سر انجام، به اين نتيجه برسيد که ايران دارد از دست می رود و برای نجات او، بايد کاری بکنيد!:

( چه کاری؟!).

( کاری، کارستان! " شيخ علی" بايد از ميان برداشته شود، چون، با به ثبت رساندن آسمان بالای سر مردم، بنام خودش، باعث فساد روحشان شده است!

" صولت خان" بايد از ميان برداشته شود، چون با به ثبت رساندن زمين زير پای مردم، بنام خودش، جسم آنها را به فساد کشانده است!

" فرشاد عارف " بايد از ميان برداشته شود، چون با به ثبت رساندن هر نوع مبارزه ای، اعم از آسمانی و زمينی، بنام خودش و نيز، هم کاسه شدن با " صولت " و " شيخ علی "، " آرمان عارفی " ها را به فساد کشانده است!).

در مورد چگونگی از ميان برداشتن " صولت " و " شيخ علی" ، خيلی زود به توافق می رسيد، اما چون، نوبت به فرشاد عارف می رسد، اما و اگرها، به دست و پاهايتان می پيچد و نمی دانيد که چه بايد بکنيد تا............ آنکه با بر ملا شدن راز دل اکبر، راز دل بقيه تان هم، بر ملا می شود!:

اکبر می گويد : ( مشکل من، فقط مهربانو است!).

( چرا؟!).

( چون، عاشقش هستم و پس از بازگشتن به دولت آباد، قرار است که با او ازدواج کنم!).

( از چه موقع، اين تصميم را گرفته ای؟!).

( از همان دوران بچگی مان، هميشه فکر می کردم، روزی که بزرگ شوم، با او ازدواج خواهم کرد!).

( از کجا معلوم که برای ازدواج با تو، جوابش مثبت است؟! شايد اصلا، نظرش به کس ديگری باشد!).

( نکند منظورت از کسی ديگر، خود تو هستی؟!).

( اينطور فرض کن!).

( شما ها چه؟! نکند که شما ها هم تصميم به ازدواج با مهربانو را داشته ايد و در طول همه ی اين سال ها، توی دلتان نگهداشته ايد تا من اعلام به ازدواج کنم و آنوقت، پايتان را بگذاريد وسط و بگوئيد که ما هم هستيم! ها؟!).

( گر حکم شود که مست گيرند. در شهر، هر آنکه هست، گيرند!).

شليک هم زمان خنده ی عصبی تان، اتاق را می لرزاند تا......... دوباره، چين بر پيشانی بيندازيد و فرصت پيدا کنيد که شعله ی احساساتتان را که می رود همه چيز را به آتش بکشاند، کنترل کنيد و با ظاهری خونسرد و آرام، دو باره، حول دايره تان بنشينيد و مشکل را بگذاريد وسط و ببينيد که چه بايد بکنيد؟!

( بسيار خوب! ما همه، عاشق مهربانو هستيم و می خواهيم با او ازدواج کنيم. ولی اين که عملی نيست. مگر آنکه يک نفر از ما، با مهر بانو ازدواج کند و ديگران به نفع او، کنار بکشند. خوب! کسانی که آمادگی برای کنار کشيدن دارند، دستشان را بلند کنند!).

کسی، دستش را بلند نمی کند و بازهم شليک خنده تان، اتاق را به لرزه در می آورد و بعد هم که خنده، فرو کش می کند، با هم زمزمه می کنيد که:

" الا يا ايها الساقی، ادر کاسا و ناولها، که عشق، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!"

سفره ی نان و پنير و ماست و خيار، چيده می شود و بطری های عرق هم از کمد کنار اطاق، بيرون می آيند و می ايستند، وسط سفره.

( بيائيد جلو! اين چه بايد کرد، از آن چه بايد هائی است که بدون عرق، نمی شود گرده اش را دراند!).

استکان ها پر می شوند.

( می نوشيم به سلامتی مهربانو!).

( نوش!).

( نوش!).

نوش!).

استکان ها، خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و ........

( چه مستی است، ندانم که رو به ما آورد!).

( که بود ساقی و اين باده، از کجا آورد؟!).

استکان ها پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و........

( به دام زلف تو، دل مبتلای خويشتن است).

( بکش به غمزه که اينش، سزای خويشتن است).

سکوت می شود و ديگر، نه کسی می خواند و نه کسی می نوشد. پشت سر هم، سيگار می کشيد و و به در و ديوار و سقف و کف اتاق خيره می شويد و گاهی هم به بهانه ی فوت کردن دود سيگار، اطرافيانتان را از زير نظر می گذرانيد و باز خيره می شويد به.......

( چرا اصلا، قرعه نکشيم؟!).

استکانی به سوی ديوار پرتاب می شود و می شکند و متعاقب آن، صدائی که فرياد می زند: ( بس کنيد ديگر! خجالت بکشيد! می فهميد که داريد چه می کنيد؟! تا يک ساعت پيش، سينه ها مان را سپر کرده بوديم و می خواستيم که برای نجات ايران، کاری کنيم! حالا، هنوز قدم اول را بر نداشته ايم، زيرش زائيده ايم! عشق! عشق! عشق!. بسيار خوب! من هم مثل شما عاشق مهربانو هستم و می خواهم که با او ازدواج کنم! ولی، مهربانو کيست؟! مهربانو، دختر فرشاد عارف است! فرشاد عارف کيست؟! فرشاد عارف، يار گرمابه و گلستان صولت و شيخ علی است! آخر مگر اين سه نفر، همان هائی نيستند که بايد از ميان برداشته شوند؟! گيريم که قرعه به نام يکی از ماها اصلبت کند و با مهربانو ازدواج کنيم، بعدش چه؟! ازدواج با او، يعنی اينکه يک نفر ديگر را هم شريک راه و هدف خودمان کرده ايم! سؤال من اين است که آيا مهربانو، شرايط آن را دارد که شريک راه کسانی بشود که يکی از اهداف آن راه، کشتن پدر خود او است؟!).

در سکوت، استکانی می آيد و کنار استکان های ديگر می ايستد . استکان ها، پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و ........

( ما بايد از حلقه ی فرشاد بيرون بيائيم).

( نمی شود. قرار نيست تا عملی شدن نقشه مان، سوء ظن کسی را بر انگيزانيم. بخصوص که خود مهربانو هم عضو همان حلقه است!).

(با تشکيل حلقه ای در درون حلقه، چطور هستيد؟).

( منظورت چيست؟!).

(درون حلقه فرشاد می مانيم و در ضمن آنکه از آن، به نفع خودمان تغذيه می کنيم، حلقه ی خودمان را تشکيل می دهيم و از درون وبه مرور، ذره ذره، نابودش می کنيم).

( با مهربانو، چه می کنيم ).

( يکی از ما، بايد با او ازدواج کند. چاره ای نيست!).

( بازهم که برگشتی به سر خانه ی اول!).

( نه. ايندفعه فرق دارد! مورد اول، موردی بود شخصی. اما، اينبار مصلحت راه و هدفمان در ميان است. اگر پيوند ما، با حلقه ی فرشاد، به نفع راه و هدف ما است، پس چرا نبايد اين پيوند را محکم تر کنيم؟! ازدواج دختر او با هر کدام از ما که باشد، اولا، يکی از ما ها را، به هدف شخصی خودمان که همان ازدواج با مهربانو است، می رساند، بی آنکه با هدف جمعی ما، مغايرتی داشته باشد. ثانيا، از طريق آن ازدواج، مهربانو را، حد اقل، پنجاه درصد، از پدرش، دور و به خودمان نزديک کرده ايم! ).

( در اين صورت، بايد اين شانس به همه داده شود که ازمهربانوخواستگاری کنيم و انتخاب را بگذاريم به عهده ی خود او!).

( موضوع را هم، بهتر است، اول با پدرش در ميان بگذاريم ).

( اگر قبول نکرد، چه؟!).

( در آن صورت، مثل آن می شود که تصميم گرفته باشيم که با دخترش، ازدواج نکنيم. ولی، در حلقه ماندنمان که منتفی نشده است. در حلقه می مانيم و حلقه ی خودمان را تشکيل می دهيم و با شرايط پيش می رويم!).

( و اگر قبول کرد؟!).

( با هر کدام که قبول کرد، ازدواج می کنيم. تمام؟!).

( تـمام).

( تمام).

(تمام.).

بعد هم، چنانکه رسمتان است، حلقه وار، کنار هم زانو می زنيد و دست هايتان را از دو طرف، روی شانه ی همديگر می گذاريد و با هم، هفت بار، می گوئيد: ( زنده باد ايران!).

داستان ادامه دارد.............

توضيح :

" عقاب دوسر"، پرنده ای است " مثالی ". برای اطلاع بيشتر، می توانيد به رمان " کدام عشق آباد " – از همين قلم و در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...12

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

دوازدهمين قسمت )

( در آن صورت، مثل آن می ماند که تصميم گرفته باشيم با مهربانو، ازدواج نکنيم. ولی، در حلقه ماندنمان که منتفی نشده است. در حلقه می مانيم و حلقه ی مخفی خودمان را هم تشکيل می دهيم و با شرايط پيش می رويم!).

( و اگر قبول کرد که با مهربانو ازدواج کنيم چه؟!).

( با هر کدام که قبول کرد، ازدواج می کنيم!).

( تمام؟!).

( تـمام.).

( تمام.).

(تمام. ).

بعد هم، چنانکه رسمتان است، حلقه وار، کنارهم، زانو می زنيد و دست هايتان را از دو طرف، روی شانه ی همديگر می گذاريد و با هم، هفت بار، می گوئيد: ( زنده باد ايران!). اما، در همان زمان، اتفاق هائی ديگری هم، دارد در دولت آباد می افتد که شما از آن بی خبرمانده ايد!

( چه اتفاق هائی؟!).

صولت خان، از تهران، می آيد به دولت آباد تا آنچه را که درمجلس شورای ملی، اتفاق افتاده است و او، به عنوان وکيل دولت آباد، ناظر بر آن بوده است، با شيخ علی و فرشاد عارف، در ميان بگذارد و اثرات آن را روی حلقه ی مخفی شان، بر رسی کنند. طبق معمول، جلسه شان در باغ فرشاد عارف تشکيل می شود و وقتی آن ها، در آن اتاق مخصوص، حلقه زده اند و در حال گفتگو هستند، مهربانو، در اتاق خودش است که صدای سوت زدن کسی را می شنود. از جايش بر می خيزد و از پنجره، به سوی باغ سرک می کشد و ارژنگ نوه ی صولت خان را می بيند که روی نيمکت زير درخت سيب، دراز کشيده است و نيم نگاهی به کتاب جلوش و نيم نگاهی هم به پنجره ی اتاق او دارد!

پس از چند هفته ای که صولت خان، به تهران باز می گردد، نامه ای به فرشاد عارف می نويسد و در آن نامه، اشاره ای هم به عشق آتشين ارژنگ به مهربانو می کند و می نويسد که البته، اين جوان ها، تب تندی دارند، ولی اگر تا يکی دو ماهی، تب ارژنگ، به همان تندی اکنونش باشد، بايد بنشينيم و فکری به حالشان بکنيم و..............

(باور نمی کنم! شايعه است!).

( نه. شايعه نيست. نامه ای که صولت، با دست خودش برای فرشاد عارف نوشته است، در پرونده موجود است!).

................. بعدش، فرشاد عارف، قضيه را با همسرش بانو، در ميان می گذارد و از او می خواهد که با مهربانو، صحبت کند. بانو، در موقعيتی مناسب، می رود به اتاق مهربانو و..........

( غير ممکن است! آخرچطور ممکن است که در آن شرايط.....).

.......... خوشبختانه، سندی در پرونده موجود است که تا حدودی، می تواند تصويری از مکالمه ای را که در آن روز، بين اين مادر و دختر، صورت گرفته است، به دست دهد. البته، اين سند، از يک مطلب تحقيقاتی درهمين زمينه، اخذ شده است که به صورت مستند داستانی، نوشته شده است و..... بلی........ پيدايش کردم ..... اينجا است..... برايتان از روی پرونده می خوانم........بلی..... صحنه ای است که بانو رفته است به اتاق مهربانو و............

مادر : ( مادر جان، ارژنگ به تو گفته بود که می خواهد درس دکتری بخواند؟).

دختر : ( نه.).

مادر : ( عمو صولت می خواهد او را به فرنگ بفرستد، برای خواندن درس دکتری!).

دختر : ( خوش به حالش!).

مادر : ( ارژنگ گفته است که وقتی درس دکتری اش را تمام کند، می خواهد بيايد و درهمين دولت آباد زندگی کند!).

دختر : ( آخ! آخ! خدا خودش به داد مريض های دولت آباد برسد!).

مادر : ( فعلا که خدا بايد به داد خود ارژنگ برسد!).

دختر : (( چرا؟ مگر چه شده است؟!).

مادر : ( عمو صولت، توی نامه اش نوشته است که ارژنگ، پس از رفتن ازدولت آباد، سخت مريض شده است!).

دختر : ( چه مريضی ای؟!).

مادر : ( مريض عشق!).

دختر : ( ارژنگ، عاشق شده است؟! به حق چيزهای نديده و نشنيده!).

مادر : ( آری مادر! ارژنگ عاشق شده است. عاشق تو!).

دختر : ( عاشق من؟!).

مادر : ( آری مادر. عاشق تو! مثل اينکه عمو صولت می خواهد بيايد خواستگاری. در نامه اش، به طور غيرمستقيم، نظر پدرت را جويا شده است!).

دختر : ( خوب! نظر پدرم چيست؟!).

مادر : (می خواهد، اول، نظر خودت رابداند!).

دختر : ( نظر خود شما چيست؟!).

مادر : ( بالاخره چه؟! تا به حال، چندين خواستگار را رد کرده ای! اگر نظر مرا بخواهی، يکی دو سالی هم از سن ازدواجت کردنت گذشه است! دخترهائی، به سن تو، الان، دو تا بچه دارند!).

دختر : ( نه!).

مادر : ( نه چه؟!).

دختر : ( من با ارژنگ ازدواج نمی کنم!).

مادر : ( چرا؟!).

دختر : ( چون، عاشقش نيستم!).

مادر : ( تو خوب می دانی که عشق، کار دل است و عارفی اهل دل نيست! تو، به عنوان يک عارفی، سرت بايد به تو بگويد که ازدواج کردن و يا نکردن با ارژنگ، چه منافع و يا چه مضاری برای بقای عارفی ها دارد!).

دختر : ( من، ديگر از عارفی بودن، خسته شده ام!).

مادر : ( اين دفعه، هر چه را که گفتی، ناشنيده می گيرم و از اينجا می روم و تو را می گذارم که با خودت خلوت کنی. به پدرت هم نمی گويم که با تو صحبت کرده ام. هوای دلت را که مهار کردی و توانستی با سرت تصميم بگيری، می آئی و با من صحبت می کنی. باز هم تکرار می کنم که " عارفی "، اهل سر است، نه اهل دل!)....... خوب!.... تا اينجا، با توجه به همين سند، نشان داده می شود که اگر هم پای کس ديگری در ميان نبوده است، حد اقل، مهربانو بايد تجربه ای يا تصوری ازعوالم عشق وعاشقی داشته باشد که آن را، شرط ازدواج قرارمی دهد و.......

( اين مسئله، چيزی را ثابت نمی کند!).

( زندگی عاطفی يک انسان دارد وجه المصالحه ی بند و بست های کثيف دو جريان سياسی تماميت خواه قرار می گيرد و شما می گوئيد که چيزی را ثابت نمی کند؟!).

( مهربانو، خودش هم عضو همان حلقه ی مخفی بوده است!).

( ولی، می بينی که ديگر نمی خواهد عضو حلقه باشد! دارد به مادرش می گويد که ازعارفی بودن خسته شده است!).

( مگر يک حلقه ی مخفی، خانه ی خاله است که يک عضو به اختيار خودش هروقت که خواست به آنجا برود و يا نرود؟! اين نوع قضاوت کردن، تنها به قاضی رفتن است! مسئول زندگی و مرگ يک حلقه ی مخفی بودن، تبعات خودش را دارد. اگر شما خودت را در شرايط زمانی و مکانی فرشاد عارف و بانو قرار بدهی، آنوقت نمی توانی به راحتی، مواردی مثل " زندگی عاطفی يک انسان" ، " وجه المصالحه"، " بند و بست های کثيف " ، " تماميت خواهی " و فلان و فلان را چماق کنی و بکوبی بر سر يک جريان ديناميک و پويا که با همه ی کج روی ها و راست روی های تاريخی اش.........).

........... صولت خان، چند هفته بعد که از دولت آباد به تهران بر می گردد، می آيد به مدرسه ی نظام و دعوتتان می کند به خانه اش ودر آنجا، پس از صغرا و کبرا چيدن هائی، خبر می دهد که عليرغم قولی که به فرشاد عارف داده است، درچنين اوضاع و احوالاتی، برايش مقدور نيست که از طريق افرادی که می شناسد، کاری کند که محل خدمتتان را به دولت آباد منتقل کنند! و با وجود درخواست مکرر شما، از پاسخ دادن به سؤال مشخصی که می پرسيد " منظورش از چنين اوضاع و احوالاتی، چيست؟!"، طفره می رود و چند هفته بعد هم، يکی تان را منتقل می کنند به شمال و يکی تان را به جنوب و يکی تان را به غرب و يکی تان را هم به شرق؟!

( اين ، چه ربطی به قضيه ی ما دارد؟!).

............. آيا صولت خان، واقعا به دولت آباد برای آن آمده بود که خبرهای درون مجلس شورای ملی را با فرشاد عارف و بانو و شيخ علی، در ميان بگذارد؟! آيا منظورش از چنان اوضاع و احوالاتی، همان اوضاع و احوالاتی نبوده است که چند هفته پس از آن، " بلوای المی ها" بر ملا می شود و باغ را به آتش می کشند و فرشاد عارف و همسرش بانو را به دليل ارتباط داشتن با بانيان بلوا، دستگير می کنند و با عده ای ديگری از دولت آبادی ها، تبعيدشان می کنند به ناکجا و.........

( به کجای ناکجا؟!).

( به کجايش، هنوز معلوم نشده است!).

.............. همزمان با آن هم، شايع می شود که پس از آتش گرفتن باغ، مهربانو را ديده اند که به همراه " يعقوب "، نوه ی شيخ علی، می رفته اند، رو به عشق آباد و............

( صبر کن ببينم! اين قضيه ای که می گوئی، مربوط می شود به قبل از حمله ی بلشويک ها يا به بعد از آن؟!).

( قبل و بعد آن، هنوز معلوم نشده است!).

( ولی، نظر مهندس اين است که اين قضيه، مربوط به بعد از حمله ی بلشويک ها می شود و در ضمن، کار، کار " عقاب دو سر" بوده است!).

( اگر کار، کار عقاب دوسر بوده است، پس چرا توی پرونده، نامی از او برده نشده است؟!).

( قضيه، پيچيده تر از اين ها است! چون، بر اساس اسناد ديگری که در پرونده موجود است، گفته می شود که بعد از آتش گرفتن باغ، عقاب دوسر را ديده بوده اند که مهربانو و يعقوب نوه ی شيخ علی را، ميان چنگال هايش گرفته بوده است و پرواز کرده است!).

( به کجا؟!).

( به کجايش را، ديگر خدا می داند!).

( آمريکائی ها چه می گويند؟!).

( آنها هم نمی دانند!).

(اروپائی ها چه؟!).

( آنها هم همينطور!).

(چينی ها چه؟!).

( فعلا، سکوت کرده اند!).

( نظر مهندس چيست؟!).

( دارد روی پرونده کار می کند. فلان فلان شده، برای خودش، مخی است! دارای چندين مدرک دکترا و مهندسی از دانشگاه های معتبر آمريکائی و اروپائی و خاورميانه ای است! تخصص ويژه اش، " مهندسی نقش" است. در ترجمه ی مدارکش، به فارسی، آن را، " مهندس شخصيت " ترجمه کرده بودند که پس از اولين ديدار و گفتگومان، فهميديم که همه شان مزخرف می گويند! او را بايد " دکتر روح " ناميد. البته، خودش ترجيح می دهد که به او بگوئيم مهندس! به اين عکس ها نگاه کنيد. خوب نگاهشان کنيد! يکی از آنها، عکس خود ما است و يکی هم عکس همين جناب مهندس! البته، مال زمانی است که سن آن زمان خود ما را داشته است. می بينيد! شباهت اين عکس ها را به همديگر، حتی مغرض ترين آدم ها هم نمی توانند انکار کنند. الان هم که در اين سن و سال هستيم، اگر سبيلی مثل او بگذاريم، فکر نمی کنيم کسی بتواند، او را از ما و ما را، از او، بازشناسد! و صد البته که شما ها هم، چندان بی شباهت به ما، نيستيد! هستيد؟!).

و باز، آن غبار پشمی کشکی پنبه ای شيشه ای، هوا را برمی آشوباند و چون فرو می نشيند، شما را می بينم که صد و هشتاد درجه چرخيده ايد و داريد با روشنفکر سنتی کتانی پوش که حالا، پشت به من قرار گرفته است، رو بوسی می کنيد و در همان حال، از بالای شانه ی چپ او، با چشم راستتان - به اين معنا که او، از " ما " نيست! -، به من، چشمک می زنيد و چون از روبوسی چاق و سلامتی کردن با همديگر، فارغ می شويد، روشنفکر سنتی کتانی پوش، رو به من می چرخد و می گويد : ( کی بود اون دختره؟!).

شما هم، فورا قدمی به جلو می گذاريد تا شانه به شانه ی او قرار می گيريد و رو می کنيد به من و می گوئيد : ( کدام دختره؟!).

ازنوع صحبت کردن روشنفکرسنتی کتانی پوش و " دختره، ناميدن طاهره" و خيز برداشتن طلبکارانه شما، اصلا خوشم نمی آيد و رو می کنم به روشنفکر سنتی کتانی پوش و می گويم : ( منظورتان از آن دختره، اگر آن خانمی است که اينجا بودند؟! ايشان دختره نيستند، بلکه يکی از آشنايان من هستند!).

روشنفکر سنتی کتانی پوش که از برخورد من، حسابی جا خورده است و نسبت به لحظه ی پيش، قدش، دو متری کوتاه تر شده است، اين پا و آن پا می کند که چيزی بگويد که شما، به کمکش می شتابيد ودر همان حال که سعی می کنيد قدتان از آنچه هست، دو متری بلند تر به حساب آيد و يک طوری هم می خواهيد که پيش او، " کادر بالائی و پيش کسوت " بودن خودتان را، به رخ بکشيد، باد درغب غب تان می اندازيد ورو می کنيد به من و می گوئيد: ( گفتم کدام دختره؟!).

با عصبانيت می گويم : ( دختره، نه! خانم!).

با عصبانيت می گوئيد : ( خيلی خوب! خانم!).

با عصبانيت می گويم : ( خوب! سؤالت چيست؟!).

با عصبانيت می گوئيد : ( سؤالم اين است که اين خانمی که با تو بوده است، از خود ما است يا نه؟!).

روشنفکر سنتی کتانی پوش، می پرد وسط و می گويد : ( گمون نکنم! چون، زيادی سرخ می زد!).

از روشنفکر سنتی کتانی پوش، فاصله می گيرم و رو می کنم به شما می گويم: ( اين آقا را می شناسی؟!).

چشم هايتان، می شود دو کاسه ی خون و در حالی که به علامت خيلی خيلی سری، جفت ابروهايتان را می کشانيد به طرف غرب، به صورت خيلی رسمی، می گوئيد : ( بلی. ايشان از خود ما هستند!).

می گويم : ( و خود تو، چه کسی هستی؟!).

بازهم به علامت خيلی خيلی سری، اما اينبار جفت ابروهايتان را می کشانيد به طرف شرق و به صورت خيلی رسمی، می گوئيد : ( يعنی چه؟!).

می گويم : ( يعنی اينکه، خود تو، کجا ايستاده ای؟!).

سرخ و سبز و سفيد، نگاهم می کنيد و پس از معذرت خواهی از روشنفکر سنتی کتانی پوش و گفتن – رخصت پهلوون! - ، بازويم را می گيريد و مرا به گوشه ای می کشانيد و آنقدر به من نزديک می شويد که سينه در سينه ام قرار بگيريد و بتوانيد نوک لوله هفت تيری را که در جيبتان داريد، از پشت آستری کتتان، بگذاريد روی قلب من و درحالی که به سختی نفس می کشيد و صدايتان نه از دهان بلکه از دماغتان بيرون می آيد، بگوئيد: ( ای خائن! پيش اين مرتيکه، با اين تو تو گفتنت به من، داری آب به آسياب دشمن می ريزی! فهميدی؟!).

داستان ادامه دارد..................

توضيح :

برای اطلاع بيشتر، در مورد " بلوای المی ها" می توانيد به رمان " کدام عشق آباد " – از همين قلم – که در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.