Tuesday, March 17, 2009

شما بايد دستتان را از جيب ايشان بيرون بياوريد


Thursday, July 26, 2007

اولين قسمت

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

يعقوب تيموری، پس از سال ها دوری و بی خبری از هم، يک شب، به من تلفن می زند و می گويد که در آلمان است و تلفن مرا از يکی از دوستانم " ع. س" گرفته است و تا می آيم که بگويم حال و احوالت چطور است و اينهمه سال، کجا بوده ای، با عجله شروع به صحبت می کند و اول، آدرسم را می خواهد که می گويم و ياد داشت می کند و دوباره ، تا می آيم که حال و احوالش را بپرسم، سراغ آدرس و تلفن " ر.ع " و " ن. خ " را از من می گيرد که می گويم : ( ندارم ).

با تعجب می گويد : ( نداری؟!).

می گويم : (نه).

می گويد : ( يعنی چه! چطور می شود که نداشته باشی؟!).

می گويم : ( می شود ديگر! خوب! حالا بگو ببينم که حال و احوالت چطور است؟!).

می گويد : ( ببينم! به نظر تو، عجيب نيست که آدم، آدرس و تلفن دو تا از نزديکترين شرکايش را که در يک کشور زندگی می کنند و همين چند ماه پيش هم ، به کمک همديگر کودتا کرده اند.........).

می گويم : ( کودتا؟! داری شوخی می کنی يا.....).

می گويد : ( نخير! خيلی هم جدی است! مگر سه نفری تان، در اعتراض، به فستيوال نزديک دوری که در برلين تشکيل شده بود، استعفا نداديد و از کانون بيرون نيامديد؟!).

می گويم : (يعقوب عزيز! اولا، موضوع استعفا ها، در اعتراض به فستيوال "نزديک دوردست" برلين نبوده است! ثانيا، " ر. ع" ، نه تنها رابطه ای با اين استعفاها نداشته است بلکه، اصولا، مدت ها پيش به دلايل ديگری از " کانون نويسندگان ايران در تبعيد" ، کناره گيری کرده بوده بوده است! ثالثا، استعفای من از کانون نويسندگان ايران در تبعيد، کودتا نبود، بلکه به اين دليل بود که يکی از پنج عضو هيئت دبيران کانون بودم و دو نفر از اعضاء همان هيئت دبيران، بی توجه به اينکه اعلاميه ها بنا بر اساسنامه ی کانون، بايد با مشورت با پنج عضو هيئت دبيران صادر شود، بدون مشورت با من که - مسئول تشکيلات – بودم، اعلاميه ای بر عليه، فستيوال – نزديک دوردست - صادر کرده بودند و منهم پس از ديدن اعلاميه در سايت های خبری، بنا بر مسئوليتی که داشتم، به عنوان يکی از اعضای هيئت دبيران و بر اساس ضوابط کانون، نامه ای نوشتم و ضمن اعلام غير کانونی بودن چنان اعلاميه ای، از کانون استعفا دادم. بعد که استعفای من در چند جا، از جمله سايت ايران امروز منعکس شد، تعدادی از اعضای کانون، بر له و عليه، آن اعلاميه ها، عکس العمل نشان دادند، از جمله " ن.خ" که چون عکس العملش، با پرخاشگری نه چندان مؤدبانه ی اعضائی از کانون، رو به رو شد، با نوشتن نامه ای، از کانون نويسندگان ايران در تبعيد، استعفا داد! خوب! کجای اين کار کودتای مشترک ما بوده است؟!).

يعقوب می خندد و می گويد : ( خيلی خوب! کودتا نبوده است. انشعاب بوده است! خوب شد؟!).

می گويم : ( نه. انشعاب هم نبوده است!).

می گويد: ( خيلی خوب بابا! انشعاب هم نبوده است! حالا ، آدرس و شماره ی تلفن آنها را به من می دهی يا نه؟!).

می گويم : ( گفتم که ندارم! باور نمی کنی؟!).

می گويد : ( نه. می دانم که داری. بده ديگه!).

گوشی را می گذارم و دارم فکر می کنم که چرا تودماغی حرف می زند و چقدر صدا و رفتارش عوض شده است که دو باره، تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم. يعقوب است:

می گويد : ( چرا قطع کردی؟!).

می گويم : (چون ناراحت شدم! " ر. ع" سايت دارد و " ن.خ" هم ، در سايت های مختلف مطلب می نويسد. چرا نمی روی به آنها ايميل بزنی و.......).

می گويد : ( می خواهم سورپرايزشان کنم. مزه اش بيشتر است!).

می گويم : ( تو، پس از اينهمه سال، به من تلفن زده ای که آدرس و تلفن ديگران را از من بپرسی برای سورپرايز کردنشان؟! از آن گذشته، تو خودت راضی می شوی که دوستانت، تلفن و آدرس تو را بدهند به هرکسی که ......).

به ميان حرفم می پرد و می گويد : ( ولی، من، هر کسی نيستم! تو، " ر.ع" و " ن. خ" را، در ايران قبل از انقلاب می شناختی؟!).

می گويم : ( نه. نمی شناختم. حتی بعد از انقلاب هم آنها را نمی شناختم. فقط، تصوير " ر.ع" را، قبل از انقلاب، در جريان محاکمه ی گروه گلسرخی که از تلويزيون پخش می شد، ديده بودم ).

می گويد : ( ولی، " ر.ع" و " ن.خ" ، ازهم رزمان و هم سلولی های من بوده اند و..........).

و..............شروع می کند به تعريف کردن خاطره هائی از زندان که قصد کتاب کردنشان را دارد و پس از چند دقيقه ای، حرف هايش شبيه حرف های کتاب هائی می شود که زندان رفته های پيش و پس از انقلاب، در باره ی زندان نوشته اند و من، تعدادی از آنها را خوانده ام و بيشتر از آنکه شيفته ی قهرمانی های قهرمان های داستان ها شان بشوم، دل به حال نا قهرمان ها و شکست خوردگان و بريده ها و تواب ها سوزانده ام وسوخته ام و ....... پس از چند دفعه اراده کردن، موفق می شوم که ميان حرف يعقوب قهرمان بپرم و بگويم : ( پس اگر می خواهی کتابشان کنی، همه اش را تعريف نکن. ناشرت ضررمی کند ها! حالا، بگو ببينم حال خودت چطور است؟!).

يعقوب، با صدائی جدی شده، می گويد : ( منظورم از تعريف کردن اين خاطره ها، اين است که فکر نکنی که تو، نسبت به آنها، خودی تر هستی تا من و به آن دليل، حق داری که آدرس و تلفنشان را داشته باشی وبه من ندهی!).

می گويم : ( نه تنها فکر نمی کنم که نسبت به تو، نزديک تر وخودی تر به آنها باشم، بلکه، من، اصولا، خودم را خودی هيچ خودی نمی دانم، حتی خودی خودم!).

می خندد و می گويد: ( داری مثل قهرمان داستان " خودی ها و بی خودی ها، اثر اوژن هوفمان" حرف می زنی. هوفمان را بايد بشناسی. به نظر من، نويسنده ی محشری است. نظر تو چيست؟!).

و پيش از آنکه منتظر شنيدن نظر من بشود، خودش شروع می کند و پس از نقل قولی از جناب اوژن هوفمان، يک نفس، حرف می زند و آسمان به ريسمان می بافد و ميان آن ريسمان ها و آسمان ها هم، موضوع را می کشاند به ادبيات و هنر و اينکه چند گونی شعر و قصه و تحقيق و رمان چاپ نشده دارد و بعد هم، اشاره به کتابی ازسهراب سپهری و هدايت ، کافکا، نيچه و آلبرکامو، پينتر، ژان پل سارتر، آلتوسر و........... چند تا به قول خودش، - غول - ديگر که اسمشان نوک زبانش گير می کند و يادش نمی آيند و بعد هم نقل قولی از هرکدام و پس از هر نقل قول هم، مثل همان سی سال پيش که از ديکتاتوری پرولتاريا حرف می زد و موضوع را می کشاند به ادبيات و هنر متعهد و سعيد سلطانپور وبرشت، لنين، گورکی، استالين، چائيسکو، مائو، کاسترو، مارکس و.... بعد هم، نقل قولی از آنها و در پس هر نقل قول، می گفت: ( اين است و جز اين نيست. نقطه. تمام )، حالا، پس از هر نقل قول، به انگليسی می گويد : ( دت ئيز ئت . پونت. في نيشد)! و........ جالب آنکه، اغلب کتاب هائی را که جديدا خوانده است و به من توصيه ی خواندنشان را می کند – بايد بخوانی. محشر است! - کتاب هائی هستند قديمی که حدود سی و پنج سال پيش، وقتی آنها را در دست کسی می ديد، نخوانده، فتوا به سوزاندنشان می داد و...........همان طور يک ريز حرف می زند و به من فرصت هيچ گونه سؤالی را نمی دهد تا.......... به فکر کنترل باتری سنج تلفن می افتم و نگاه می کنم و می بينم که تقريبا خالی است و همين حالا است که پس از چند بيب بيب کوتاه، ارتباط قطع شود و از سر ناچاری، تقريبا فرياد می زنم که : يعقوب! يعقوب عزيز! اين بزرگان و غول ها، به جای خودشان محترم! بابا جان! يک کمی هم از خودت بگو! چطوری؟ خوبی؟ سرحالی؟ شماره ات را هم بده که اگر تلفن قطع شد، بتوانم بعدا، به تو تلفن بزنم و می گويد باشد و بازهم نمی دهد و همانطور به حرف زدنش ادامه می دهد و می زند به صحرای کربلا و اينکه، ما چپ ها، چقدر خر بوده ايم، چقدر بی سواد بوده ايم، چقدر دودوزه باز بوده ايم، چقدر ديکتاتور بوده ايم و..... چقدر مرد سالار بوده ايم.......مارکس، ايده آليست بوده است و لنين، خيانتکار و استالين، جنايتکار و...... راستش را بخواهی، ژن ما ايرانی ها، ضد تمدن است و...... ضد علم است و...... ضد فلسفه است و........ ما، فيلسوف نداريم، دانشمند نداريم و.......... مترجم نداريم............. گوزيدم به اين منتقد........ ريدم به آن محقق..... چقدر بدبختيم ما........ ببين غربی ها تا کجاها رفته اند و........ کجا ايستاده ايم ما و ........ علم ثابت کرده است که خدائی وجود ندارد و........ نيچه، می گويد که مرده است و.......تو، چطورهنوز، به خدا اعتقاد داری و........آمريکا، بايد ايران را بمباران کند و............ اصلا، اسلام که به جای خود، بلکه در قرن بيست و يکم، هرکسی که صحبت از دين بکند، بايد چنين و.......نبايد چنان... .....تا........... سر انجام و پس از حدود يک ساعت و نيم، سکوت و گوش دادن به " بايد " ها و " نبايد" های انسان آواره و داغان شده ای که به هرحال، قربانی شرايط بيمارحاکم بر جهان شده است، تلفن ام، پس از چند بيب بيب هشدار دهنده، قطع می شود وبالاجبار، خدا حافظی نکرده، با همبازی دوران کودکی و هم شاگردی مدرسه و دبيرستان و دانشگاه، تلفن را می گذارم روی شارژ کننده ی برقی و تازه، متوجه ی سردرد شديد و خشک شدن رگ های گردن و ماهيچه های دست راستم - نگهدارنده ی گوشی تلفن - می شوم و ناراحت از اينکه مبادا يعقوب فکر کند که من تعمدا، تلفن را قطع کرده ام و ای کاش که همان اول، شماره ی تلفن او را گرفته بودم و حالا می توانستم که با تلفن مبايلم به او زنگ بزنم و بگويم که اشکال از باطری تلفن بوده است، از جايم بر می خيزم و در حالی که سر و دست و گردنم را ماساژ می دهم، بی اراده، در اتاق شروع به قدم زدن می کنم ويکباره به اين فکر می افتم که به آن دوستم، "ع . س" که در آلمان است و يعقوب شماره ی تلفن مرا از او گرفته است، تلفن بزنم و شماره ی يعقوب را از او بگيرم و تلفن می زنم و دوستم گوشی را بر می دارد و پس از حال و احوال پرسی، قضيه يعقوب را به او می گويم و او با تعب می گويد : ( يعقوب تيموری؟!).

می گويم : ( آری. يعقوب تيموری).

می گويد : ( اولا، اين يارو، به تو دروغ گفته است و من، شماره ی تلفن تو را به او نداده ام! ثانيا، حواست خيلی جمع باشد که آدرس خودت و آدرس و شماره ی تلفن ديگران را به او ندهی که حسابی مشکوک است! ).

داستان ادامه دارد...............

دومين قسمت

به دوستم " ع.س" که در آلمان است و يعقوب، شماره ی تلفن مرا از او گرفته است، تلفن می زنم و پس از حال و احوال پرسی، قضيه ی يعقوب را با او در ميان می گذارم و او، با تعجب می گويد : ( يعقوب تيموری؟!).

می گويم : ( آری. يعقوب تيموری).

می گويد : ( اولا، اين يارو، به تو دروغ گفته است و من، شماره ی تلفن تورا به او نداده ام! ثانيا، حواست جمع باشد که آدرس خودت و آدرس و شماره ی تلفن ديگران را به او ندهی که حسابی مشکوک است!).

با شنيدن جمله ی " مشکوک است!" ، برای لحظه ای نفسم می گيرد، چون نه از " ع. س"، انتظار گفتن چنين جمله ای را دارم و نه يعقوب را سزاوار چنين صفتی می دانم. مانده ام چه بگويم. سکوتم آنقدر طولانی شده است که " ع.س" فکر می کند که گوشی را گذاشته ام. می گويد: ( الو!...آنجائی؟!).

می گويم : (آری!).

می گويد : ( فهميدی چی گفتم؟! اين مرتيکه، مشکوک است. مش..........!).

به ميان حرفش می پرم و می گويم : ( درست حرف بزن! مرتيکه، يعنی چه؟! اين چه جور صحبت کردن است؟!).

لحظه ای سکوت می کند و بعد می گويد : ( معذرت می خواهم. خيلی عصبانی هستم. آخر تو نمی دانی که اين بابا، پشت سر طاهره، چه مزخرفاتی گفته است!).

طاهره را، " ع.س" به من معرفی کرده بود و دوستی من با " ع.س" هم، برمی گردد به سال های ( 1354- 1355) که حدود چند ماهی از اجرای نمايشنامه ی ( درون اتاق و بيرون اتاق. "الف") گذشته بود ورفته بودم به کارگاه دکور تلويزيون تا با طراح و دکوراتور، راجع به نمايشامه ی جديد " و....... هنوزهم، باران می بارد!"، صحبت کنم. " ع.س" را آنجا ديدم. جوانی بود ساده وش و بهلول رفتار که بعد از انقلاب ، معلوم شد که ساده وشی ورفتار بهلول وارش، پوششی بوده است برای پنهان کردن فعاليت های سياسی اش.

" ع.س" آمد و پس از سلام و حال و احوال پرسی، سر سخن را باز کرد و گفت که نقاش است و گهگاهی، به صورت قراردادی برای تلويزيون کار می کند و بعد هم سخن را کشاند به نمايشنامه ی " درون اتاق و بيرون اتاق" که از محتوای آن، خيلی خوشش آمده است و چند تا سؤال دارد:

{ نمايشنامه ی درون اتاق و بيرون اتاق، حول محور زندگی سه دانشجو " سيامک. محمد علی. احمد - مشهور به احمد برشتی! -" دور می زد که هر سه ی آنها از يک روستا به تهران آمده بودند و در يک آپارتمان زندگی می کردند. پدر سيامک، خان بود. پدرعلی، مباشر پدر سيامک بود و پدر احمد هم، بقال روستا. آپارتمان را، سيامک اجاره کرده بود واتاق بسيار کوچک و بدون پنجره را، با اجاره ای بسيار کم، داده بود به احمد و خودش و محمد علی هم، مشترکا، در دو اتاق بزرگ و نورگيرآپارتمان زندگی می کردند. سيامک و محمد علی، به سلک روشنفکران کافه نشين – موج نو- در آمده بودند وعلی رغم تفاوت بسيار چشمگيری که بين پول ماهيانه ی در يافتی خانوادگی شان وجود داشت، به حرمت دوستی، دار و ندارشان را با هم يک کاسه کرده بودند و احمدبرشتی، هميشه، موی دماغ سيامک بود و منقدی سرسخت برای محمدعلی که چرا کور تفاوت و تضادهای طبقاتی خودش، با سيامک شده است و سيامک هم، پسرعموئی داشت بنام سهراب که گهگاهی به ديدن او می آمد و هر بار، سيامک را سرکوفت می زد که چرا با پسر مباشربابايش هم خرج و هم اتاق شده است و ....... سرانجام، در انتهای نمايشنامه، به آنها خبر می رسد که بين خان و مباشر، دعوای سختی در گرفته است و آدم های خان، مباشر را زخمی و خونين و مالين کرده اند و ........ سيامک و محمد علی، در برابر هم قرار می گيرند و سهراب و احمد برشتی هم در برابر هم و جنگ، مغلوبه می شود و........}.

در آن زمان، با تجربه ای که داشتم، پس از ديدن فيلم يا نمايشنامه ای، اگر يک کسی به من نزديک می شد و با سؤالاتی کليشه ای، می خواست باب گفتگو را بازکند، به ناگهان، درلابلای رفتار وگفتار انسان گونه اش، موريانه ای، مورچه ای، سوسکی، موشی، گربه ای، روباهی، ماری، عقربی، کفتاری، کلاغی، لاشخوری، ببری، شتری، بزی، خرسی، پلنگی، شير و نهنگی و ..... ، جيغ می کشيد وبه من می گفت که از پاسخ دادن به سؤال های او، طفره روم وبعد هم به طورنامحسوسی، از او فاصله بگيرم وچنين افرادی، اکثرا، يا از پليس های مخفی " ثروت" بودند و يا از پليس های مخفی " فقر" که طرح سؤالهای کليشه ای شان، برای گشودن رگباراتهاماتی بود که از پيش، در آستين داشتند. البته، گهگاهی، استثناهائی هم بودند، با سؤال هائی انديشيده شده که قربانی چنان قاعده هائی می شدند و يکی از آن استثنائی ها، همين" ع. س" بود که به عنوان اولين سؤالش، می خواست بداند، در دعوائی که ميان آدم های نمايشنامه ی درون اتاق و بيرون اتاق، در گرفته است، من نه به عنوان نويسنده و کارگردان نمايشنامه، بلکه به عنوان يک تماشاچی، حق را به کداميک از آنها خواهم داد و ........ روشن بود که برای پاسخ دادن به آن سؤال، بايد ابتدا در تعريفی از" حق" به توافق می رسيديم واگرچه، نه آنروز و نه روزهای پس از آن روز، به توافقی دست پيدا کرديم، اما در طی طريقی که در آن روز و روزهای پس از آن داشتيم، حد اقل، به تعريف مشترکی از دوستی رسيديم و دانستيم که افراد مدعی دوستی با هم، بدون اجازه همديگر، دستشان را در جيب معنوی و مادی يکديگر فرو نمی برند و همديگررا نمی فروشند و فدای منافع مادی و معنوی يکديگر نمی کنند و به همديگر، کلک نمی زنند، دروغ نمی گويند و............بعدها که با طاهره آشنا شدم، در يافتم که "ع.س" هم، عاشق طاهره بوده است و با طی طريقی که با او داشته است، قبلا، به چنان تعريفی از دوستی دست يافته بوده است!

من و طاهره، پيش از انقلاب، در ميهمانی ای، در منزل " ع.س" با هم آشنا شديم. طاهره، تازه از زندان اولش آزاد شده بود و در آن شب، به غير از" ع.س"، بقيه ی افراد حاضر در آن ميهمانی، از جمله خود من، و حتی همسر " ع .س" از سياسی بودن و به زندان افتادن طاهره، خبر نداشتيم. ظاهر قضيه، اين بود که طاهره، مدتی پيش از آن شب، اجرای تلويزيونی نمايشنامه ی ( و... هنوزهم باران می بارد" ب") را که از شبکه ی دوم پخش شده بود، ديده بود – در زندان؟!- و بعدا که به طور تصادفی، اطلاع پيدا کرده بود که من و " ع.س" با هم دوست هستيم، از " ع.س" خواسته بود که ترتيبی بدهد که با هم آشنا شويم و " ع.س" هم ، هر دوی ما را به ميهمانی آن شب، دعوت کرده بود:

{ موضوع نمايشنامه ی " و....هنوز هم باران می بارد"، حول محور، زندگی دختر جوانی می گشت که دراثرفقر و تنگددستی، به فحشا کشيده شده بود و تصادفا، با هنرمند نقاشی آشنا می شود و اول به عنوان مشتری با او به آپارتمانش می رود بعد، به نقاش دل می بندد و بعد هم به عنوان مدل طراحی، در آنجا ساکن می شود. هنرمند نقاش با دوستش که نويسنده و خبرنگار است، زندگی می کند. از لحظه ی ورود به آپارتمان، دختر بيچاره را می بينيم که يا در حال پخت و پز و نظافت و شستشو کردن است و يا مدل طراحی نقاش شده است است و يا دارد زندگی اش را برای نويسنده تعريف می کند و نويسنده هم با ولع خاصی، آنچه را که می شنود، می نويسد و...... با همه ی اين ها، دختر بيچاره، خوشحال است که سقفی بالای سرش دارد و با قول و قرارهائی که با او گذاشته اند، شايد که در آينده به تحصيلش ادامه دهد و ...... اما، به مرور، از طرفی، آتش حسادت نويسنده و نقاش، در رابطه با دختر، نسبت به يکديگر، شعله ور می شود و دعوا در می گيرد و از طرفی هم، به طور تصادفی، يکی از همسايه ها راجع به گذشته ی دختر، مطلع می شود و بعد هم پچپچه ی همسايه ها و........ کار به جائی می رسد که يک شب، پس از بحث و جدل و دعوائی مفصل که بين نويسنده و نقاش در می گيرد، دختر بيچاره ، به اميد آشتی دادن آنها، پا در ميان می گذارد که آتش دعوا، شعله ور تر می شود و در نتيجه، همه ی تقصيرها را بر گردن او می گذارند و از او می خواهند که آنجا را ترک کند و........... در همان زمان، از بيرون خانه، صدای همهمه ی همسايه ها بلند می شود و متعاقب آن، پرتاب سنگ و شکسته شدن شيشه ی پنجره و بعد هم، دوربين روی يکی از شيشه های شکسته شده ی پنجره، زوم می کند و نمايشنامه به پايان می رسد!).

در انتهای آن شب که اکثر ميهمان ها رفته بودند و چند نفر از دوستان " ع.س" ، از جمله من و طاهره، دورهم نشسته بوديم و ازهر دری سخن می گفتيم، طاهره، صحبت را کشاند به نمايشنامه ی " و.....هنوز هم باران می بارد" و چون چند نفر ديگرهم نمايشنامه را ديده بودند، بحث آغاز شد. طاهره، از اينکه در نمايشنامه، روشنفکران محافظه کار بی عمل را به نقد کشانده بودم، خوشش آمده بود، اما از آنکه در فاحشه شدن آن دختر، فقط تاکيد روی مشکلات اقتصادی او گذاشته شده بود، ناراضی بود و می گفت: اقتصاد، خيلی مهم است و بايد هم به آن پرداخته شود. اما به شرط آنکه عنصر مهم ديگر را که آزادی است، بی رنگ نکند. آزادی! آزادی! آزادی! بخصوص آزادی های فردی، از آب و نان هم برای ما مهمتر است. اصلا می گيريم که وضع اقتصادی اين دختر، نه تنها خوب، بلکه خيلی هم عالی باشد، اما به دليل بختک سنت و مذهبی که روی زندگی خانوادگی اش افتاده است، آيا اجازه دارد که تنها، سفر کند؟! آيا اجازه دارد که عاشق پسری شود؟! نه. سنت و مذهب، به او چنين اجازه ای را نمی دهد. ولی عاشق شدن، حق او است. نيست؟! اصلا چرا عاشق شدن؟! اصلا می خواهد برود دنبال هوا و هوس دلش. اصلا می خواهد که هرشب بغل يک نفر بخوابد. اصلا، چرا يک نفر؟! نخير. دلش می خواهد بغل هزار نفر بخوابد. زن و مردش هم فرقی نمی کند. به کسی چه ربطی دارد. حق چه کسی را ضايع کرده است؟! خوب! حالا شما به هر دليل، نخواسته ايد و يا نتوانسته ايد که اين چيزها را در نمايشنامه تان، مطرح کنيد، ولی وقتی که در آن نمايشنامه، آن نقاش و نويسنده ، رو می کنند به آن دختر بيچاره و می گويند که بايد از آن خانه برود، چرا آن دختر در مقابل آنها نمی ايستد؟! وقتی همسايه ها، با پرتاب سنگ، پنجره ی خانه اش را می شکنند، چرا بايد نمايشنامه تمام شود؟! نه! آنجا بايد اول راه باشد. جنگ بايد از همانجا شروع بشود. بگذاريد که آن دختر برود جلوی پنجره و فرياد بکشد و دردش را به زن ها و دخترهائی که ميان جمعيت ايستاده اند، بگويد. بگذاريد که به آنها بگويد کسی حق ندارد مانع آزادی آنها بشود. بگذاريد به آنها بگويد که همان سنگ هائی را که دارند به سوی او پرتاب می کنند، فردائی خواهد آمد که ديگران، به سوی آنها پرتاب کنند. بگذاريد که همسايه ها بيايند توی خانه. بگذاريد همه جا را به آتش بکشند. بگذاريد آن دختر را بزنند، بکشند. سنگسارش کنند. بگذاريد که مردم با چهره ی غير انسانی خودشان و با چهره ی سنت و مذهب وهنرمندان ترسو و بزدلشان که وقتی پای عمل به ميان می آيد، فورا پشت قربانی های جامعه شان را خالی می کنند، آشنا شوند. ممکن است به من بگوئيد که شما به عنوان يک هنرمند، طرفدار چنان شيوه های تند و راديکالی نيستيد و می خواهيد در سطح دانش شنونده و بيننده تان حرف بزنيد و آهسته آهسته، به او آموزش بدهيد! بسيارخوب! پس با پيروی از روش و فلسفه ی خودتان هم، نبايد در نمايشنامه می گذاشتيد که آن نويسنده و نقاش، بر سر آن دختر، با هم بجنگند! مگر نه اينکه آن دختر بدبخت، هر دوی آنها را دوست داشت؟! مگر نه آنکه هر دوی آنها هم، آن دختر را دوست داشتند؟! خوب. شما می توانستيد نمايشنامه را به گونه ای بنويسيد که آن دو احمق به توافق برسند که با دختر، سه نفری، مشترکا زندگی کنند. بگذاريد، مردم بدانند که اگرتابوهای مذهبی و سنتی را به کناری بگذارند، راه حل های صلح آميزتری برای مشکلات زندگی شان پيدا خواهند کرد. آن نقاش و نويسنده ی نمايشنامه ی شما، به عنوان روشنفکر، اولا مسئول هستند که تابوهای مذهبی و سنتی را در عمل بشکنند نه در حرف ا ثانيا، مسئول هستند که راه شکستن آن تابوها را به آن دختر شهرستانی که به آنها پناه آورده است، نشان دهند. به او نشان دهند که علت همه ی بدبختی های او در پيروی از همان سنت و مذهب است. به او نشان دهند که ايده ی به خواستگاری آمدن و تعيين مهريه و عقد و ازدواج و قول و قرار و مزخرفاتی از اين دست که زن، با چادر به خانه ی شوهر می رود و با کفن بر می گردد، يک ايده ی عقب افتاده ی عصر حجری است که.............

داستان ادامه دارد............

توضيح :

الف : نمايشنامه ی " درون اتاق و بيرون اتاق" در سال- 1353-1354 – با بازيگری عليرضا مجلل، هوشنگ توکلی، علی هدائی، حميد عبدالملکی، و با کارگردانی " تلويزيونی" بسيار خوب مسعود فروتن که از او، بسيار آموخته ام، و تهييه کنندگی خانم شهناز مهدوی، از شبکه دوم تلويزيون ملی ايران پخش شد.

ب: نمايشنامه ی " و......هنوز هم باران می بارد" در سال 1354-1355 با بازيگری مهوش برگی، سعيد نيکپور، فرامرز صديقی و کارگردانی " تلويزيونی" بسيار خوب مسعود فروتن و تهيه کنندگی خانم شهناز مهدوی، از شبکه دوم

سومين قسمت

اگرچه، بحث، با به ميان کشاندن موضوع نمايشنامه ی " و......هنوز هم ، باران می بارد"، از سوی طاهره آغاز شده بود، اما کم کم ، جمع، بی آنکه متوجه شده باشد که پا درچه راه خطرناکی گذاشته است، در آن بحث شرکت کرده بود و در آغاز هم، تا حدودی با طاهره، هم سو و هم نظرشده بود و از" قرت العين" شروع کرده بود و رسيده بود به پروين اعتصامی و از پروين اعتصامی، رسيده بود به فروغ فرخزاد و.... گاهی به غرب تاخته بود و گاهی به شرق و......... با مثالی از "غرب زدگی "، رفته بود به جنگ آل احمد و.......... با مستثنی کردن " سيمين دانشور"، رسيده بود به " سيمين؟!" دوبوار و............... با دادن تحليلی جديد از" جنس دوم"، رسيده بود به "ژان پل سارتر" و............. از" شيطان و خدای" سارتر، رسيده بود به "راه سوم" و...... حالا، برای رسيدن به يک تعريف مشترک، از آزادی جنسی و دموکراسی اجتماعی، بايد از ميدان های مين نامرئی تابوهای سنت و مذهبی می گذشت که در خود آگاه و نا خود آگاه روان فردی و اجتماعی و تاريخی اش کاشته شده بود و بوق و کرنای تجدد مونتاژی صنعت و فلسفه و هنر و ادبيات و کراوات و همبرگر و مينی ژوب و جشن هنر شيراز و پيتزا واستيک و کله و پاچه ی استرليزه شده و ويلاها و پلاژهای دريای شمال و نفت وگاز و کازينوهای جنوب و مدارک ليسانس و فوق ليسانس و دکترای داخلی و خارجی و......... نمی گذاشت که صدای انفجار هر روزه ی آن مين ها ، به گوش هايش برسد! مين های نامرئی يی که به هنگام نوشتن متن نمايشنامه وحتی به هنگام کارگردانی آن، بايد با کلامی و يا حرکتی تمثيلی، پلی ساخته می شد تا هدف نمايشنامه که گفتگو با تماشاچی و دعوت او به ديدن تابوهای مين شده ی خودش در آينه بود، بتواند از روی آن پل ها، به سلامت عبورکند! همان ميادين مينی که طاهره، آگاهانه، با به ميان کشيدن داستان نمايشنامه، جمع را به درون آن پرتاب کرده بود؛ جمعی تحصيل کرده ! ليسانس و فوق ليسانس و دکترا و........که چند نفرشان هم، تازه از خارج بازگشته بودند و..............

جمع، پس از شنيدن حرف های طاهره و هم سو وهم نظر شدن گهگاهی با او و........... منفجر شدن مين های اخلاقی سنتی مذهبی و.... از جا پريدن هاشان و........ البته با خنده و شوخی و يکی به نعل و يکی به ميخ زدن، يواش يواش، با طرح مرزبندی هائی ظاهرا روشنفکرانه، با طاهره، از درمخالفت درآمدند و ..... بحث، بالا گرفت و بعدهم جدل و جدال که طاهره، با خنده و شوخی، کمر راست کرد و پس از آنکه پای راستش را کشاند بالا و گذاشت زير نشيمنگاهش، سيگار اشنوش را گيراند و همچنانکه دودش را از دوسوراخ بينی اش بيرون می داد، چند تا ازمتاهلين جمع را مخاطب قرارداد و گفت : ( بالا غيرتن! اگر شما ها درجامعه ی آزادی زندگی می کرديد که فشار قيود سنت و مذهب، روی سرتان نبود، آيا به اين زودی، تن به اين نمايشنامه ی کسالت آور زن و شوهر بازی می داديد؟!).

تقريبا، همه، هم صدا گفتيم ( نه) وغش غش خنديديم و طاهره ادامه داد و گفت: ( آيا دلتان نمی خواست آزاد باشيد و............).

ناگهان و با کمال تعجب، خانمی که در طول بحث ها، برای درست بودن سخنانش، جمع را به کتاب " جنس دوم" ارجاع می داد، با لبخندی برلب وعصبانيتی فروخورده، در حالی که صدايش می لرزيد، پريد توی سخن طاهره و گفت: ( ببخشيد خانم! با اين دفاعی که داريد از بی اخلاقی و بی بند و باری و هوسرانی و فاحشگی می کنيد، پس اگر من به طور مثال، به خود شما بگويم که فاحشه هستيد، نبايد بهتان بر بخورد؟!).

طاهره ، لحظه ای به آن خانم و شوهرش که دکترای مردم شناسی داشت، اما از سر شب، گهگاهی با جملاتی قصار از ژان پل سارتر، در رد و يا تاييد افراد، به ميان سخن شان می پريد، خيره شد و بعد، لبخند زنان گفت: ( نه خانم جان! چرا ناراحت بشوم؟! اولا، به آن معنائی که من برای فاحشگی قائل هستم ومثل هرشغل ديگری به آن احترام می گذارم، جوابتان اين است که نه؛ من فاحشه نيستم، چون، از راه فروش تنم زندگی نمی کنم. اما، به آن معنائی که توی مغزتان است، بايد بگويم که بلی عزيزجان! من فاحشه هستم و تا حالا هم، هرچه فاحشگی کرده ام، برای عشق و هوا و هوس دل خودم کرده ام، ولی اگر روزی مجبور به فروش تنم شدم، مطمئن باشيد که قيمتش را همان اول، نقد نقد می گيرم، نه آنکه مثل شما، با فشار مذهب و سنت و بلغور کردن دو کلمه عربی و بادا بادا مبارک بادا، صيغه ی فاحشگی مرا بخوانند و با وعده ی سر خرمن، دادن چيزی بنام مهريه، مجبورم کنند که مادام العمر بدهم به نسيه!).

برای لحظه ای سکوتی سياه و سنگين ازجائی آمد و خسبيد توی فضا و در آن سکوت، طاهره، با آرامش و وقار پيران با تجربه، ازجايش برخاست و پای ديگرش راهم کشاند به زير نشيمن گاهش و اين بار چهار زانو، روی مبل نشست و پس از آنکه پوک محکمی به سيگار اشنوش زد، شروع کرد به ور انداز کردن ميهمان ها که چند تا ئی شان داشتند می خنديدند و چند تائی شان به همديگر نگاه می کردند وچندتائی شان، سرشان را پائين انداختنه بودند و چند تائی شان هم، در حالی که سعی می کردند، ناراحتی شان را از گفتگوهای جاری، بروز ندهند، به بهانه ی ديروقت شب بودن، به عزم رفتن، از جايشان برخاستند و خانم ميهمانی که طرف خطاب طاهره بود، رو به شوهرش که داشت می خنديد، با عصبانيتی خنده ناک، مثلا به شوخی ولی در واقع، به جد، گفت : ( به تو می گويند مرد! می بينی دارد به زنت چه می گويد و همانطور ايستاده ای و غش غش، به حرف هايش می خندی؟!).

دوباره، چند تائی از ميهمان ها خنديدند و چندتائی شان هم نخنديدند و چندتا ئی شان، با حرکت چشم و ابرو گوش و دست و پا و بينی، يک طوری نشان دادند که به دليل ترس از انفجارمين های مذهبی و سنتی شان، از خنديدن به چنين گفتگوی غير اخلاقی ای معذوراند. اما، شوهر خانم ميهمان که حالا، خنده اش، تبديل به خنده ای سرفه ناک شده بود، پس از آنکه خودش را کمی جمع و جور کرد، گفت : ( چه بگويم عزيزم؟! آخر، مردی گفته اند! زنی گفته اند! آدم که با يک ضعيفه، دهن به دهن نمی شود!).

اين بار همه ی ميهمان ها، پيچ و تاب خوران و فش فش کنان، خنديدند، به غير از آنهائی که بدون خداحافظی کردن با طاهره، از اتاق بيرون زده بودند وحالا، صدای خداحافظی کردنشان، از سوی راهرو می آمد. طاهره، با نيشخندی برلب، درحالی که انگشت اشاره اش را به طرف آن خانم و آقا گرفته بود، رو به من کرد و گفت: ( بنويسيد! نمايشنامه ی بعدی تان را در باره ی اين ها بنويسيد. در باره ی همين سارترها و سيمون دوبوارهای وطنی! گول سر و وضع و مدارک تحصيلی شان را نخوريد! اين ها همان مردمی هستند که توی نمايشنامه ی شما، به خانه آن دختر بدبخت حمله کردند و شيشه های پنجره اش را شکستند!).

خانم ميهمان مخاطب طاهره هم که حالا، تقريبا با شوهرش، از اتاق خارج شده بودند، با عجله برگشت و در حالی که انگشت اشاره اش را رو به طاهره گرفته بود، گفت: ( بعله! گول ظاهر ايشان را هم نبايد بخوريد! ايشان هم، همان فاحشه هستند! خدا حافظ. خيلی خوش گذشت!).

ميزبانمان " ع. س" هم که از شروع بحث، ميان آشپزخانه و اتاق ميهمان ها، در رفت و آمد بود و هر ازگاهی برای آنکه زهرحرف های گوشه دار طرف های بحث را بگيرد، با جوک و لطيفه ای به ميان می پريد، با خنده گفت : ( اگر قرار است که آن ها، نقش مردم سنگ پران را بازی کنند و طاهره هم، نقش آن دختر فاحشه را، آنوقت، من هم حاضرم که نقش آن نقاشی را بازی کنم که عاشق آن فاحشه می شود!).

مادرهمسر" ع.س" که با عصبی شدن بحث، از آشپزخانه بيرون آمده بود، رو به " ع.س" کرد و با حالتی نيمه شوخی و نيمه جدی گفت: ( خواهش می کنم! خواهش می کنم! بلا نسبت طاهره خانوم، مگر من مرده باشم که بگذارم يک زن خراب، هووی دخترم بشه!).

صدای همسر" ع.س" که درحال خداحافظی با ديگر ميهمان ها بود، از سوی راهرو آمد که با عصبانيت ،فرياد می زد : ( مامان؟! خواهش می کنم که شما ديگر شروع نکن!).

مادر همسر " ع.س" ، دست به زير چانه اش برد و رو به طاهره گفت: ( اواه! مگه من، چيز بدی گفتم! من که گفتم بلانسبت شما. نگفتم طاهره خانوم؟! نگفتم بلانسبت شما؟!).

بعد هم بدون آنکه منتظر گرفتن پاسخش بشود، راه افتاد به طرف آشپزخانه و درهمان لحظه، پدر" ع.س" که بازنشسته ی شرکت نفت و از سياسيون سابق بود و با شروع بحث ، رفته بود به اتاق بغلی، پيدايش شد و رفت و روی مبل، کنارطاهره نشست و با مهربانی، شروع به صحبت کرد و گفت: ( همه کارت، زخودکامی، به بدنامی کشيد آخر، ای دخترعصيانگرم! من ، در اتاق بغلی بدون آنکه قصد استراغ سمع داشته باشم، صحبت های شما را شنيدم. کاری هم به درست و غلط بودنش ندارم. اصلا می گيريم که صد در صد، درست می گوئی شما. ولی، از قديم گفته اند که هر سخن، جائی و هر نکته مقامی دارد. تازه، اين جماعتی که شما با آنها صحبت می کردی، همشان تحصيل کرده و مثلا روشنفکر بودند که عکس العملشان را ديدی! اگر شما همين حرف ها را مثلا می رفتی و توی جنوب شهر می زدی، خدا می داند که چه بر سرت می آوردند! البته، اقتضای سن و سال شما هم هست. شما دخترم، هنوز جوانی وسرد و گرم روزگار را آنطور که شايد و بايد نچشيده ای. اين را بدان دخترم که سنت و مذهب، مال انسان ها است و حيوانات، کاری به سنت و مذهب ندارند. يادم می آيد که درسال هزار و سيصد و.....ببينم دخترم! تو، نوشين را می شناسی؟ نوشين و لورتا ؟!).

طاهره گفت : ( نه. نمی شناسم شان).

پيرمرد گفت : ( آه! چطور نمی شناسی شان؟! آدم ازتئاترحرف بزند و آنوقت، بزرگان و پيران و پيشکسوتان و تاريخ تئاتر مملکتش را نشناسد؟!).

طاهره، خودش را کمی جا به جا کرد و به گونه ای که پدر" ع.س" متوجه نشود، به من چشمک زد و در همان حال، رو به پدر " ع.س" کرد و گفت : ( من، در مورد تاريخ و مملکت و بزرگی و پيری و پيشکسوتی و اين جور چيزها، نظرم با شما فرق می کند. ای کاش وقتی بود و با هم بحث می کرديم. اما می ترسم که ايشان – اشاره به من کرد!- ديرشان بشود، چون قرار است که لطف کنند و مرا با ماشينشنان برسانند. تا همين لحظه هم مثل اينکه، خيلی ديرشان شده باشد! به هر حال، من آماده هستم!).

طاهره، اين را گفت و از جايش بلند شد! در همان لحظه، " ع.س" که مشغول جمع و جور کردن اشياء روی ميز پذيرائی بود، با عجله به طرف ما آمد و ضمن آنکه به سرعت، رو به من، چشمکی و لبخندی زد، رفت به سوی طاهره و گفت : ( نه! بنشين حرفتو بزن. خودم می رسانمت. او، خانمش مريض است و اصلا، بايد امشب زود می رفت! بنشين! آقاجان هم، سرشان برای اينطور بحث ها درد می کند! ).

داستان ادامه دارد.................

چهارمين قسمت

طاهره، خودش را کمی جا به جا کرد و به گونه ای که پدر" ع.س" متوجه نشود، به من چشمک زد و در همان حال، رو کرد به پدر " ع.س" و گفت : ( من، در مورد تاريخ و مملکت و بزرگی و پيری و پيشکسوتی و اين جور چيزها، نظرم با شما فرق می کند. ای کاش وقتی بود و با هم بحث می کرديم. اما می ترسم که ايشان – اشاره به من کرد!- ديرشان بشود، چون قرار است که لطف کنند و مرا با ماشينشنان برسانند. تا همين لحظه هم مثل اينکه، خيلی ديرشان شده باشد! به هر حال، من آماده هستم!).

طاهره، اين را گفت و از جايش بلند شد! در همان لحظه، " ع.س" که مشغول جمع و جور کردن اشياء روی ميز پذيرائی بود، با عجله به طرف ما آمد و ضمن آنکه به سرعت، رو به من، چشمکی و لبخندی زد، رفت به سوی طاهره و گفت : ( نه! بنشين حرفتو بزن. خودم می رسانمت. او، خانمش مريض است و اصلا، بايد امشب زود می رفت! بنشين! آقاجان هم، سرشان برای اينطور بحث ها درد می کند! ).

اگرچه، آنچه طاهره می گفت، واقعيت نداشت و من، نه تنها به او چنان قولی نداده بودم، بلکه از سر شب، حتی برای لحظه ای، کنارهم ننشسته بوديم تا چه رسد به آنکه با هم گفتگوئی خصوصی داشته باشيم و در مورد داشتن و نداشتن ماشين و رفتن و نرفتن، صحبتی کرده باشيم! با وجود آن، حد اقل، می توانستم معنای چشمک زدنش را حدس بزنم و بگذارم به حساب آنکه به هر دليل، چون تمايلی به ادامه ی گفتگو با پدر" ع.س" را نداشته است، برای فرار ازچنان مخمصه ای به دنبال مفری بوده است ودر نهايت، متوسل به چنان دروغ لطيفی شده است و مسئوليت بيرون پريدن از آن مخمصه را گذاشته است برگردن من! اما، چشمک زدن " ع.س" چه معنائی می توانست داشته باشد؟! آنهم چشمکی توأم با لبخند؟! وچرا اصلا، پای همسرم را به ميان کشيد، در حالی که خودش خوب می دانست که من و همسرم، چند ماهی هست که جدا ازهم زندگی می کنيم و منتظرطی شدن مراحل قانونی هستيم تا رسما، طلاق بگيريم؟! هنوز، چرائی چشمک و لبخند "ع.س" و طاهره را نتوانسته بودم، هضم کنم که پدر " ع.س" هم به همراه چشمک و لبخندی از نوعی ديگر، گفت: ( بعله! شما خودتان را به زحمت نيندازيد. چراغی که بر خانه روا است، بر مسجد حرام است! شما برويد و به خانمتان برسيد و ما هم به طاهره خانم!).

با بلند شدن صدای پدر" ع.س"، صدای مشاجره گونه ای که در آشپزخانه، بين همسر و مادر همسر" ع.س" پس از رفتن ميهمان ها، بر سر صحبت های طاهره، درگرفته بود، برای لحظه ای خاموش شد و متعاقب آن، مادر ودختر از آشپزخانه بيرون پريدند و مادر، پشت سر پدر"ع.س" ايستاد و دختر، پشت سر خود "ع.س" و هر دو، به شکلی که ديگران متوجه نشوند، به من چشمکی پراندند و لبخندی، وبعد هم، مادر رو کرد به " ع.س" وگفت: (خب ، بگذار ايشان طاهره خانم را برسانند!).

دختر، رو کرد به " ع.س" و گفت: ( مگر تو، قرار نيست که آقاجان را برسانی؟!).

مادر، رو کرد به "ع.س" و گفت : ( بخواهی هر دو تاشان را برسانی، ديرشان می شود ها؟!).

" ع.س" که در ميانه ی مادر و دختر ايستاده بود و گاهی به اين و گاهی به آن نگاه می کرد، برای لحظه ای سرش را پائين انداخت و پس از فرودادن لقمه ی عصبانيتی که آنها توی دهانش فرو چپانده بودند، سرش را بالا گرفت و چشم در چشم من دوخت و دو باره – اما، اين بار، ملتمسانه! - به من چشمک زد و رو کرد به مادر و دختر، و گفت : ( چرا اينقدر اصرار می کنيد؟! به شما که گفتم خانمش مريض است! – رو کرد به من – باباجان! چرا متوجه نيستی؟! دوست آن است که گيرد دست دوست، در پريشان حالی و در ماندگی! رودربايستی را بگذار کنار! خودت بهشان بگو که خانمت مريض است و الان به کمک تو، احتياج دارد! اين ها، فکر می کنند که من دروغ می گويم!).

چند تا پرنده و چرنده و درنده و دونده و و نشسته و ايستاده، با هم و همصدا، جيغ کشيدند و مرا از جايم جهاندند و تا چشم به هم بزنم، ديدم که در برابر مادر و دختر، ايستاده ام و دارم می گويم که : ( " ع.س" راست می گويد! دوست بايد به دوست، کمک کند! پاک يادم رفته بود که خانمم را بايد از منزل مادرش بردارم! ازطاهره خانم هم معذرت می خواهم که نمی توانم به قولی که داده ام، عمل کنم! رساندن ايشان برای من افتخاری بود. اما، خوشبختانه " ع.س" می رساندشان و.....).

طاهره که آماده برای رفتن، نزديک در اتاق ايستاده بود، رفت و سر جايش نشست و در حالی که به نقطه ای در رو به رويش، خيره شده بود، با صدای محزونی، زمزمه کنان، گفت : ( در نظر بازی ما، بی خبران، حيرانند – ما چنانيم که نموديم، دگر ايشان دانند!).

طاهره، سنگ نيتش را پرتاب کرد و پرنده ای از پرنده های خاطرات من، زخم سوزان و جيغ کشان، فرو افتاد درون اقيانوس جوشانی که در جائی از آن " .... پری کوچک غمگينی مسکن......" داشت و من، مثل هميشه، بايد که به احترام هستی او، از خويشتن خويش می گذشتم و آن شب، پس از آنکه از ميدان مغناطيسی چشمک ها و لبخند ها ی رنگارنگ، بيرون زدم، ميان دو نيروی دافعه و جاذبه، در نوسان بودم و انگار که بعدا، - به دلايلی نا معلوم که اکنون ديگر برايم معلوم شده است! - نيروی دافعه، برجاذبه پيروز شده بود و نه من، در روز و شب های بعد، به " ع.س" تلفن زدم و نه " ع.س" به من تلفن زد و تصادفا هم – اتفاقی که قبل از آن شب، به فراوانی افتاده بود!– همديگر را ملاقات نکرديم و در مورد طاهره هم که نه تلفنی از او داشتم و نه آدرسی و ........زمان، درچنان نوساناتی پيچ در پيچ، به جائی رسيد که پس ازگذشتن چند ماهی، يکی از همکا ران تلويزيونی ام که با هم، در يک طبقه کارمی کرديم و چند دفعه به تصادف، " ع.س" را با من ديده بود و احتمالا، يکی دو دفعه ای هم، پيش آمده بود که با هم به رستوران تلويزيون رفته بوديم و نهارخورده بوديم، جويای حال " ع.س" شد و پس از آنکه به او گفتم، ماه ها است که از" ع.س" بی خبرم، با نگاهی " پليسی جنائی" اطرافش را از زير نظر گذراند و بعد، با صدائی راز آميز، در حالی که نوک سبيل فرو افتاده اش را می جويد، از من خواست که از ساختمان خارج شويم، چون می خواهد راجع به مسئله ی مهمی با من صحبت کند! از ساختمان که بيرون آمديم و به فضای باز رسيديم، دو باره، با همان رفتار" پليسی جنائی!"، چشمی به اطراف گرداند و آهسته گفت : ( " ع.س" به زندان افتاده است!).

گفتم: ( زندان! برای چه؟!).

گفت : ( کله اش بوی قورمه سبزی می داده است! تو نمی دانستی؟!).

گفتم : ( نه. بهش نمی آمد که اهل اين مسائل باشد!).

گفت : ( من هم فکر نمی کردم! تو، خوب می شناختيش؟!).

شايد همين سؤال و يا همان رفتار پليسی جنائيش، باعث شد که از لابه لای واژه هائی که بکار می برد، صدای جيغ مورچه ای يا سوسکی، بيايد و باعث شود که به جای سخن گفتن از" دل"، با او، سخن از"سر" بگويم وگفتم : (نه. همانقدر که تو را می شناسم. تازه، تو را تقريبا، هر روز می بينم. اما، او را، شايد چند هفته يکبار هم تصادفا، می ديدمش!).

گفت : ( در بيرون چه؟ قراری چيزی با هم نمی گذاشتيد؟!).

گفتم : ( نه. اصلا، اهل قرارگذاشتن و اين چيزها نبود)!

گفت : ( کسی را هم به تو معرفی کرد؟! توی اداره. بيرون اداره؟!).

گفتم : (نه. گاهی همديگر را توی اداره می ديديم. آنهم تصادفی. همين!).

گفت : ( آدرسی، تلفنی، چيزی، ازش نداری؟!).

گفتم : ( آدرسی ازش ندارم، اما تلفن دارم)!

آن روز، با همان رفتار پليسی جنائی اش، هشدار داد که مبادا به " ع.س" تلفن بزنم و مبادا به محل اقامت "ع.س" بروم و...... بهتر است که اگر کتابی و جزوه ای و آدرسی و هرچی هم که از"ع.س" دارم،- که نداشتم! - يک جوری سر به نيستشان کنم و... اگراز طرف سازمان امنيت به دنبالم آمدند و راجع به رابطه ی دوستی من، با " ع.س" پرسيدند، بهتر است همين چيزهائی را بگويم که الان به او گفته ام و.... سر انجام هم، گفت که چون تو، بيشتر با " ع.س" ديده شده ای، بهتر است که من و تو هم، تا روشن شدن وضعيت " ع.س"، زياد با هم ديده نشويم، چون که من، اولا اهل سياست و اين طورچيزها نيستم و ثانيا، مادر مريضی دارم و نمی خواهم که بی خودی، سر هيچ و پوچ، به زندان بيفتم و........... ... من هم، با وجود همه ی بايد و نبايد کردن های او، به اين دليل که به خود او مشکوک شده بودم و...... هم به اين دليل که رابطه ی من با "ع.س" فقط رابطه ی کاری و اداری بود و طبيعی می نمود که پس از چند ماه بی خبری از او، نگران شده باشم و بخواهم که از حالش مطلع شوم، شب همان روز به او تلفن زدم که کسی، گوشی را برنداشت، چند روز و شب بعد از آن هم، تلفن زدم و چون بازهم کسی، گوشی را بر نمی داشت، يک روز تعطيل به سراغ منزلش رفتم و پس از آنکه چند بار زنگ را به صدا در آوردم، در باز شد و خانمی با لباس نظامی که اول نشناختم و بعدش معلوم شد که خود خانم " ع.س" است، در آستانه در ظاهر شد و بر خلاف انتظار من، نه تنها اظهار آشنائی نکرد، بلکه وقتی سراغ " ع.س" را گرفتم، با عصبانيت، گفت : ( نخير. اينجا نيست!).

گفتم : ( ممکن است بفرمائيد که کجا می توانم او را پيدا کنم؟!).

گفت : ( در جهنم!).

و در را محکم بر روی من بست!

داستان ادامه دارد...................................

شما بايد...6

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( ششمين قسمت )

( سحر که از کوه بلند، جام طلا ........).

با وجود همه ی بايد و نبايد کردن های همکارم، هم به اين دليل که به خود او مشکوک شده بودم و...... هم به اين دليل که رابطه ی من با "ع.س" فقط رابطه ی کاری و اداری بود و طبيعی می نمود که پس از چند ماه بی خبری از او، نگران شده باشم و بخواهم که از حالش مطلع شوم، شب همان روز به او تلفن زدم که کسی، گوشی را برنداشت، چند روز و شب بعد از آن هم، تلفن زدم و چون بازهم کسی، گوشی را بر نمی داشت، يک روز تعطيل به سراغ منزلش رفتم و پس از آنکه چند بار زنگ را به صدا در آوردم، در باز شد و خانمی با لباس نظامی که اول نشناختم و بعدش معلوم شد که خود خانم " ع.س" است، در آستانه در ظاهر شد و بر خلاف انتظار من، نه تنها اظهار آشنائی نکرد، بلکه وقتی سراغ " ع.س" را گرفتم، با عصبانيت، گفت : ( نخير. اينجا نيست!).

گفتم : ( ممکن است بفرمائيد که کجا می توانم او را پيدا کنم؟!).

گفت : ( در جهنم!).

و در را محکم بر روی من بست!

منزل "ع.س" در يکی از خيابان های فرعی اطراف پل تجريش واقع شده بود. منزل من، در خيابان جاده ی قديم شميران، نزديک پل رومی. و چون روز تعطيل بود، از منزلم تا منزل "ع.س" پياده آمده بودم وحالا، بايد پياده بازمی گشتم. حدود دويست سيصد متری را با قضاوت های متناقض در مورد رفتار همسر "ع.س"، رفته بودم و داشتم سرازير می شدم به سوی خيابانی که می رفت رو به پل تجريش، ناگهان متوجه رنگ و بو و شکل مکان و زمانی شدم که برايم نا آشنا بود. در چنان حالتی بود که شما پيدايتان شد و پس از آنکه کنار گوشم پچپچه کنان گفتيد که : (خودت را خسته نکن! لباس نظامی پوشيدن همسر "ع.س"، هيچ ربطی به شاخه ی نظامی حزب نداشته است!)، چند دقيقه ای، يک نفس در مورد مزايای روشنفکری و مضار تاريک فکری، صحبت کرديد و يک دفعه، مثل آنکه يادتان افتاد باشد که اصلا، هدف از آمدنتان چه بوده است، نان سنگگ خشخاشی ای را که تازه از نانوائی خريده بوديد و هنوز گرم بود و از آن، بخار متصاعد می شد، به سويم گرفتيد و گفتيد: ( بوی جوی موليان آيد همی – ياد يار مهربان آيد همی). غمی که در صدايتان بود، اشک در چشمانم نشاند و تکيه دادم به ديوار پشت سرم که اگر بشود، چند سالی را، های های گريه کنم، اما ديوار پس رفت و مثل دری که روی يک پاشنه بچرخد، چرخيد و ديدم که نشسته ايم درون مسجد " قباد" و طاهره هم آمد و چادرش را برداشت و گوشه ای نشست و شما هم دستتان را دراز کرديد و پيچ راديو را بازکرديد وتقريبا، با تحکم ، به ما گفتيد که حالا، گوش کنيد! خوب گوش کنيد ببينيد که چه دارند می گويند و ما هم، مطيعانه گوش کرديم. اولش صدای پای اسب ها بود. بعدش، صدای خواننده ای که می خواند: ( ايران ايران ايران. رگبار مسلسل ها). بعدش، صدای دو نفر آمد که نمی دانم از همين مردم کوچه و بازار بودند، يا بازيگرانی که داشتند يک نمايشنامه ی راديوئی را اجرا می کردند:

( احمد، يادت هست؟!).

(کدوم احمد؟).

( احمد خودمون ديگه! ايران نژاد!).

( ايران نژاد؟!).

(هم محله بوديم بابا! همون پسره ی ريز و ميزه ی پا برهنه و سياه و سوخته ای که عصر ها، توی کوچه ی ما، جمع می شديم و واليبال بازی می کرديم؟!).

( همون که رئيس جمهور، صدايش می کردی؟!).

( و ديدی که شد. خودم رفتم و بهش رای دادم).

( به کی رای دادی؟ به محمود احمدی نژاد يا به احمد ايران نژاد؟!).

(صبر کن ببينم! نکنه توی کاغذ رأی نوشته باشم " احمد ايران نژاد" و قبول نشده باشه؟!).

( ناراحت نبااش. مهم رأی نيست. مهم نيت آدمه. نيتت چون خير بوده ، مطمئن باش که ثوابش را بردی).

( وقتی که احمد داشت......).

(محمود!).

(وقتی که محمود داشت، توی سازمان ملل، نطق می کرد، حالت صداش و سر و وضعش نسبت به ديگرون، مثل اون فرستاده ای بود که ازمکه، آمده بود به کاخ پادشاه ايران، برای دعوت کردن او به اسلام!).

(الم. غلبت الروم!).

( بر منکرش لعنت! کار خدا را چی ديدی؟!).

( شنيده ام که آمريکا و انگليس و فرانسه و خلاصه، اونطرفی ها، از نطق محمود خيلی بهشون برخورده!).

( کارد می زدی، خونشون در نمی اومد جان تو! خلاصه آقا محمود ما، شيرين کاشت!).

(همه شونو کرد سکه ی يه پول!).

( خوب کرد که کرد!).

(می گن که دولت ايران، از دست سی.ان.ان، به سازمان ملل شکايت کرده که چرا کريستين امانپور، توی مصاحبه اش، با رئيس جمهور ايران، خيلی خودمونی حرف می زده و لباشو هی غنچه می کرده؟! آيا، اين به اون معنا نبوده که نيت سوئی داشته و می خواسته که رئيس جمهور ما رو، از راه به در کنه؟!).

( عجب! سی.ان.ان، چه جوابی داده؟!).

( سی. ان. ان هم، جواب داده که نخير! کريستين امانپور، اصلا چنون منظوری از غنچه کردن لباش نداشته، بلکه می خواسته که به آقای رئيس جمهور بگه که اينقدر ايران ايران نکن! ايران شما، از آمريکای ما، پانصد سال، عقب تره ! و در واقع، اين رئيس جمهوری شما بوده که با اون لبخند های نخودیش، می خواسته که کريستين امانپور ما رو از راه بدر کنه!).

( اونوقت، دولت ايران چه جوابی داده؟!).

( دولت ايران هم گفته که آنچه رئيس جمهور ما، به عنوان لبخند، زده است، در حقيقت، لبخند نبوده، بلکه مقداری نيشخند و پوزخند بوده که به اون وسيله، می خواسته به کريستين امانپور شما بگه که اينقدر، ما را از آمريکای خودتون نترسون! چون، آمريکای شما، کم کمش، حدود سه، چهارهزار سالی، از ايران ما عقب تره!).

( پس با اين حساب، آمريکا، بايد حالا حالا ها، بدوه تا به ايران برسه؟!).

( توی بعد معنوی؟! آره).

( توی بعد مادی چی؟!).

(توی بعد ماديش، حق با اوناست! الحق و والانصاف، ما، توی بعد مادی دموکراتيک قضيه، دويست سيصد سالی، از آمريکا عقب هستيم).

و بعد، صدای دلکش آمد که می خواند : ( سحر که از کوه بلند، جام طلا .......). بعد، طاهره از جايش پريد وفرياد زنان و با سر برهنه، از مسجد بيرون زد. من هم از جايم برخاستم و دويدم به سوی در خروجی که شما، دست مرا محکم گرفتيد و گفتيد : ( بنشين! خلاف دستور است. طاهره اشتباه می کند!).بعدش، با هم رفتيم به آن جلسه کذائی! آنوقت، شما، چادرتان را برداشتيد. خيس عرق شده بوديد. همه دوره تان کرده بودند و می پرسيدند که چطور بود؟! و شما، سرتان را تکان می داديد و پشت سر هم می گفتيد که : ( سخت بود! سخت! سخت! بايد توی گرمای چهل و پنج درجه، سرتان کنيد تا بفهميد! من که نمی دانم اين زن ها، چطور تحمل می کنند!). بعدش، طاهره را آوردند. چادر نداشت. سرش را تراشيده بودند. پاهايش باند پيچی شده بود.همه نشستيم دورميز. ده پانزده نفری بوديم. طاهره گفت که چراغ اتاق را خاموش کنند. کردند. طاهره گفت ويدئو را روشن کنند. کردند. روی صفحه ی تلويزيون رو به روی ما، تصوير خود طاهره، ظاهر شد. صورت طاهره، درست شبيه آن شبی بود که در ميهمانی منزل "ع.س" ديده بودمش. طاهره، انگار که داشت برای کسانی حرف می زد يا سخنرانی می کرد. طاهره می گفت : ( و ..........اما شما ! بلی شما! آيا تا به حال، شده است که انگشتتان، لای در و يا پنجره ای که درحال بسته شدن است، گير کرده باشد؟! آيا تا به حال اتفاق افتاده است که در حال کوبيدن ميخی به ديوار، انگشتتان، به ناگهان، زير ضربه ی محکم چکش قرار گرفته باشد؟! آيا شده است که عضوی از اعضای بدنتان را، لای گيره و يا منگنه ای که به آهستگی درحال بسته شدن بوده است، قرار داده باشند و شما، اول به آهستگی، از درد به خودتان بپيچيد و بعد، فريادتان به آسمان رفته باشد و بيهوش شده باشيد؟! اگر هيچکدام از اين موارد هم برايتان، اتفاق نيفتاده باشد، به هر حال، به عنوان يک موجود زنده ، غير ممکن است که نوعی از درد را تجربه نکرده باشيد!بسيارخوب! حالا که همه مان، به نوعی، دردی را تجربه کرده ايم، بيائيم و با هم، تصور کنيم که ما، نوعی از فلز هستيم. مثلا، صفحه ای از جنس "مس " که ضمنا، درد را هم حس می کنيم ويک خانم و يا آقای مسگر، تصميم گرفته است که از ما، ملاقه ای، کفگيری، مجمری، ديگی، ديگچه ای چيزی، بسازد و بفروشد. و يا يک خانم و يا آقای حکاکی می خواهد شکل واژه ای، کلمه ای، شيئی، حيوانی، انسانی، چيزی را " بر ما " و " در ما"، حک کند وحالا، بيائيد و به دفعاتی که چکش ها بالامی روند و فرود می آيند و به ميزان دردی که از آن فرود آمدن ها، ناشی می شود، فکر کنيم! غير قابل تصور است! نيست؟! اما، با هر جان کندنی که شده است، پس از تحمل آنهمه ضربات غير قابل تصور و دردهای غير قابل تصورتر ناشی از آن و تبديل شدن به ملاقه ای، کفگيری، ديگ و ديگچه وهرچی، يا سطحی با شکل واژه ای، کلمه ای، شيئی، حيوانی، انسانی و هرچی، حکاکی شده بر آن، به هر حال، دارای قيمتی می شويم و با درجاتی متفاوت - که پزآن تفاوت ها را هم، به همديگر می دهيم! - ، چيده می شويم در مکان های متفاوت، از يک دکان، مغازه، فروشگاه، سوپر مارکت ومنتظر می شويم برای فروخته شدن که به ناگهان – البته، ناگهان برای ما واگر نه، هيچ چيز در جهان، به ناگهان اتفاق نمی افتد!- ، بازار بورس، به شدت، چند بار، پشت سر هم، بالا و پائين می رود و بعد از آن، سکوت و سکونی سنگين که در آن سکوت و سکون سنگين، صدای مغز چکش ها و سندان ها را می شنويم که دارند در مورد، برانداختن طرح ها و شکل های قديم و در انداختن طرح ها و شکل هائی نو می انديشند! جهان پيشامدرن، جهان مسگر و حکاک خالق است و مخلوقاتی همچون ما، و وسايل خلقتی، همچون چکش ها و سندان ها. جهان مدرن، جهان بالا و پائين رفتن های ناگهانی بازارها و بورس ها است. جهان پسا مدرن، جهانی است که چکش ها و سندان ها، دارند به جای مسگر و حکاک خالق، انديشه می کنند! فکر می کنيد که شما، اهل کداميک از اين سه جهان هستيد؟!).

انگار که روی سخن طاهره با من بود. چون، برای لحظه ای سکوت شد و در آن سکوت، همه ی کسانی که در آن اتاق دور آن ميز نشسته بودند، برگشتند و به من خيره شدند و بعد، خودم را در تلويزيون ديدم که ميان شما و طاهره نشسته بودم و در حالی که از ترس، پيشانی ام، خيس عرق شده بود، با صدای لرزانی گفتم : ( من نمی دانم!).

آنوقت، يکی از آنها که کنار ميز نشسته بود، به شما و طاهره، چشمک زد که يعنی (شروع کنيد!). شما و طاهره هم در حالی که پيشانی تان از ترس، خيس عرق شده بود، شروع کرديد. شما گفتيد : ( آنشب که به خانه ی "ع.س" دعوت شده بوديد، چه نوع اطلاعاتی در مورد، همسر "ع.س" داشتيد؟!).

من گفتم : ( اطلاعات من، در مورد همسر "ع.س"، تقريبا، در حد صفر بود. من، همسر " ع.س" را تا همان شبی که " ع.س" مرا به خانه اش دعوت کرده بود، نمی شناختم و اصلا، نمی دانستم که " ع.س"، ازدواج کرده است. نه رابطه ی خانوادگی با هم داشتيم و نه درمورد مسائل خانوادگی، با هم صحبتی کرده بوديم. در مورد جدا شدن من و همسرم هم،" ع.س" از طريق فرد ثالثی که قرار بود، آپارتمان رو به روی آپارتمان او را، برای خودم، اجاره کنم، مطلع شده بود. و پس از آن شب ميهمانی هم، اگر کسی از من می پرسيد که نظرت در مورد همسر "ع.س" چيست، می گفتم که همسر "ع.س"، انسانی است خوش برخورد و مهربان!).

طاهره گفت : ( چرا؟!).

من گفتم : ( چون، در آن شب ميهمانی، با مهربانی آميخته به احترام، با من، بر خورد کرده بود! چون، از کارهايم که در تلويزيون و صحنه ديده بود، تعريف کرده بود! چون، با اشتياق، از کارها و برنامه های آينده ام پرسيد ه بود و....... در پايان شب هم، آنقدر با من احساس خود مانی بودن کرده بود که با لبخند و چشمک – اگرچه برايم عجيب می نمود!- ، ازمن بخواهد که شما را با ماشين خودم، به خانه تان برسانم!).

شما گفتيد: ( و حالا، از آنکه در را به شدت، بر رويتان بسته است، ناراحت هستيد؟!).

من گفتم : ( آيا اگر شما، به جای من بوديد ناراحت نمی شديد؟! آيا با آن رفتاری که در شب ميهمانی با من داشت، عجيب است که وقتی در را به رويم می گشايد، انتظارداشته باشم که مرا بشناسد و حد اقل، مثل يک آشنا، حال و احوالپرسی کند؟!).

طاهره گفت : ( و حالا، اگر از شما بپرسم که همسر"ع.س" ، چه گونه انسانی است، جوابتان چيست؟).

من گفتم : ( جوابم اين است که همسر"ع.س" ، بدون لباس نظامی، انسانی بود مهربان و با لباس نظامی، انسانی است نامهربان!).

شما گفتيد : ( پس به نظر شما، نا مهربانی همسر"ع.س"، ناشی از لباس نظامی او بوده است؟!).

من گفتم : ( شايد که ناراحتی اصلی او، به خاطر به زندان افتادن همسرش بود، اما...... اصلا، چرا من بايد خودم را درگير فهميدن انگيزه ی عمل انسانی بکنم که حتی به خودش زحمت يک لحظه فکر کردن به انگيزه ی حضورمن، در جلوی در منزلش را نداده بود! چرا؟!).

طاهره گفت : ( چون، شما روشنفکرهستيد و روشنفکر، يعنی کسی که قضاوتش در مورد پديده های پيرامونش، اولا، از سر حب و بغض نيست و ثانيا، تنها مبتنی بر ظاهر آن پديده نمی تواند باشد، بلکه، با تجزيه وتحليل جلوه های ظاهری هر پديده، به درون آن، راه می برد و پس از شناختن هستی درون و اکنون آن پديده، توانائی آن را پيدا می کند که بداند، آن پديده در گذشته هايش، چگونه هستی ای بيرونی و درونی داشته است ودر آينده ............).

من گفتم : (ولی، من روشنفکر نيستم!).

شما گفتيد : ( به هر حال، همينکه در قضاوت کردنتان در مورعمل همسر" ع.س"، لباس نظامی او را " اصل" نمی دانيد و به دنبال شناختن دلايل بيشتری هستيد، نشان می دهد که اگرچه، صد در صد، روشنفکر هم نباشيد، اما........).

من گفتم : ( روشنفکری که شما، داريد از آن حرف می زنيد، قلب ندارد و بيشتر شبيه يک ماشين است تا يک انسان. از همان نوع ماشين هائی که نمونه اش را، فرستاده اند به مريخ تا با آزمايشاتی ازهمان نوعی که شما می گوئيد، روشن کند که مريخ، چگونه کره ای است. از کجا آمده است و به کجا........).

صدای بوق ممتد ماشينی، مرا به خود آورد. به اطرافم نگاه کردم. پل تجريش را پشت سر گذاشته بودم و به عوض رفتن به طرف خيابان قديم شميران، سرازير شده بودم به طرف خيابان پهلوی. دو باره، صدای بوق بلند شد و متعاقب آن، ماشينی را ديدم که به سرعت، دنده عقب می آيد به طرف من. وقتی به روی به روی من رسيد، راننده ی ماشين که زنی بود با مقنعه و چادر، با حرکات سر و دست، به من اشاره می کرد که به طرف ماشين بروم. با اين تصور که می خواهد آدرسی چيزی از من بپرسد، رفتم به طرفش. وقتی به جلوی پنجره ی ماشين رسيدم، شما را ديدم که در صندلی عقب نشسته ايد و هم زمان، در جلو باز شد و صدای راننده را شنيدم که می گفت : ( معطل چه هستی؟! بپر تو ديگه!). بی اراده، پريدم تو و ماشين، راه افتاد. برگشتم به طرف صندلی عقب که از بودنتان مطمئن شوم. با چشمک، به من فهمانديد که نبايد آشنائی بدهم. داشتم نيمرخ راننده را از زير نظر می گذراندم که گفت : ( بالاخره شناختی؟!).

مردد و مبهوت، گفتم ( طاهره؟!).

طاهره گفت : ( ساعت خواب!).
داستان ادامه دارد.............

شما بايد...7

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

(هفتمين قسمت )

صدای بوق ممتد ماشينی، مرا به خود آورد. به اطرافم نگاه کردم. پل تجريش را پشت سر گذاشته بودم و به عوض رفتن به طرف خيابان قديم شميران، سرازير شده بودم به طرف خيابان پهلوی. دو باره، صدای بوق بلند شد و متعاقب آن، ماشينی را ديدم که به سرعت، دنده عقب می آيد به طرف من. وقتی به روی به روی من رسيد، راننده ی ماشين که زنی بود با مقنعه و چادر، با حرکات سر و دست، به من اشاره می کرد که به طرف ماشين بروم. با اين تصور که می خواهد آدرسی چيزی از من بپرسد، رفتم به طرفش. وقتی به جلوی پنجره ی ماشين رسيدم، شما را ديدم که در صندلی عقب نشسته ايد و هم زمان، در جلو باز شد و صدای راننده را شنيدم که می گفت : ( معطل چه هستی؟! بپر تو ديگه!). بی اراده، پريدم تو و ماشين، راه افتاد. برگشتم به طرف صندلی عقب که از بودنتان مطمئن شوم. با چشمک، به من فهمانديد که نبايد آشنائی بدهم. داشتم نيمرخ راننده را از زير نظر می گذراندم که گفت : ( بالاخره شناختی؟!).

مردد و مبهوت، گفتم ( طاهره؟!).

طاهره گفت : ( ساعت خواب!).

طاهره، با سرعت می راند و ماشين، مانند قايقی درون دريائی طوفانی، بالا و پائين می رفت و کژ و مژ می شد و شما، جلوی پرده ی عنابی رنگی، درون دايره ی نوری ايستاده بوديد و به سبک پيش پرده خوان های قديم، می خوانديد که : ( شب تاريک و و بيم موج و گردابی چنين هائل- کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها) و من، داشتم برای تماشاگران، توضيح می دادم که فکر نمی کنم، شب شده باشد، چون، من وقتی، منزلم را به عزم رفتن به منزل " ع.س" ترک کرده بودم، حدود ساعت هشت صبح بود و اگررفتن و بازگشتن من به خانه ی " ع.س" سه ساعت هم طول کشيده باشد، لحظه ای که سوار کشتی شما شده ام ، بايد ساعت يازده صبح باشد و ......تلفن همراه طاهره، زنگ زد و شما غش غش خنديد و در حالی که داشتيد شبيه فتح الله چرچيل می شديد، گوشی تلفنی را از جيب بغلتان بيرون آورديد و داديد به من و در همان حال، رو به طاهره کرديد و گفتيد که: ( پياده می شوم. لطفا، يه جائی همين کناره ها، نگهداريد). طاهره هم، با سرعت، پايش را گذاشت روی ترمز کشتی و ماشين ايستاد و شما کرايه تان را داديد و بعد هم تشکر کرديد و پياده شديد و وقتی که داشتيد، از کشتی، دور می شديد، شب بود و من با نگاه، تعقيبتان می کردم و می ديدم که چگونه، از روی اين موج به روی آن موج می پريديد و با هر جهش، جرقه ی از زير کفشتان بيرون می زد و صدای زنگ تلفنی که همه ی شهر را فراگرفته بود، بلند و بلند تر می شد و طاهره، در حالی که خودش را از ماشين به بيرون پرتاب می کرد، رو به من، فرياد می زد: ( بردار! گوشی تلفن را بردار!). گوشی تلفن را برمی دارم. پسر فتح الله چرچيل است. از ترکيه به من زنگ می زند ومی خواهد بيايد هلند و از من می خواهد که اگر ممکن است برايش دعوت نامه ای بفرستم تا بتواند از سفارت هلند ويزا بگيرد. می پرسم که : ( برای چه کاری می خواهيد بيائيد به هلند؟!):

اول، می گويد : برای ديدار شما!

بعدش می گويد: برای ديدار شما و در ضمن، برای گردش!

بعدش می گويد : می خواهد برای تحصيل در دانشگاه های آنجا هم تحقيق کند!

بعدش می گويد : در هلند، اوضاع پناهنده شدن و اين جور چيزها چطور است و........................!

می گويم : ( نظر پدرتان چيست؟!).

می گويد: : ( پدرم هم موافق هستند. اگر حقيقتش را بخواهم بگويم، اين است که خود پدرم به من گفتند که از ترکيه، به شما تلفن بزنم!).

می گويم : ( پدرتان الان، در ترکيه هستند؟ ).

می گويد :( نخير! در ايران هستند).

می گويم :( ممکن است به ايشان بگوئيد که از ايران به من تلفن بزنند؟).

می گويد :( برای چه تلفن بزنند؟!).

می گويم : ( چون می خواهم با خودشان صحبت کنم).

می گويد : ( شما فکر می کنيد که من، دروغ می گويم؟!).

می گويم : ( نه. فقط می خواهم بدانم که چه چيزی باعث شده است که حاجی، با دست خودش می خواهد شما را آواره کند و زندگی تان را به آتش بکشد؟!).

می گويد : ( ايشان هم دلشان از دست اين ها، پر خون است! مملکت را به گه کشيده اند!).

می گويم : ( کدام ها؟!).

می گويد : ( همين ها ديگر!).

می گويم : ( همين ها، اسم ندارند؟!).

می گويد : ( همين حکومت!).

می گويم : ( نظر حاجی آقاتان هم همين است؟!).

می گويد : ( بعله).

می گويم : ( ولی، ايشان که در همان حکومت، پست بالائی دارند! مگر از پستی که داشته اند، استعفاء داده اند؟!).

لحظه ای سکوت می شود و من فکر می کنم که ارتباط قطع شده است. می گويم : ( الو!..... الو!.... الو!).

می گويد : ( حاج آقا رضا هم، اينجا هستند. سلام می رسانند).

می گويم : ( کدام حاج آقا رضا؟).

می گويد : ( حاج آقا رضا تيموری. داداش رفيقتان يعقوب آقا تيموری! می خواهيد با ايشان صحبت کنيد؟).

می گويم : ( سلام مرا هم، به ايشان برسانيد. بالاخره نگفتيد که حاج آقا تان، هنوز سر پست های قبلی شان هستند يا نه؟!).

می گويد : ( داريد متلک بارمان می کنيد؟!).

بعد هم، سر و ته قضيه را، هم می آورد و خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد و...... ديگر، نه از فتح الله چرچيل خبری می شود و نه از پسرفتح الله چرچيل........... تا.......... آنکه چند ماه بعد، آقا مصطفی جواهری، برای کارديگری که دارد، از ايران به من تلفن می زند. مريض است. از من می خواهد که چند قلم داروئی که در ايران پيدا نمی شود، برايش بفرستم و....... درضمن صحبت هايش، می گويد که فتح الله چرچيل را درعروسی حشمت ديده است و به او گفته است که اين رفيق جنابعالی – يعنی من - خوب وظايف فاميلی را به جا آورده است! آقا مصطفی پرسيده است که چطور؟! فتح الله خان، ماجرای تلفن زدن پسرش را از ترکيه، به او گفته است و بعد هم گله گذاری که بعله، پسرم از ترکيه به ايشان تلفن زده است که حال و احوالی بپرسد و در ضمن ببيند که اگر ايشان مايل به بازگشت به ايران هستند، چه کاری از دست ما ساخته است که برايشان انجام دهيم، ولی ايشان، درعوض آن، رفته اند توی جلد پسرم که او را بکشانند به هلند و بيندازند به دام ضد انقلاب!

من، آنچه را که ازمکالمه ی تلفنی ام با پسر فتح الله خان درخاطرم مانده است، به آقا مصطفی می گويم و آقا مصطفی، پس از آنکه خوب به صحبت هايم گوش می کند، با تعجب می گويد: ( ببينم! اصلا شما، اين حسين آقا را ديده بودی؟!).

می گويم:: ( کدام حسين؟!).

می گويد:( حسين، پسر فتح الله خان! همينکه از ترکيه به شما تلفن زده است؟!).

می گويم:( نه. نه تنها نديده بودمش، بلکه حتی نمی دانستم که اسمش حسين است! من، سال ها است که فتح الله وخانواده اش را نديده ام. اصلا، نمی دانستم که او، همچنين پسری هم دارد!).

آقا مصطفی، با تعجب می گويد:( آخر شما، می دانيد که اين حسين آقا، اصلا چکاره است؟!).

می گويم : ( نه. مگر چه کاره است؟).

می گويد : ( آخه من نمی فهمم! پس شما که نه اين آدم را ديده بوديد و نه اسمش را می دانستيد، چرا همان اول بهش نگفتيد که آقای عزيز! من، شما را نمی شناسم! بگوئيد پدرتان به من زنگ بزند؟! اگر اين حسين آقای ناشناس، می آمد و از هلند زنگ می زد و می گفت که می خواهد شما را ببيند، چکار می کرديد! آيا دعوتش می کرديد به خانه تان؟!).

می گويم : ( خوب، معلوم است که دعوتش می کردم! بالاخره، از فاميل به حساب می آيد يا نه؟!).

غش غش می خندد و می گويد: ( ای بابا! شما مثل اينکه توی باغ نيستيد!).

می گويم :( چطور؟!).

می گويد : ( ای آقا! مردم ايران، ديگر آن مردم سابق نيستند.بعد از انقلاب، همه عوض شده اند! نمونه اش همين فتح الله چرچيل خودمان که حالا شده است حاج فتح الله! حتی، زن و بچه اش هم برای سلام کردن به او، بايد از منشی مخصوصش، وقت بگيرند! يکی از دخترهای ايشان، به همراه شوهرش که زمانی، يکی از مسئولين بلند پايه ی يکی از وزارت خانه ها بوده است، الان بورسيه ی دولتی هستند در انگليس تشريف دارند! پسر بزرگ ايشان هم، يکی از برج سازهائی است که صبحانه – کله پاچه – اش را در ايران می خورد و نهار – پيتزا – يش را، در ايتاليا و شام – استيک – اش را در آمريکا! حسين هم، پسر کوچيکه ی ايشان است که در همان ترکيه، نماينده ی يک شرکت ايرانی – دولتی - است و ويزاگرفتن و آمدن به هلند، برای آدمی چون او، مثل آب خوردن است ! حالا، چه کاسه ای زير نيم کاسه بوده است که از ترکيه به شما تلفن زده است که برايش دعوت نامه بفرستيد، آن را ديگر خدا می داند! فقط برای دفعات بعد، بهتر است که حواستان را جمع کنيد!).

پس از فرستادن داروها، برای آقا مصطفی، از آقا مصطفی هم، ديگر خبری نمیشود که نمی شود...... تا.... دو سه سال بعد که پسرش می آيد به هلند و به من تلفن می زند که می خواهد مرا ببيند!

(او را قبلا، ديده بودم؟!).

( نه ).

(می دانستم که آقا مصطفی، اصلا، چنان پسری دارد؟!).

(نه).

( آيا آقا مصطفی به من گفته بود که پسرش، بورسيه ی جمهوری اسلامی است و در دانشگاهی در هلند درس می خواند؟!).

داستان ادامه دارد................

شما بايد...8

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( هشتمين قسمت)

پس از فرستادن داروها، برای آقا مصطفی، از آقا مصطفی هم، ديگر خبری نمیشود ...... تا.... دو سه سال بعد که پسرش می آيد به هلند و به من تلفن می زند که می خواهد مرا ببيند!

(او را قبلا، ديده بودم؟!).

( نه ).

(می دانستم که آقا مصطفی، اصلا، چنان پسری دارد؟!).

(نه).

( آيا آقا مصطفی به من گفته بود که پسرش، بورسيه ی جمهوری اسلامی است و در دانشگاهی، درهلند درس می خواند؟!).

(نه ).

( آيا به خانه ام دعوتش کردم؟!).

( بلی. فکر نمی کنيد که داريد يک کمی تند می رويد؟!).

ماشين را می کشاند به کنار خيابان و در نقطه ای تاريک ، زير درختی مجنون، با ترمزی نسبتا شديد، توقف می کند و به من خيره می شود و می گويد: ( خواهش می کنم، به من نگو شما!).

می گويم : ( دستور سازمانی است؟!).

می گويد: ( نه. دستور دلم است. اگر دستور سازمان بود، نمی گفتم خواهش می کنم!).

از وقتی که خودش را از پنجره ی ماشين به بيرون پرتاب کرده است، آدم ديگری شده است. چادر و مقنعه را به کناری گذاشته است. زياد جلوی آينه می ايستد و به خودش خيره می شود. می گويد که پس از سال های سی و چهل، سی چهل سالی، پيرتر شده است. هر صبح جمعه، در هوای گرگ و ميش، می زند به کوه. گاهی هم به همراهش می روم. ماشين را در جائی نزديکی های دربند، پارک می کنيم و بالا می رويم و من، درحوالی اولين پناهگاه، بساط نقاشی ام را علم می کنم و او می رود، رو به قله. گاهی که از خودم و اشکال و رنگ ها و حجم هائی که احاطه ام کرده اند، خسته می شوم، دوربين را بر می دارم ورو به او می گيرم و ميزانش می کنم و می بينمش که مثل قوچی نا آرام، می جهد از اين صخره به آن صخره و.....

( آيا می دانستی که آقا مصطفی، به جرم اختلاس، به زندان افتاده است؟!).

( بلی می دانستم. پسرش می گفت که حقيقت ندارد. می گفت که توی دعواهای جناحی، به هر حال، يکی را بايد فدا می کرده اند و اينبار قرعه ی فال، خورده است بنام پدر او!).

(آيا قبلا می دانستی که آقا مصطفی هم، جناحی است؟!).

(نه).

( آيا از پسرش پرسيدی که پدرش، عضو کداميک از جناح ها است و دعوا بر سر چه بوده است؟!).

(نه).

( چرا؟!).

( چون، برايم فرقی نمی کند. چون، ميهمان من بود. چون، به من پناه آورده بود. چون، آمده بود که به او کمک کنم!).

( چه کمکی؟!).

( می گفت که به دليل به زندان افتادن پدرش، بورسش را قطع کرده اند و چون، فتح الله خان، به من احترام می گذارد و ضمنا، با بالا بالا ها هم رابطه دارد، پدرش گفته است بيايد پيش من که اگر ممکن است، با فتح الله خان، تماس بگيرم و از او بخواهم که...........).

( آيا به او نگفتی که مگر اين فتح الله خان، همان فتح الله خانی نيست که به پدرت آقا مصطفی، گفته بود که من می خواسته ام پسرش را به دامن ضد انقلاب بيندازم؟! حالا، چطور شده است که به من بيشتر از پدرت احترام می گذارد؟!).

( نه. به آن صورت نگفتم، اما گفتم که متاسفانه، در اين مورد، کاری از دستم، ساخته نيست وپدرتان آقا مصطفی هم، خوب می دانند که من، هيچ رابطه ای با فتح الله خان ندارم و خودشان به مراتب، به ايشان نزديک ترهستند تا من. و متعجب هستم که ايشان، به چه دليل، شما را، پيش من فرستاده اند که با فتح الله خان، تماس بگيرم! بايد احتمالا، سوء تفاهم و يا اشتباهی پيش آمده باشد!).

( خوب! عکس العملش چه بود؟!).

( هيچ! فقط خيره نگاهم کرد و بعدش هم که رفت، با وجو آنکه، در خود همين هلند درس می خواند و زندگی می کند، نه تنها ديگر به سراغ من نيامده است، بلکه حتی دريغ از يک تلفن خشک و خالی! چند وقت پيش هم، شنيدم که بورس قطع شده اش، دو باره وصل شده است و علاوه بر آن، پدرش آقا مصطفی هم ، به کمک همان فتح الله خان، با سپردن وثيقه ی بليون تومانی او، از زندان بيرون آمده است و ضمنا، مديرعامل يکی از شرکت های فتح الله و يار گرمابه و گلستان او، شده است و........).

( و هنوز هم می خواهی بگوئی که اين مردم را دوست داری؟!).

( طبيعت من، طبيعت دوست داشتن است. تحمل حمل کينه و نفرت را ندارم).

(دستت را بده به من و برای يک لحظه، چشم هايت را ببند).

دستم را می دهم به او و چشم هايم را می بندم. با گرفتن دستم در دستش، گرمائی مخمور، جاری می شود درون رگ هايم. انگشت وسط و اشاره ام را می گيرد ميان انگشتانش و نوک آنها را می گذارد روی جائی از تنش و می گويد: ( ببين در اينجا، چه نفرتی از آنها تل انبار شده است!). انگشتانم می سوزند. انگار فروکرده باشدشان درون کوره ای از آتش. تاب نمی آورم. دستم پس می کشد و چشم هايم باز می شوند. می گويد: (سوختی؟!). به نوک انگشتانم نگاه می کنم. تاول زده اند. با ديدن تاول ها، چنان سوزشی همه ی تنم را پر می کند که از شدت آن، اشک، درون چشم هايم حلقه می زند. نوک انگشتانم را رو به او می گيرم و رنجيده، می گويم: (از من هم؟!). با مهربانی، صورتم را می بوسد، دستم را می گيرد و بالا می برد و نوک انگشتان تاول زده را، فرو می برد درون دهانش و می مکد وبعد که بيرون می آورد، به انگشتانم نگاه می کنم، تاول ها، ناپديد شده اند. خودش را جمع و جورمی کند و دامنش را می کشاند روی زانوهايش و سرش را بر شانه ام تکيه می دهد ومی گويد: ( می بينم که شاه دارد می رود!).

چند ماه پيش، آقا مصطفی، در ارتباط با شرکتی که دارد، سرو کارش می افتد به يکی از ادارات بنياد جان بازان که پسر خواهرم – عباس جهان زاده - ، رئيس آنجا است! به گفته ی منشی عباس: اول صدای بحث و جدل و دعوای عباس و آقا مصطفی بلند شده است و بعد هم آقا مصطفی، با عصابانيت، از اتاق بيرون آمده است و پشت سر او، عباس تلفن زده است به جائی و تا آقا مصطفی، خودش را جمع و جور کند که از اداره بزند بيرون، چند نفر می آيند و او را دست بند می زند و با خودشان می برند و هرچه آقا مصطفی می گويد، آخه به چه جرمی؟! می گويند، حالا بيا برويم، بعدا، معلوم می شود!

در بعد از ظهر همان روز، خواهرم – مادر عباس – در منزلش، به آرزوی بازگشتن برادرتبعيدی اش - يعنی من -، سفره ی ابوالفضل انداخته است و طبق معمول، جمع فاميل، جمع است که در ميان آنها، يک خبرچين از خدا بی خبر، خبر دعوای عباس و آقا مصطفی را می آورد و می گذارد وسط سفره و يکی ازخواهران آقا مصطفی که در ميان ميهمان ها بوده است، به ناگهان، به طرفداری از آقا مصطفی، فريادزنان از جايش بلند می شود و عده ای به طرفداری از او و عده ای هم، به طرفداری از خواهرم، بر می خيزند و بعدش هم، بحث و جدل و دعوا و خواهر آقا مصطفی، درحالی که منزل خواهرم را با عصبانيت ترک می کند، فرياد می زند که : ( به حق چيزهای نديده و نشنيده! از يک طرف، بی هيچ و پوچ، برادر بدبخت مرا می اندازند زندان و از يک طرف، برای برادر ضد انقلاب و از دين برگشته ی کمونيست و کافرشان، سفره ی ابوالفضل می اندازند!).

خواهرم هم که تا چند لحظه پيش، با خواهش و تمنا، سعی در به دست آوردن دل خواهر آقا مصطفی را داشته است، تهمت زدن خواهر آقا مصطفی را، تاب نمی آورد و رو به او، فرياد می زند که : ( آن کسی که ضد انقلاب است، برادر من نيست خانم! ضدانقلاب، آنهائی هستند که در ظاهر، با يک دستشان برای انقلاب سينه می زنند و با دست ديگرشان از توی جيب انقلاب، اختلاس های چند مليونی و........) بعدش هم، حالش بهم می خورد و آمبولانس خبر می کنند می رسانندش به بيمارستان!

شوهر خواهرم، پس از يکماه که خواهرم را در بيمارستان قلب، بخش مراقبت های ويژه، بستری کرده اند - و چون نخواسته اند باعث ناراحتی من بشوند، به من خبر نداده اند - ازشرکتش، در ايران، به هلند، تلفن می زند و ازماجرای دعوای پسرش عباس، با آقا مصطفی حرف می زند و بعد هم می گويد که علت اصلی دعوای آنها، شما بوده ايد!

می گويم : ( چرا من؟!).

می گويد: ( چون، آقا مصطفی، در يکی از دفعاتی که به اداره ی عباس رفته بوده است، به يکی از کارمندهای عباس گفته بوده است که دائی رئيستان، در خارج از کشور، به ضد انقلاب پيوسته است و نه تنها از دين اسلام خارج شده است، بلکه چند وقت پيش، با يکی از اين راديوهای بيگانه مصاحبه ای کرده است و گفته است که " اسلام آمده است و ريده است به مملکت ما!").

داستان ادامه دارد.............

شما بايد...9

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

(نهمين قسمت )

شوهر خواهرم، پس از يکماه که خواهرم را در بيمارستان قلب، بخش مراقبت های ويژه، بستری کرده اند - و چون نخواسته اند باعث ناراحتی من بشوند، به من خبر نداده اند- ، ازشرکتش در ايران، به هلند تلفن می زند و ازماجرای دعوای پسرش عباس، با آقا مصطفی حرف می زند و بعد هم می گويد که علت اصلی دعوای آنها، شما بوده ايد!

می گويم : ( چرا من؟!).

می گويد: ( چون، آقا مصطفی، در يکی از دفعاتی که به اداره ی عباس رفته بوده است، به يکی از کارمندهای عباس گفته بوده است که دائی رئيستان، در خارج از کشور، به ضد انقلاب پيوسته است و نه تنها از دين اسلام خارج شده است، بلکه چند وقت پيش، با يکی از اين راديوهای بيگانه مصاحبه ای کرده است و گفته است که " اسلام آمده است و ريده است به مملکت ما!").

می گويم : ( اولا، همانطور که خودتان هم اطلاع داريد، آقا مصطفی، در قبل از انقلاب، کارمند شرکت نفت بوده است که پس از انقلاب، تصويه و اخراجش کرده اند و به نظر ايشان، يکی از بانيان اخراج شدن او، همين عباس شما بوده است و اين قضيه، قضيه ای نيست که آقا مصطفی، بتواند به سادگی از آن بگذرد. بنابراين، علت دعوای آنها، من نبوده ام، بلکه بهانه ای شده ام برای تصويه حساب های گذشته شان! ثانيا، آنچه آقا مصطفی، به آن استناد کرده است، مصاحبه نبوده است، بلکه شعری بوده است که در سايت ايران امروز......).

حرفم را با عجله قطع می کند و می گويد: ( بعله! بعله! خواندم!... بچه ها، پرينتش کرده بودند. دادند به من، خواندم. بعله! .... " سه هنگام"....بعله!... خواندم!.....بعله! اسلام نبود، انقلاب بود! بعله! نوشته بوديد انقلاب آمد و....بعله!....... ، ولی کدام انقلاب؟! نمی دانم که شما متوجه هستيد که وقتی می نويسيد، انقلاب آمد و ريد به ايران، يعنی.... استغفرالله، انقلاب اسلامی ای که در ايران اتفاق افتاده است، آمده است و....... بقيه اش را نمی خواهد بگويم! خودتان، ماشاألله، نويسنده هستيد و.......بگذريم!).

می گويم : ( نه! اجازه بدهيد که نگذريم! شما می گوئيد: انقلابی که در ايران اتفاق افتاده است، انقلابی اسلامی بوده است. من می گويم که انقلاب ايران، انقلابی بوده است ، متعلق به همه ی مردم ايران و به خاطرنان و آب و برق و کار و بهداشت و مسکن و آزادی بيان و قلم و دين و مذهب و مکتب و.............).

صدايش، خش دار می شود و می گويد : ( به هرحال، اکثريت مردم ايران، مسلمان هستند يا نه؟!).

می گويم : ( بلی. مسلمان هستند. اما در اکثريت بودن، خوردن و پايمال کردن حق اقليت های ديگر را توجيه نمی کند. و تازه، مسلمان کدام اسلام؟! اسلام تشيع، اسلام تسنن، اسلام.....).

می گويد : ( ای آقا! اينقدرنبايد مته به خشخاش گذاشت! به هر حال، همه مسلمان هستيم!).

می گويم : ( بالاتر از مسلمان بودن، همه ی ما، انسان هستيم و فرزندان يک پدر و مادر! اما، درواقعيت، وقتی پای ارث و ميراث مادی و معنوی به ميان می آيد، بعضی ها، خودشان را، برتر و بهتر از ديگران به حساب می آورند و در مواردی هم، زن ها، نصف مردها........).

حرفم را، با چند سرفه ی مقطع، قطع می کند می گويد : ( خيلی خوب! اصلا، می گيريم که انقلاب، انقلاب اسلامی نبوده است ، بلکه انقلاب همه ی مردم ايران بوده است. مگر شما، ضد انقلاب هستيد که در شعرتان می گوئيد: " انقلاب آمد و ريد!"؟!).

می گويم ( بلی. من، ضد " انقلاب " هستم. در قبل از انقلاب هم، ضد " انقلاب " بوده ام!).

لحظه ای سکوت می شود و بعد، گلويش را صاف می کند و می گويد : ( يعنی، می خواهيد بگوئيد که شما، در قبل از انقلاب، طرفدار شاه بوده ايد و ما نمی دانستيم؟!).

می گويم : ( نخير! من، دوست شاه بوده ام!).

می گويد : ( داريد شوخی می کنيد؟!).

می گويم : ( نخير! خيلی هم جدی است. شما هم، دوست شاه بوده ايد و گرنه با هشدارهائی که به شاه می داديد، سعی نمی کرديد که جلو انقلاب را بگيريد!).

با صدائی که از شدت عصبانيت پنهان شده، می لرزد، تقريبا، داد می زند و می گويد : ( من؟! من طرفدار شاه بودم ؟! من، می خواستم جلو انقلاب را بگيرم؟! منی که بهترين سال های زندگی ام را در زندان های شاه گذرانده ام؟!).

می گويم : (شما، بهترين سالهای زندگی تان را در زندان شاه گذرانده ايد، چون می خواستيد که صدای انقلاب مردمی را که در راه بود، به گوش او برسانيد.درست است؟!).

می گويد : ( بلی. و نه تنها به هشدارهای ما، وقعی نگذاشت، بلکه در عوض آن، ما را به زندان انداخت. شکنجه کرد . کشت و تبعيد کرد، تا انقلاب شد و گفت که صدای انقلابتان را شنيدم! خوب! کجای اين، دوستی کردن با شاه بوده است؟!).

می گويم : ( مگر نه آن است که يک دوست خوب، عيب دوستتش را می گويد و او را از خطراتی که نتيجه ی آن عيوب است، آگاه می کند؟! خوب! من وشما هم، در قبل از انقلاب – شما، با کار سياسی و من، با کار فرهنگی -، سعی می کرديم که مثل يک دوست خوب، گفتار و کردار و پندار شاه را نقد کنيم و او را نسبت به عواقب کارش که ريختن آب به آسياب انقلاب بود، هشدار دهيم و.......).

می خندد و می گويد : ( خوب! بعله. اگر اينطور باشد، پس همه ی سياسيونی که در زندان شاه بودند...... )

می گويم : ( بلی! و نه تنها، سياسيون، بلکه همه ی زندانيان زندان های جهان، از جمله زندانيان سياسی و غير سياسی زندانی در زندان های جمهوری اسلامی ايران .........).

احتمالا، برای آنکه ادامه ی حرف مرا نشنود، می زند زير خنده و وسط خنديدن، دو باره، سرفه اش می گيرد و با همان سرفه، تقريبا، فرياد زنان به ميان حرفم می پرد و می گويد : ( خواهش می کنم! خواهش می کنم! ديگر قرار نشد که وسط دعوا، نرخ تعين کنيد! خوب، همين صحبت ها را می کنيد که پشت سرتان، آن شايعه ها را پخش می کنند و می گويند که ايشان، از دين خارج شده است!).

می گويم : ( هنوزکجايش را ديده ايد! در جامعه ی ايرانی، چه در داخل و چه در خارج، هر کس که بخواهد برعليه جهل و تزوير و قلدری کانون های قدرت دينی و مذهبی و سنتی و حتی روشنفکری، بجنگد، بايد منتظر شايعه های بهتر از اين ها هم باشد!).

با سرفه هائی که ديگر نمی تواند جلوی آن را بگيرد، می گويد : ( بعله! بگذريم...- سرفه - بعله! منظورم اين است که..... – سرفه - بعله!.... غرب، سر تا پايش عيب است – سرفه - .....بعله!...... آنچه بی عيب است، اسلام است..... – سرفه - بعله!...... فقط اسلام! .... – سرفه -......بعله! ....بگذريم..... بعله! ..... داشتم از شايعه سازی آقا مصطفی می گفتم..... بعله..... خلاصه، خبر شايعه سازی آقا مصطفی، می رسد به گوش عباس وعباس هم..... – سرفه-..... با همه ی اختلاف نظر وعقيده ای که با شما دارد، عرق فاميلی اش به جوش می آيد و.....- سرفه-.... دفعه ی بعد که سر و کار آقا مصطفی به اداره می افتد، به کارمندهايش می سپارد که او را دست به سرکنند و بعد هم بفرستندش به اتاق او و خلاصه،..... – سرفه - ..... چون آن روز، آقا مصطفی رويش را زياد می کند، عباس هم تلفن می زند به يکی از دوستانش که می آيند و آقا مصطفی را با خودشان می برند تا مقداری آب خنک بخورد و حالش جا بيايد!.....سرفه سرفه......... سرفه....سرفه.....سرفه....سرفه...........).

بنا بر تجربه های ناخوشايند قبلی، وارد چون و چرا کردن، دردعواهای خانوادگی نمی شوم و ازگوشه و کنايه زدن هايش هم، درمی گذرم و می گويم : ( بگذريم!......تا کی قرار است که دربيمارستان باشد؟!).

می گويد : ( فکر می کنم تا آخر هفته ی آينده، مرخصش کنند. بحمدالله، حالش بهتر شده است. فقط خيلی از شايعه ی ضد اسلام شدن و از دين خارج شدن شما ناراحت است!).

می گويم : ( خودتان داريد می گوئيد که شايعه است، پس چرا خواهرم بايد ناراحت شود؟!)

می گويد : ( راجع به شما، با او خيلی صحبت کرده ام و گفته ام که اولا، شايعه است و ثانيا، به هرحال، ممکن است که ايشان، در اثر فشارزندگی در غربت، يک وقت هائی عصبانی بشوند و حرف هائی بنويسند که بوی ضد انقلابی گری بدهد، ولی ايشان، مطمئنن، ضد اسلام نخواهند شد. اما، مگر گوشش بدهکار حرف های من هست؟! همه اش اصرار دارد که با خودشما، صحبت کند وحقيقت را ازدهان خودتان بشنود که آيا هنوز مسلمان هستيد يا نه؟!).

می گويم : ( تلفن بيمارستان و شماره ی اتاقش را بدهيد، الان به او زنگ می زنم واعتراف به مسلمانی می کنم تا خيالش راحت شود!).

می گويد: ( نه! فکر نمی کنم به صلاح باشد. ممکن است باشنيدن صدای شما، هيجان زده شود. دکتر گفته است که هيجان، برايش سم است. مرخصش که کردند و آورديمش به منزل، خودم با او صحبت می کنم و آماده اش که کردم، به شما زنگ می زنم. ولی خواهشم اين است که حتی اگرشايعه ی از اسلام خارج شدنتان هم، حقيقت داشته باشد، مبادا به او چيزی بگوئيد، چون خدای نخواسته، اگر يکدفعه ی ديگر، حالش بد شود،، کارش تمام است....... راستی! منصورهم برگشت!).

می گويم : ( کدام منصور؟).

می گويد : ( آقا منصور، پسر حاجی اصغر زاده ! چطور نمی شناسيد؟!).

می گويم : (خوب. پس با آمدن ايشان، ديگر جمعتان، جمع شد!).

می گويد : ( فاميل زن داداش شما است! من با ايشان چه رابطه ای دارم؟!).

می گويم : ( بگذريم! پس، اواخر هفته ی آينده، منتظر تلفن شما هستم).

می گويد : ( بعله!..... خلاصه، ايشان برگشته است ايران و با خواهر زاده ی فتح الله خان هم که بيست سالی از ايشان کوچکتر است، ازدواج کرده است و توی يکی از شرکت های فتح الله خان هم، شده است مسئول خريد خارجی و بيائيد و ببنينيد که چه دم و دستگاهی برای خودش به راه انداخته است! باباجان همه آمده اند! پاشيد بيائيد! به خدا قول می دهم که بهتان بد نگذرد!).

می گويم : ( انشاأ لله، قسمت بشود، ما هم می آييم. چرا نمی آييم؟!).

می گويد : ( بيست سال است همين را می گوئيد! پدر ومادر خدا بيامرزتان هم تا زنده بودند، چشمشان به راه بود که همين روزها می آييد! نيامديد که نيامديد تا از دستشان داديد!).

می گويم : ( قسمت است ديگر. چه می شود کرد؟).

می گويد : ( هی می گوئيد قسمت! قسمت! ولی، خود انسان هم بالاخره، مسئوليتی دارد. همه اش را نمی شود که به گردن خدا و قسمت و اين جور چيزها انداخت! می شود؟!).

میگويم : ( نخير!. البته که نمی شود! انشاألله درست می شود).

می گويد : ( راستی! از يعقوب تيموری خبری داريد؟!).

چون نمی دانم که از به ميان آوردن نام يعقوب تيموری، چه منظوری دارد، می گويم : ( يعقوب تيموری ديگر کيست؟!).

می گويد : ( ای بابا! مثل اينکه پاک حافظه تان را از دست داده ايد! يعقوب تيموری، پسر آژدان تيموری خودمان! آژدان يکدنده! همانکه بچه ها می گويند داريد داستان زندگی اش را می نويسيد! يادتان آمد؟!).

می گويم : ( آه. بلی! يادم آمد! يعقوب. يعقوب! حالا مگر چه شده است؟!).

می گويد : ( پس از چند سال که ناپديد شده بود، يکی از آشناهای ما که دانشجو است، توی آلمان ديده بودش. گفتم که شايد به هلند آمده باشد و سری هم به شما زده باشد. حواستان جمع باشد ها!).

می گويم : ( چرا؟!).

می گويد : ( هيچی! همينجوری. به هرحال، يادتان نرود که برای آمدن، اقدام کنيد. هرچه بوده است، ديگر گذشته است. برنامه هائی را هم که برای تلويزيون ساخته بوديد، تا به حال، چندين بار نشان داده اند. پس معلوم می شود که مسئله ای نداريد. اگر هم خدای نخواسته، مسئله ای، چيزی پيش بيايد، بالاخره ، فتح الله خان را داريم! ).

می گويم : ( لطف داريد. لطف کرديد که تلفن زديد و مرا در جريان حال خواهرم گذاشتيد).

می گويد : ( غفلت، موجب پشيمانی است. يادتان نرود. اقدام کنيد!).

می گويم : ( انشاألله. انشاألله. منتظر تلفنتان هستم. سلام برسانيد. خدا حافظ).

می گويد : ( در ضمن، توی همان داستانتان که در سايت ايران امروزمی نويسيد، بچه ها می گفتند که از پسر آقا مصطفی نام برده ايد که بورس گرفته است و آمده است به هلند، برای تحصيل. می خواستم بگويم که اولا، آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، يعنی بدبخت، اصلا، پسر ندارد، بلکه چهار تا دختر دارد! ثانيا، چنانکه می گفتند، از آنجائی که در داستان شما، آقا مصطفی، شخصيتی هرهری مذهب و فرصت طلب و دودوزه باز و خلاصه، آدم خوبی معرفی نشده است و قبل از آن هم، اشاره ای به اختلاس کردن او شذه است، ممکن است خوانندگان شما، فکر کنند که جمهوری اسلامی، برای دادن بورس، خدای نخواسته، نسبت به ارزش های دينی و اخلاقی بورس گيرنده ها، بی توجه است! درحالی که اصلا، اينطوری نيست، بلکه بر عکس، شرط اصلی گرفتن اين بورس ها، مسلمان و متعهد بودن به اسلام و انقلاب و امام و ولايت فقيه است و....... ).

داستان ادامه دارد.......................

شما بايد...10

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون آوريد!

( دهمين قسمت)

شوهر خواهرم می گويد : ( در ضمن، توی همان داستانتان که در سايت ايران امروزمی نويسيد، بچه ها می گفتند که از پسر آقا مصطفی نام برده ايد که بورس گرفته است و آمده است به هلند، برای تحصيل! می خواستم بگويم که اولا، آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، يعنی بدبخت، اصلا، پسر ندارد، بلکه چهار تا دختر دارد! ثانيا، چنانکه می گفتند، از آنجائی که در داستان شما، آقا مصطفی، شخصيتی هرهری مذهب و فرصت طلب و دودوزه باز و خلاصه، آدم خوبی معرفی نشده است و قبل از آن هم، اشاره ای به اختلاس کردن او شده است، ممکن است خوانندگان شما، فکر کنند که جمهوری اسلامی، برای دادن بورس، خدای نخواسته، نسبت به ارزش های دينی و اخلاقی بورس گيرنده ها، بی توجه است! درحالی که اصلا، اينطوری نيست، بلکه بر عکس، شرط اصلی گرفتن اين بورس ها، مسلمان و متعهد بودن به اسلام و انقلاب و امام و ولايت فقيه است و....... ).

برای آنکه او را بخند انم و به آن وسيله، تا حدودی، زهرتصوراتش را رقيق تر کنم، می گويم : ( اگر آقا مصطفی، چنان پسری ندارد، پس آن کسی که درهمين داستان به من تلفن زده است و گفته است که پسر آقا مصطفی است و بعد هم به خانه ام آمده است و از من خواسته است کمکش کنم که بورسش را قطع نکنند، چه کسی بوده است؟!).

غش غش می خندد و می گويد : ( داستان را شما داريد می نويسيد، آنوقت از من می پرسيد که.......!).

صدايش، حاضر و غايب می شود. نمی دانم که از کدام زمان و مکان می آيد و نمی دانم که آن را با چه زمان و مکانی بايد فهم کنم که باز، زمان و مکان و يا چيزی در آن ميان، چند وجهی و چندين لايه ای نشود و....

می گويد : ( .......خداوندی ....عدالت ...... آفرينش آسمان....... زمين ......قوام و صلاح .....انسان ها قرارداد و آنان را به ......در جهت خوبی و ..........از بدانديشی ها........).

وجوه و لايه ها، با هم می آيند. بعضی ، واضح تر از بعضی ديگر هستند. تا قبل از اختراع عکاسی و سينما، اگر به ناگهان، حس ششم می آمد و انسانی را به درون گردابی از آن وجوه و لايه ها، فرو می کشاند، چه جانی بايد می کند آن انسان تا با پنج حس ديگرش، " خود" را بچسباند به واقعيت درون و بيرونش و....

می گويد : ( ....... مهمترين چالش عصر ما...... فرسايش.......انسان ها به دليل دوری...... معنوی و يکتا پرستی ......... سازمان بايد.... ....).

دارم از مدرسه بر می گردم که می بينم، دست های طاهره را با طنابی از پشت بسته ايد و طنابی هم انداخته ايد بر گردنش و داريد او را جلوی بقال و قصاب و نانوا و سبزی فروش و آژدان تيموری و ديگر تماشاگران، به دنبال خودتان می کشانيد که لات جوانمرد محله، پيدايش می شود و با ديدن چنان منظره ای، کت و کلاهش را به گوشه ای پرتاب می کند و می آيد طرف شما و می گويد : ( صبر کون ببينم! خوبيت نداره! مگه اين ضعيفه، فسق و فجوری داشته که.....).

کاغذی از جيبتان بيرون می آوريد و به سويش می گيريد و می گوئيد : ( به تو چه! زن من است! اين هم قباله اش!).

لات جوانمرد، برای کسب تکليف، به سوی ما نگاه می کند. همه، سرمان را به علامت تأييد حرف شما، تکان می دهيم و لات جوانمرد هم، می رود به طرف کت وکلاهش وآن ها را از روی زمين برمی دارد و در حالی که می تکاندشان، می گويد : ( خب! پس در اين صورت، ببشخيد! صلاح مملکت خويش، خسروان دانند! زت زياد. ما رفتيم!).

می گويد: ( الو!..... آنجا هستيد!).

می گويم : ( گوشم با شما است!).

درجائی، وقتی دو تا انسان، با هم ازدواج می کنند، شريک زندگی مشترکشان می شوند و در جائی، دوست و در جائی، دشمن و در جائی، اصلا از خير و شر زندگی شراکتی می گذرند و.... تازه، همه ی اين لايه لايه ها، بستگی به خواننده ی داستان هم دارد که آنتن هايش برای گرفتن چه امواجی و رو به کدام کعبه، ميزان شده باشد. اگر انسانی به خاطر آنکه فرزند پسر ندارد و درعوض آن، چهار دختر دارد، از داشتن آنها، فقط احساس بدبختی می کند، نسبت به آنهائی که دخترانشان را، زنده به گور می کردند، انسان مترقی ای به نظر می آيد، اما اگر بخواهيم طرزتفکرهمين انسان مترقی هزار و چهارصد سال پيش را، در مورد جنسيت و سنگسار و اعدام وقطع کردن دست دزد و...... با طرز تفکر انسان مترقی امروز مقايسه کنيم.......

طاهره می گويد : ( ريشه ای بايد عمل شود. گفتنش دردناک است، اما در همين آلمان، روشنفکر مترقی زندان کشيده ی شيخ و شاه، نقشه کشيده بود که چشم های زنش را کور کند!).

می گويم : ( چرا؟!).

می گويد : ( از شدت حسادت! مثل آنکه، زنش، زيادی به زن و مردهای خوشکل نگاه می کرده است!).

چند لايه است و هرلايه اش می تواند در زمان و مکانی نا همانند اتفاق بيفتد. مثل آنکه در مکان و زمانی نامشخص، درون يک استاديوم ورزشی نشسته باشی و فکر کنی به لحظه ای که درزمان و مکان نامشخص تری، درون يک استاديوم ورزشی ای نشسته بوده ای و در حال تماشای فيلمی بوده ای که روی پرده ی سيصد و شصت درجه ای – کروی؟! - پخش می شده است و آن فيلم، ازسوپر شدن چند فيلم سينمائی به وجود آمده بوده است که خود تو، درآن فيلم ها، درنامشخص ترين زمان و مکان، درون يک استاديوم ورزشی......

می گويد : ( چی مثل سينما است؟!).

می گويم : ( همين وجوه و لايه هائی که درصدای ما، حاضر و غايب می شوند!).

می گويد : ( منظور شما را نمی گيرم!).

می گويم : ( برای اين است که آنتن هايتان، رو به يک جهت ميزان شده است! تفکر انسان امروز، مثل سينمايش، دارد می رود رو به سينمای سيصد و شصت درجه ای که......).

می گويد : ( همچنانکه می دانيد، بنده زياد اهل سينما رفتن و اين چيزها نيستم. پيش ازانقلاب که سينما و تلويزيون و راديو را تحريم کرده بودند و تفريح ما شده بود، همان زورخانه و ميل و کپاده و تخته شنا. بعد از انقلاب هم، ای...... اگر گهگاهی پيش بيايد که تلويزيون .... بگذريم........ عرض من اين است که آقا مصطفی، در واقعيت، چنان پسری ندارد که بورسيه ی دولت جمهوری اسلامی باشد و.....).

می گويم : (مثل تلويزيون، مثل سينما، مثل شکمبه و شيردان گوسفند، لايه لايه است! در يک لايه، آقا مصطفی، پسری دارد و در لايه ی ديگر، ندارد. مثل خود شما که در لايه ای شرکت داريد و در لايه ای ديگر، شرکت نداريد. درلايه ای، رفته ايد به توران زمين و.....).

می گويد : ( الو!.... الو!.......الو!.....).

می گويم : ( آقا مصطفای دولت آباد. آقا مصطفای عشق آباد. آقا مصطفای تهران. آقا مصطفای ايران. آقا مصطفای مدرسه ی ستارخان که آقای نقيبی مديرش بود و قد بلندی داشت و ريشش را می تراشيد و کراوات می زد و وقتی سوار دوچرخه اش می شد، با مژه های بلندش می توانست همه ی پشت بامهای محله ی صدر را جارو کند. آقا مصطفای دبيرستان قطب که آقای مقدم رئيسش بود و هميشه مست می آمد واشعار خيام را داده بود به شما! و اسکندری، معلم طبيعی تان بود و کتاب اصل انواع داروين را داده بود به شما! واديبی معلم فلسفه تان بود و کتاب انسان گرسنه را داده بود به شما! و پرتوی، معلم فيزيک تان بود و انجيل عهد عتيق وعهد جديد را داده بود به شما! و منصوری، معلم زبان انگليسی تان بود و نمايشنامه ی شاه ليررا داده بود به شما! و....... آه! امروزکجا هستند آن دوستان دوران کودکی هاتان؟! بچه های خانواده های زرتشتی، مسيحی، کليمی، سنی، بهائی، توده ای، مطرب، بی حجاب، قمارباز، عرق خور، سياسی و خرابکار و..... که در روزهای تعطيلی عزا و عروسی های ملی و مذهبی، برای بازی کردن، از خانه هاشان بيرون نمی آمدند و با هرصدا و همهمه ای که از ورای ديوارهای بلند می آمد، رنگشان از ترس مثل گچ می شد واز بازی دست می کشيدند و گوش تيز می کردند و به آسمان خيره می شدند تا شمای مسلمان، برويد و به کوچه سرک بکشيد و بيائيد و بگوئيد که راحت باشيد خبری نيست؟!

می گويد : ( الو!.....الو!....).

صدای جمعيت تظاهر کننده، ازسوی خيابان، به گوش می رسد که فرياد می زنند: ( روح منی پهلوان! بت شکنی، پهلوان!).

گوشی تلفن را می گذارم و می روم به سوی پنجره که ببينم چه خبر شده است! به مجردی که آن را می گشايم، پای برهنه، با لباس زورخانه ای به درون می جهيد و فرياد می زنيد که : ( ببند! پنجره را ببند!).

پنجره را می بندم و می گويم: ( چه خبر شده است؟ اين ديگر چه لباسی است که پوشيده ايد؟!).

می گوئيد : ( دستور است! مگر نمی شنوی؟! بدو! لباس ورزشی ای چيزی داری، بپوش و راه بيفت!).

می گويم : ( کجا راه بيفتم؟!).

می گوئيد : ( بايد خودمان را برسانيم به باشگاه! دستور است. بدو!).

می گويم . ( چه دستوری؟! کدام باشگاه؟!).

می گوئيد: ( بدو معطل نکن! توی راه برايت تعريف می کنم !).

بيرون، توی خيابان های شهر، جنگل مولا است. کسی را پيدا نمی کنی که نوعی لباس ورزشی ای نپوشيده باشد. کمترين هاشان، مثل من، حد اقل، کفش ورزشی ای به پا دارند. عده ای هم روی کاميون ها، با لباس زورخانه ای کامل و ميل و کباده و تخته ی شنا ومرشدی که ضرب ميزند و شير خدا می خواند واين سو و آن سوی خيابان، سيلی از زن و مردها، با لباس های ورزشی رنگارنگ و......شما، داريد برايم تعريف می کنيد که بعله! از استاديوم صد هزار نفری شروع شده است که اول، شاپورغلامرضا وارد می شود وتا برود و در جايگاه مخصوص بنشيند، بلند گو ها، چندين دفعه، حضورش را اعلام می کنند و جمعيت، اصلا محل نمی گذارد، اما چند دقيقه بعد که جهان پهلوان، وارد استاديوم می شود، با وجود آنکه بلند گوها، ورود او را اعلام نمی کنند، اما، از محل ورود پهلوان، فوجی از تماشاگران از جايشان بر می خيزند و" صل علی محمد، جهان پهلوان، خوش آمد " گويان، موجی می شوند و موج، به حرکت در می آيد و همه استاديوم را در برمی گيرد وعلی رغم آنکه چند ين دفعه از بلند گوهای استاديوم تذکر داده می شود و تماشاگران را به سکوت دعوت می کند، اما کسی وقعی نمی گذارد و تا موج می رود که فرو بنشيند، امواج ديگری بر می خيزند وهمينيطور ادامه می يابند و يواش يواش، به همراه امواج جمعيت، زمزمه ای شنيده می شود و زمزمه، بالا می گيرد و ناگهان، جمعيت، از جا کنده می شود ودر حالی که به سوی مرکز ميدان هجوم می برد، فرياد می زند:

پهلوان! آی پهلوان!

دنيا را خورشيد کن پهلوان!

ما را روسفيد کن پهلوان!

پهلوان!

آی پهلوان!

آفتاب گير بالای شيشه ی جلو را می کشيد پائين و صورتتان را توی آينه ی پشتش نگاه می کنيد و می گوئيد: ( بی شباهت هم نيستم. هستم؟).

می گويم: ( شباهت به کی؟).

می گوئيد : ( به تختی).

می گويم : ( به تختی ای که ترياکی شده باشد؟!).

می خنديد و می گوئيد : ( دود از کنده بلند می شود. اگر برای فيلمی تئاتری چيزی خواستی، حاضرم برايت بازی کنم!).

می گويم : ( اولا، من، کارگردان تئاتر هستم، نه تعزيه گردان! ثانيا، در چشم يک کارگردان تعزيه، صورت و هيکل شما، شمری شمری است، نه امام حسينی! ثالثا، گيريم که بر فرض محال، برای يک دفعه هم که شده است، بشوم تعزيه گردان و روی تو به ميری و من بميرم هم، نقش امام حسين را بدهم به شما و صورت و هيکلتان را هم با سوء استفاده از گريم و لباس و فوت و فن های ديگر تئاتری، راست و ريس کنم، آنوقت، با سيرتتان چه می توانم کرد؟!).

غش غش می خنديد و می گوئيد : ( مگر سيرتم چشه؟!).

می گويم : ( فرصت طلبی! سوار موج شدن!).

می گوئيد : ( فرصت طلبی و موج سواری، سيرت من نيست جانم!. سيرت هر نوع مبارزه است!).

می گويم : ( مردم، از بسکه، مبارزان سياسی ما، فرصت طلبی ها و موج سواری های خودشان را به حساب، تاکتيک های مبارزاتی گذاشته اند و با همان توجيه، منافع حاصل از آن تاکتيک ها را به حساب شخصی خودشان واريز کرده اند و مضار ناشی از آن تاکتيک ها را، به حساب مردم و سر بزنگاه هم، صحنه های مبارزه را خالی کرده اند و.....).

می گوئيد : ( می خرند جانم! می خرند! نترس! قضاوت مردم، به صورت افعال است. کاری به سيرت افعال ندارند. تا بيايند و متوجه سيرت افعالشان بشوند، صورت افعالشان تبديل شده است به ماضی و ماضی نقلی و بعيد که آنهم به مرور فراموششان می شود!غرض اکنون است! شتره، بايد راه بيفتد!).

می گويم : ( با همه علاقه ای که به تختی دارم و احترامی که برای او، قائل هستم، سؤال امروز من، از شما اين است که آيا واقعا، صحنه مبارزه ی سياسی، چنان از رهبری مبارز و صاحب صلاحيت، خالی شده است که آويزان بشويد به يک رهبر مرده؟! آنهم برای جوانان عصر اينترنت که چگوا را هم، ديگر، آنها را بر نمی انگيزاند؟! حتما شنيده ايد که پسر تختی، در يک مصاحبه ای گفته است که پدرش، روشنفکر نبوده است!).

می گوئيد : ( می دانم. شناگرخوبی هم نبوده است، اما ما، اين روزها، به شهيد احتياج داريم!).

می گويم : ( با نهضت آزادی، چه می کنيد که تختی عضو آن است؟!).

می گوئيد : ( اگرعلی ساربان است، می داند شتر را کجا بخواباند! ترس ما، از نهضت آزادی نيست. ترس ما، از چپول های خودمان است؛ چپول هائی مثل تو!).

چشمم به طاهره می افتد که روی يکی از کاميون ها، لنگ قرمزی بر روی شانه هايش انداخته است و وسط چند تا مرد که لباس زورخانه ای بر تن دارند، ايستاده است و دارد بحث می کند. ماشين را گوشه ای متوقف می کنم و جمعيت را می شکافم و خودم را به او می رسانم و می پرسم قضيه چيست؟! طاهره، با لبخندی بر لب، به من چشمک می زند و می گويد : ( هيچی! به خاطر لباسم!).

به طاهره نگاه می کنم. از لنگ قرمز و لباس شنائی که بر تن دارد، به خنده می افتم و می خواهم بپرم و او را در آغوش بگيرم که در همان لحظه، يکی از ورزشکارها، جلو می آيد و می گويد : ( آخه آبجی! با يک لنگ، لخت و پتی، اومدی وسط يه مشت مرد ايستادی که..... ..).

طاهره، پرخاش کنان می گويد : ( آبجی خودت هستی. من اسم دارم. اسمم طاهره است!).

يکی ديگر از ورزشکارها که نا همآهنگی ميان لباس های سنتی زورخانه ای و کفش های کتونی اش، را می شود به حساب روشنفکر سنتی بودنش گذاشت، به جلو می آيد و می گويد : ( خانم محترم! ما کاری به لباستان نداريم! اولا، ما، به وقتش، زورخونه ی مدرن هم می توانيم داشته باشيم. در حقيت، سنت، هيچ تضادی با مدرنيته ندارد. ثانيا، اين کاميون، مخصوص آقايان است و خواهران نمی توانند.......).

داستان ادامه دارد......................

توضيح : " دولت آباد و عشق آباد"، شهرهائی هستند " مثالی". برای اطلاع بيشتر، می توانيد به " رمان کدام عشق آباد" که از همين قلم و در همين وبلاگ ، موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...11

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( يازدهمين قسمت )


طاهره، پرخاش کنان می گويد : ( آبجی خودت هستی. من اسم دارم. اسمم طاهره است!).

يکی ديگر از ورزشکارها که نا همآهنگی ميان لباس های سنتی زورخانه ای و کفش های کتانی اش، را می شود به حساب روشنفکر سنتی بودنش گذاشت، به جلو می آيد و می گويد : ( خانم محترم! ما کاری به لباستان نداريم! اولا، ما، به وقتش، زورخونه ی مدرن هم می توانيم داشته باشيم. در حقيقت، سنت، هيچ تضادی با مدرنيته ندارد. ثانيا، اين کاميون، مخصوص آقايان است و خواهران نمی توانند.......).

از دور می بينمتان که داريد می دويد به طرف کاميون و چون متوجه سيگار دستتان می شويد، آن را دزدکی، در گوشه ای خاموش می کنيد و نفس نفس زنان، آويزان می شويد به لبه ی عقب کاميون و سعی می کنيد خودتان را بکشانيد به بالا که با عجله، طاهره را می کشانم به کناری و می گويم: ( فرار کن! دارد می آيد!) و بعد هم، از جمع جدا می شوم و به آن اميد که طاهره را نديده باشيد و يا اگر هم ديده باشيد، از آن فاصله و با آن لنگی که بر شانه هايش، انداخته بود، او را به جا نياورده باشيد، می آيم به طرفتان تا شايد برای چند لحظه هم که شده است، معطلتان کنم و طوری هم می آيم که راه نگاهتان را تا آنجا که ممکن است، رو به جائی که طاهره دارد فرارمی کند، ببندم که تا به شما برسم، با کمال تعجب، خودتان را بالا کشيده ايد و پيش از آنکه من شروع کنم، شما شروع می کنيد و از همان راه دور، سرفه کنان، در قالب ورزشکاران زورخانه ای که خيلی هم مضحک به نظر می رسيد و با اين هدف که ديگران هم صدای شما را بشنوند، رو می کنيد به من ومی گوئيد: ( کجا رفتی پهلوون؟! رسم اين زمونه ی غدار و بی وفا است که سويچ ابوطيا ره ات را برداری و ما را، آنجا، کنار خيابان. تنها بگذاری؟! اگرچه، در چشم ظاهر بين، گذشت روزگار، يال و کوپال ما را آب کرده باشد و مانده باشد همين يک مشت پوست و استخوان، اما، آن که چشم بصيرت دارد، استاد و پيش کسوت و پهلوانش را در هرشکل و شمايلی که باشد، خوب می شناسد!).

در نظرم، مثل موشی می مانيد که او را از سر تعارف و يا تصادف، فيل ناميده باشند و او هم به خودش گرفته باشد و در اثر آن به خودگرفتگی، پوستش درخيال فيل شدن، منبسط شده باشد. مانده ام چه بگويم که در همين لحظه، يکی از همان باستانی کارهای قلابی "روشنفکر سنتی کتانی پوش " ، از بقيه جدا می شود و می آيد به طرف شما و می گويد : ( تيمسار جان! بابا نمی خواد اينقدرخالی ببندی و پهلوان بازی در بياری! اين جمع پهلوان پنبه را هم که می بينی، همه شون از خودمون هستند!).

"عقاب دوسر" جيغ می کشد!! لايه ی شيشه ای زمان، می ترکد و هوا، پر از پشم و کشک و پنبه و شيشه می شود و.....پس از آن، ديگر هيچ! سکوت! سکوت! سکوت! سکوت، تا..............همه تان، فارغ التحصيل مدرسه ی نظام بشويد و ........ در آن سکوت پنبه ای شيشه ای پشمی کشکی که انگار باز هم بايد سال ها ، طول بکشد، در تهران، حوالی باغ شاه، درون اتاقی، دور هم بنشينيد و ...... پس از ساعت ها، بحث و جدل و توی سر و کله ی همديگر زدن، سر انجام، به اين نتيجه برسيد که ايران دارد از دست می رود و برای نجات او، بايد کاری بکنيد!:

( چه کاری؟!).

( کاری، کارستان! " شيخ علی" بايد از ميان برداشته شود، چون، با به ثبت رساندن آسمان بالای سر مردم، بنام خودش، باعث فساد روحشان شده است!

" صولت خان" بايد از ميان برداشته شود، چون با به ثبت رساندن زمين زير پای مردم، بنام خودش، جسم آنها را به فساد کشانده است!

" فرشاد عارف " بايد از ميان برداشته شود، چون با به ثبت رساندن هر نوع مبارزه ای، اعم از آسمانی و زمينی، بنام خودش و نيز، هم کاسه شدن با " صولت " و " شيخ علی "، " آرمان عارفی " ها را به فساد کشانده است!).

در مورد چگونگی از ميان برداشتن " صولت " و " شيخ علی" ، خيلی زود به توافق می رسيد، اما چون، نوبت به فرشاد عارف می رسد، اما و اگرها، به دست و پاهايتان می پيچد و نمی دانيد که چه بايد بکنيد تا............ آنکه با بر ملا شدن راز دل اکبر، راز دل بقيه تان هم، بر ملا می شود!:

اکبر می گويد : ( مشکل من، فقط مهربانو است!).

( چرا؟!).

( چون، عاشقش هستم و پس از بازگشتن به دولت آباد، قرار است که با او ازدواج کنم!).

( از چه موقع، اين تصميم را گرفته ای؟!).

( از همان دوران بچگی مان، هميشه فکر می کردم، روزی که بزرگ شوم، با او ازدواج خواهم کرد!).

( از کجا معلوم که برای ازدواج با تو، جوابش مثبت است؟! شايد اصلا، نظرش به کس ديگری باشد!).

( نکند منظورت از کسی ديگر، خود تو هستی؟!).

( اينطور فرض کن!).

( شما ها چه؟! نکند که شما ها هم تصميم به ازدواج با مهربانو را داشته ايد و در طول همه ی اين سال ها، توی دلتان نگهداشته ايد تا من اعلام به ازدواج کنم و آنوقت، پايتان را بگذاريد وسط و بگوئيد که ما هم هستيم! ها؟!).

( گر حکم شود که مست گيرند. در شهر، هر آنکه هست، گيرند!).

شليک هم زمان خنده ی عصبی تان، اتاق را می لرزاند تا......... دوباره، چين بر پيشانی بيندازيد و فرصت پيدا کنيد که شعله ی احساساتتان را که می رود همه چيز را به آتش بکشاند، کنترل کنيد و با ظاهری خونسرد و آرام، دو باره، حول دايره تان بنشينيد و مشکل را بگذاريد وسط و ببينيد که چه بايد بکنيد؟!

( بسيار خوب! ما همه، عاشق مهربانو هستيم و می خواهيم با او ازدواج کنيم. ولی اين که عملی نيست. مگر آنکه يک نفر از ما، با مهر بانو ازدواج کند و ديگران به نفع او، کنار بکشند. خوب! کسانی که آمادگی برای کنار کشيدن دارند، دستشان را بلند کنند!).

کسی، دستش را بلند نمی کند و بازهم شليک خنده تان، اتاق را به لرزه در می آورد و بعد هم که خنده، فرو کش می کند، با هم زمزمه می کنيد که:

" الا يا ايها الساقی، ادر کاسا و ناولها، که عشق، آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها!"

سفره ی نان و پنير و ماست و خيار، چيده می شود و بطری های عرق هم از کمد کنار اطاق، بيرون می آيند و می ايستند، وسط سفره.

( بيائيد جلو! اين چه بايد کرد، از آن چه بايد هائی است که بدون عرق، نمی شود گرده اش را دراند!).

استکان ها پر می شوند.

( می نوشيم به سلامتی مهربانو!).

( نوش!).

( نوش!).

نوش!).

استکان ها، خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و ........

( چه مستی است، ندانم که رو به ما آورد!).

( که بود ساقی و اين باده، از کجا آورد؟!).

استکان ها پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و........

( به دام زلف تو، دل مبتلای خويشتن است).

( بکش به غمزه که اينش، سزای خويشتن است).

سکوت می شود و ديگر، نه کسی می خواند و نه کسی می نوشد. پشت سر هم، سيگار می کشيد و و به در و ديوار و سقف و کف اتاق خيره می شويد و گاهی هم به بهانه ی فوت کردن دود سيگار، اطرافيانتان را از زير نظر می گذرانيد و باز خيره می شويد به.......

( چرا اصلا، قرعه نکشيم؟!).

استکانی به سوی ديوار پرتاب می شود و می شکند و متعاقب آن، صدائی که فرياد می زند: ( بس کنيد ديگر! خجالت بکشيد! می فهميد که داريد چه می کنيد؟! تا يک ساعت پيش، سينه ها مان را سپر کرده بوديم و می خواستيم که برای نجات ايران، کاری کنيم! حالا، هنوز قدم اول را بر نداشته ايم، زيرش زائيده ايم! عشق! عشق! عشق!. بسيار خوب! من هم مثل شما عاشق مهربانو هستم و می خواهم که با او ازدواج کنم! ولی، مهربانو کيست؟! مهربانو، دختر فرشاد عارف است! فرشاد عارف کيست؟! فرشاد عارف، يار گرمابه و گلستان صولت و شيخ علی است! آخر مگر اين سه نفر، همان هائی نيستند که بايد از ميان برداشته شوند؟! گيريم که قرعه به نام يکی از ماها اصلبت کند و با مهربانو ازدواج کنيم، بعدش چه؟! ازدواج با او، يعنی اينکه يک نفر ديگر را هم شريک راه و هدف خودمان کرده ايم! سؤال من اين است که آيا مهربانو، شرايط آن را دارد که شريک راه کسانی بشود که يکی از اهداف آن راه، کشتن پدر خود او است؟!).

در سکوت، استکانی می آيد و کنار استکان های ديگر می ايستد . استکان ها، پر می شوند و خالی می شوند و پر می شوند و خالی می شوند و ........

( ما بايد از حلقه ی فرشاد بيرون بيائيم).

( نمی شود. قرار نيست تا عملی شدن نقشه مان، سوء ظن کسی را بر انگيزانيم. بخصوص که خود مهربانو هم عضو همان حلقه است!).

(با تشکيل حلقه ای در درون حلقه، چطور هستيد؟).

( منظورت چيست؟!).

(درون حلقه فرشاد می مانيم و در ضمن آنکه از آن، به نفع خودمان تغذيه می کنيم، حلقه ی خودمان را تشکيل می دهيم و از درون وبه مرور، ذره ذره، نابودش می کنيم).

( با مهربانو، چه می کنيم ).

( يکی از ما، بايد با او ازدواج کند. چاره ای نيست!).

( بازهم که برگشتی به سر خانه ی اول!).

( نه. ايندفعه فرق دارد! مورد اول، موردی بود شخصی. اما، اينبار مصلحت راه و هدفمان در ميان است. اگر پيوند ما، با حلقه ی فرشاد، به نفع راه و هدف ما است، پس چرا نبايد اين پيوند را محکم تر کنيم؟! ازدواج دختر او با هر کدام از ما که باشد، اولا، يکی از ما ها را، به هدف شخصی خودمان که همان ازدواج با مهربانو است، می رساند، بی آنکه با هدف جمعی ما، مغايرتی داشته باشد. ثانيا، از طريق آن ازدواج، مهربانو را، حد اقل، پنجاه درصد، از پدرش، دور و به خودمان نزديک کرده ايم! ).

( در اين صورت، بايد اين شانس به همه داده شود که ازمهربانوخواستگاری کنيم و انتخاب را بگذاريم به عهده ی خود او!).

( موضوع را هم، بهتر است، اول با پدرش در ميان بگذاريم ).

( اگر قبول نکرد، چه؟!).

( در آن صورت، مثل آن می شود که تصميم گرفته باشيم که با دخترش، ازدواج نکنيم. ولی، در حلقه ماندنمان که منتفی نشده است. در حلقه می مانيم و حلقه ی خودمان را تشکيل می دهيم و با شرايط پيش می رويم!).

( و اگر قبول کرد؟!).

( با هر کدام که قبول کرد، ازدواج می کنيم. تمام؟!).

( تـمام).

( تمام).

(تمام.).

بعد هم، چنانکه رسمتان است، حلقه وار، کنار هم زانو می زنيد و دست هايتان را از دو طرف، روی شانه ی همديگر می گذاريد و با هم، هفت بار، می گوئيد: ( زنده باد ايران!).

داستان ادامه دارد.............

توضيح :

" عقاب دوسر"، پرنده ای است " مثالی ". برای اطلاع بيشتر، می توانيد به رمان " کدام عشق آباد " – از همين قلم و در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...12

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

دوازدهمين قسمت )

( در آن صورت، مثل آن می ماند که تصميم گرفته باشيم با مهربانو، ازدواج نکنيم. ولی، در حلقه ماندنمان که منتفی نشده است. در حلقه می مانيم و حلقه ی مخفی خودمان را هم تشکيل می دهيم و با شرايط پيش می رويم!).

( و اگر قبول کرد که با مهربانو ازدواج کنيم چه؟!).

( با هر کدام که قبول کرد، ازدواج می کنيم!).

( تمام؟!).

( تـمام.).

( تمام.).

(تمام. ).

بعد هم، چنانکه رسمتان است، حلقه وار، کنارهم، زانو می زنيد و دست هايتان را از دو طرف، روی شانه ی همديگر می گذاريد و با هم، هفت بار، می گوئيد: ( زنده باد ايران!). اما، در همان زمان، اتفاق هائی ديگری هم، دارد در دولت آباد می افتد که شما از آن بی خبرمانده ايد!

( چه اتفاق هائی؟!).

صولت خان، از تهران، می آيد به دولت آباد تا آنچه را که درمجلس شورای ملی، اتفاق افتاده است و او، به عنوان وکيل دولت آباد، ناظر بر آن بوده است، با شيخ علی و فرشاد عارف، در ميان بگذارد و اثرات آن را روی حلقه ی مخفی شان، بر رسی کنند. طبق معمول، جلسه شان در باغ فرشاد عارف تشکيل می شود و وقتی آن ها، در آن اتاق مخصوص، حلقه زده اند و در حال گفتگو هستند، مهربانو، در اتاق خودش است که صدای سوت زدن کسی را می شنود. از جايش بر می خيزد و از پنجره، به سوی باغ سرک می کشد و ارژنگ نوه ی صولت خان را می بيند که روی نيمکت زير درخت سيب، دراز کشيده است و نيم نگاهی به کتاب جلوش و نيم نگاهی هم به پنجره ی اتاق او دارد!

پس از چند هفته ای که صولت خان، به تهران باز می گردد، نامه ای به فرشاد عارف می نويسد و در آن نامه، اشاره ای هم به عشق آتشين ارژنگ به مهربانو می کند و می نويسد که البته، اين جوان ها، تب تندی دارند، ولی اگر تا يکی دو ماهی، تب ارژنگ، به همان تندی اکنونش باشد، بايد بنشينيم و فکری به حالشان بکنيم و..............

(باور نمی کنم! شايعه است!).

( نه. شايعه نيست. نامه ای که صولت، با دست خودش برای فرشاد عارف نوشته است، در پرونده موجود است!).

................. بعدش، فرشاد عارف، قضيه را با همسرش بانو، در ميان می گذارد و از او می خواهد که با مهربانو، صحبت کند. بانو، در موقعيتی مناسب، می رود به اتاق مهربانو و..........

( غير ممکن است! آخرچطور ممکن است که در آن شرايط.....).

.......... خوشبختانه، سندی در پرونده موجود است که تا حدودی، می تواند تصويری از مکالمه ای را که در آن روز، بين اين مادر و دختر، صورت گرفته است، به دست دهد. البته، اين سند، از يک مطلب تحقيقاتی درهمين زمينه، اخذ شده است که به صورت مستند داستانی، نوشته شده است و..... بلی........ پيدايش کردم ..... اينجا است..... برايتان از روی پرونده می خوانم........بلی..... صحنه ای است که بانو رفته است به اتاق مهربانو و............

مادر : ( مادر جان، ارژنگ به تو گفته بود که می خواهد درس دکتری بخواند؟).

دختر : ( نه.).

مادر : ( عمو صولت می خواهد او را به فرنگ بفرستد، برای خواندن درس دکتری!).

دختر : ( خوش به حالش!).

مادر : ( ارژنگ گفته است که وقتی درس دکتری اش را تمام کند، می خواهد بيايد و درهمين دولت آباد زندگی کند!).

دختر : ( آخ! آخ! خدا خودش به داد مريض های دولت آباد برسد!).

مادر : ( فعلا که خدا بايد به داد خود ارژنگ برسد!).

دختر : (( چرا؟ مگر چه شده است؟!).

مادر : ( عمو صولت، توی نامه اش نوشته است که ارژنگ، پس از رفتن ازدولت آباد، سخت مريض شده است!).

دختر : ( چه مريضی ای؟!).

مادر : ( مريض عشق!).

دختر : ( ارژنگ، عاشق شده است؟! به حق چيزهای نديده و نشنيده!).

مادر : ( آری مادر! ارژنگ عاشق شده است. عاشق تو!).

دختر : ( عاشق من؟!).

مادر : ( آری مادر. عاشق تو! مثل اينکه عمو صولت می خواهد بيايد خواستگاری. در نامه اش، به طور غيرمستقيم، نظر پدرت را جويا شده است!).

دختر : ( خوب! نظر پدرم چيست؟!).

مادر : (می خواهد، اول، نظر خودت رابداند!).

دختر : ( نظر خود شما چيست؟!).

مادر : ( بالاخره چه؟! تا به حال، چندين خواستگار را رد کرده ای! اگر نظر مرا بخواهی، يکی دو سالی هم از سن ازدواجت کردنت گذشه است! دخترهائی، به سن تو، الان، دو تا بچه دارند!).

دختر : ( نه!).

مادر : ( نه چه؟!).

دختر : ( من با ارژنگ ازدواج نمی کنم!).

مادر : ( چرا؟!).

دختر : ( چون، عاشقش نيستم!).

مادر : ( تو خوب می دانی که عشق، کار دل است و عارفی اهل دل نيست! تو، به عنوان يک عارفی، سرت بايد به تو بگويد که ازدواج کردن و يا نکردن با ارژنگ، چه منافع و يا چه مضاری برای بقای عارفی ها دارد!).

دختر : ( من، ديگر از عارفی بودن، خسته شده ام!).

مادر : ( اين دفعه، هر چه را که گفتی، ناشنيده می گيرم و از اينجا می روم و تو را می گذارم که با خودت خلوت کنی. به پدرت هم نمی گويم که با تو صحبت کرده ام. هوای دلت را که مهار کردی و توانستی با سرت تصميم بگيری، می آئی و با من صحبت می کنی. باز هم تکرار می کنم که " عارفی "، اهل سر است، نه اهل دل!)....... خوب!.... تا اينجا، با توجه به همين سند، نشان داده می شود که اگر هم پای کس ديگری در ميان نبوده است، حد اقل، مهربانو بايد تجربه ای يا تصوری ازعوالم عشق وعاشقی داشته باشد که آن را، شرط ازدواج قرارمی دهد و.......

( اين مسئله، چيزی را ثابت نمی کند!).

( زندگی عاطفی يک انسان دارد وجه المصالحه ی بند و بست های کثيف دو جريان سياسی تماميت خواه قرار می گيرد و شما می گوئيد که چيزی را ثابت نمی کند؟!).

( مهربانو، خودش هم عضو همان حلقه ی مخفی بوده است!).

( ولی، می بينی که ديگر نمی خواهد عضو حلقه باشد! دارد به مادرش می گويد که ازعارفی بودن خسته شده است!).

( مگر يک حلقه ی مخفی، خانه ی خاله است که يک عضو به اختيار خودش هروقت که خواست به آنجا برود و يا نرود؟! اين نوع قضاوت کردن، تنها به قاضی رفتن است! مسئول زندگی و مرگ يک حلقه ی مخفی بودن، تبعات خودش را دارد. اگر شما خودت را در شرايط زمانی و مکانی فرشاد عارف و بانو قرار بدهی، آنوقت نمی توانی به راحتی، مواردی مثل " زندگی عاطفی يک انسان" ، " وجه المصالحه"، " بند و بست های کثيف " ، " تماميت خواهی " و فلان و فلان را چماق کنی و بکوبی بر سر يک جريان ديناميک و پويا که با همه ی کج روی ها و راست روی های تاريخی اش.........).

........... صولت خان، چند هفته بعد که از دولت آباد به تهران بر می گردد، می آيد به مدرسه ی نظام و دعوتتان می کند به خانه اش ودر آنجا، پس از صغرا و کبرا چيدن هائی، خبر می دهد که عليرغم قولی که به فرشاد عارف داده است، درچنين اوضاع و احوالاتی، برايش مقدور نيست که از طريق افرادی که می شناسد، کاری کند که محل خدمتتان را به دولت آباد منتقل کنند! و با وجود درخواست مکرر شما، از پاسخ دادن به سؤال مشخصی که می پرسيد " منظورش از چنين اوضاع و احوالاتی، چيست؟!"، طفره می رود و چند هفته بعد هم، يکی تان را منتقل می کنند به شمال و يکی تان را به جنوب و يکی تان را به غرب و يکی تان را هم به شرق؟!

( اين ، چه ربطی به قضيه ی ما دارد؟!).

............. آيا صولت خان، واقعا به دولت آباد برای آن آمده بود که خبرهای درون مجلس شورای ملی را با فرشاد عارف و بانو و شيخ علی، در ميان بگذارد؟! آيا منظورش از چنان اوضاع و احوالاتی، همان اوضاع و احوالاتی نبوده است که چند هفته پس از آن، " بلوای المی ها" بر ملا می شود و باغ را به آتش می کشند و فرشاد عارف و همسرش بانو را به دليل ارتباط داشتن با بانيان بلوا، دستگير می کنند و با عده ای ديگری از دولت آبادی ها، تبعيدشان می کنند به ناکجا و.........

( به کجای ناکجا؟!).

( به کجايش، هنوز معلوم نشده است!).

.............. همزمان با آن هم، شايع می شود که پس از آتش گرفتن باغ، مهربانو را ديده اند که به همراه " يعقوب "، نوه ی شيخ علی، می رفته اند، رو به عشق آباد و............

( صبر کن ببينم! اين قضيه ای که می گوئی، مربوط می شود به قبل از حمله ی بلشويک ها يا به بعد از آن؟!).

( قبل و بعد آن، هنوز معلوم نشده است!).

( ولی، نظر مهندس اين است که اين قضيه، مربوط به بعد از حمله ی بلشويک ها می شود و در ضمن، کار، کار " عقاب دو سر" بوده است!).

( اگر کار، کار عقاب دوسر بوده است، پس چرا توی پرونده، نامی از او برده نشده است؟!).

( قضيه، پيچيده تر از اين ها است! چون، بر اساس اسناد ديگری که در پرونده موجود است، گفته می شود که بعد از آتش گرفتن باغ، عقاب دوسر را ديده بوده اند که مهربانو و يعقوب نوه ی شيخ علی را، ميان چنگال هايش گرفته بوده است و پرواز کرده است!).

( به کجا؟!).

( به کجايش را، ديگر خدا می داند!).

( آمريکائی ها چه می گويند؟!).

( آنها هم نمی دانند!).

(اروپائی ها چه؟!).

( آنها هم همينطور!).

(چينی ها چه؟!).

( فعلا، سکوت کرده اند!).

( نظر مهندس چيست؟!).

( دارد روی پرونده کار می کند. فلان فلان شده، برای خودش، مخی است! دارای چندين مدرک دکترا و مهندسی از دانشگاه های معتبر آمريکائی و اروپائی و خاورميانه ای است! تخصص ويژه اش، " مهندسی نقش" است. در ترجمه ی مدارکش، به فارسی، آن را، " مهندس شخصيت " ترجمه کرده بودند که پس از اولين ديدار و گفتگومان، فهميديم که همه شان مزخرف می گويند! او را بايد " دکتر روح " ناميد. البته، خودش ترجيح می دهد که به او بگوئيم مهندس! به اين عکس ها نگاه کنيد. خوب نگاهشان کنيد! يکی از آنها، عکس خود ما است و يکی هم عکس همين جناب مهندس! البته، مال زمانی است که سن آن زمان خود ما را داشته است. می بينيد! شباهت اين عکس ها را به همديگر، حتی مغرض ترين آدم ها هم نمی توانند انکار کنند. الان هم که در اين سن و سال هستيم، اگر سبيلی مثل او بگذاريم، فکر نمی کنيم کسی بتواند، او را از ما و ما را، از او، بازشناسد! و صد البته که شما ها هم، چندان بی شباهت به ما، نيستيد! هستيد؟!).

و باز، آن غبار پشمی کشکی پنبه ای شيشه ای، هوا را برمی آشوباند و چون فرو می نشيند، شما را می بينم که صد و هشتاد درجه چرخيده ايد و داريد با روشنفکر سنتی کتانی پوش که حالا، پشت به من قرار گرفته است، رو بوسی می کنيد و در همان حال، از بالای شانه ی چپ او، با چشم راستتان - به اين معنا که او، از " ما " نيست! -، به من، چشمک می زنيد و چون از روبوسی چاق و سلامتی کردن با همديگر، فارغ می شويد، روشنفکر سنتی کتانی پوش، رو به من می چرخد و می گويد : ( کی بود اون دختره؟!).

شما هم، فورا قدمی به جلو می گذاريد تا شانه به شانه ی او قرار می گيريد و رو می کنيد به من و می گوئيد : ( کدام دختره؟!).

ازنوع صحبت کردن روشنفکرسنتی کتانی پوش و " دختره، ناميدن طاهره" و خيز برداشتن طلبکارانه شما، اصلا خوشم نمی آيد و رو می کنم به روشنفکر سنتی کتانی پوش و می گويم : ( منظورتان از آن دختره، اگر آن خانمی است که اينجا بودند؟! ايشان دختره نيستند، بلکه يکی از آشنايان من هستند!).

روشنفکر سنتی کتانی پوش که از برخورد من، حسابی جا خورده است و نسبت به لحظه ی پيش، قدش، دو متری کوتاه تر شده است، اين پا و آن پا می کند که چيزی بگويد که شما، به کمکش می شتابيد ودر همان حال که سعی می کنيد قدتان از آنچه هست، دو متری بلند تر به حساب آيد و يک طوری هم می خواهيد که پيش او، " کادر بالائی و پيش کسوت " بودن خودتان را، به رخ بکشيد، باد درغب غب تان می اندازيد ورو می کنيد به من و می گوئيد: ( گفتم کدام دختره؟!).

با عصبانيت می گويم : ( دختره، نه! خانم!).

با عصبانيت می گوئيد : ( خيلی خوب! خانم!).

با عصبانيت می گويم : ( خوب! سؤالت چيست؟!).

با عصبانيت می گوئيد : ( سؤالم اين است که اين خانمی که با تو بوده است، از خود ما است يا نه؟!).

روشنفکر سنتی کتانی پوش، می پرد وسط و می گويد : ( گمون نکنم! چون، زيادی سرخ می زد!).

از روشنفکر سنتی کتانی پوش، فاصله می گيرم و رو می کنم به شما می گويم: ( اين آقا را می شناسی؟!).

چشم هايتان، می شود دو کاسه ی خون و در حالی که به علامت خيلی خيلی سری، جفت ابروهايتان را می کشانيد به طرف غرب، به صورت خيلی رسمی، می گوئيد : ( بلی. ايشان از خود ما هستند!).

می گويم : ( و خود تو، چه کسی هستی؟!).

بازهم به علامت خيلی خيلی سری، اما اينبار جفت ابروهايتان را می کشانيد به طرف شرق و به صورت خيلی رسمی، می گوئيد : ( يعنی چه؟!).

می گويم : ( يعنی اينکه، خود تو، کجا ايستاده ای؟!).

سرخ و سبز و سفيد، نگاهم می کنيد و پس از معذرت خواهی از روشنفکر سنتی کتانی پوش و گفتن – رخصت پهلوون! - ، بازويم را می گيريد و مرا به گوشه ای می کشانيد و آنقدر به من نزديک می شويد که سينه در سينه ام قرار بگيريد و بتوانيد نوک لوله هفت تيری را که در جيبتان داريد، از پشت آستری کتتان، بگذاريد روی قلب من و درحالی که به سختی نفس می کشيد و صدايتان نه از دهان بلکه از دماغتان بيرون می آيد، بگوئيد: ( ای خائن! پيش اين مرتيکه، با اين تو تو گفتنت به من، داری آب به آسياب دشمن می ريزی! فهميدی؟!).

داستان ادامه دارد..................

توضيح :

برای اطلاع بيشتر، در مورد " بلوای المی ها" می توانيد به رمان " کدام عشق آباد " – از همين قلم – که در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...13

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( سيزدهمين قسمت )

می گوئيد : ( يعنی چه؟!).

می گويم : ( يعنی اينکه، خود تو، کجا ايستاده ای؟!).

سرخ و سبز و سفيد، نگاهم می کنيد و پس ازمعذرت خواهی از روشنفکر سنتی کتانی پوش و گفتن– رخصت پهلوون! - ، بازويم را می گيريد و مرا به گوشه ای می کشانيد و آنقدر به من نزديک می شويد که سينه در سينه ام قرار بگيريد و بتوانيد نوک لوله هفت تيری را که در جيبتان داريد، از پشت آستری کتتان، بگذاريد روی قلبم و درحالی که به سختی نفس می کشيد و صدايتان نه از دهان بلکه از دماغتان بيرون می آيد، بگوئيد: ( ای خائن! پيش اين مرتيکه، با اين تو تو گفتنت به من، داری آب به آسياب دشمن می ريزی! فهميدی؟!).

از روی شانه ی راستتان نگاه می کنم به روشنفکر سنتی کتانی پوش؛ به همانکه او را مرتيکه ناميده ايد و می بينم که پشت به پهلوان پنبه های ديگر ايستاده است و دارد به ما نگاه می کند و در همان حال، انگشتانش رابه شکل مشت در می آورد و مشت را پرتاب می کند توی شکم هوا، يعنی که اينطوری بزن توی شکمش- توی شکم شما!- حالم دارد بهم می خورد از اين همه، دال و دام و داعی و داغول و دغل ودغا غا غا غا غا غا غا غا ها! به شما نگاه می کنم که به خرخرافتاده ايد و نوک هفت تيرتان را، بيشتر از پيش، روی قلبم می فشاريد و درهمان حال که قطرات خون سبز و سفيد و سرخ، از روی گونه هايتان فرو می چکد، می خرخريد که : ( به چه پوزخند می زنی خائن؟ فکر می کنی که دارم شوخی می کنم؟! توی اين سر و صدا و داد و بيداد اينهمه بلند گو و طبل و سورنا و جرس و شيپور وکرنا و سنج وبوق و آواز شيرخدا، حتی اگر کسی هم کنار ما ايستاده باشد، صدای شليک را نمی شنود تا چه رسد به اينکه مثل الان، کسی اين دور و رها نباشد. تازه، صدا خفه کن هم دارد! بنا براين، به راحتی می توانم با فشار ماشه، ساقطت کنم و به زمين که افتادی، فورا، هفت تير را بگذارم توی دستت وبعد هم، همان مرتيکه کتانی پوش را که ازت دل پری دارد، صدا کنم و بگويم که قاطی داشتی! نفوذی بودی! خائن بودی! آمده بودی که مرا ترور کنی که من دستت را خوانده ام و تا سر لوله ی هفت تيرت را گذاشته ای روی قلبم، فورا، مچت را چرخانده ام و گلوله خورد ه است به قلب خود خائنت! آنوقت، جسد ت را می گيريم روی دست ها مان و بر سر و سينه زنان ومی گوئيم: عزا عزا است امروز. روز عزا است امروز! جهان پهلوان ايران، صاحب عزا است امروز!....... چطوره؟!).

به چشم هايتان خيره می شوم. عقاب دوسر، جيغ می کشد. دهانتان را بازمی کنيد که چيزی بگوئيد. صدايتان در نمی آيد. پاهايتان شروع می کند به لرزيدن و برای آنکه از پشت به زمين نيفتيد، با دو دستتان، يقه ام را محکم می گيريد و بعد، عقب عقب می رويد و مرا هم با سنگينی خودتان به پائين می کشانيد و با دهان باز، دراز به دراز، پهن زمين می شويد و می بينم که روشنفکر سنتی کتانی پوش، فرياد زنان رو به ما می دود و ديگرپهلوان پنبه ها هم به دنبال او و من، در همان حال که دارم قلبتان را ماساژ می دهم، به سرعت، هفت تير را از جيبتان بيرون می کشم ومی چپانم درون جيب خودم که پهلوان پنبه ها می رسند و در يک چشم به هم زدن، در حالی که روشنفکر سنتی کتانی پوش، توی گوشم می گويد: ( می رسانيمش به بيمارستان!)، مرا به کناری پرتاب می کنند و شما را از روی زمين بر می دارند و تا برسانندتان به بالای شانه ها و بعد، به روی دست هاشان، خون فشان می شويد وبا فرياد های "عزا عزا است امروز. روز عزا است امروز. جهان پهلوان ايران، صاحب عزا است امروز"، از بالای کاميون به پائين می پرند وجمعيت، مثل مور و ملخ، به سوی شما که حالا جسدی به خون آلوده شده ايد، هجوم می برد ومی بينمتان که روی امواج انگشتانشان، می لغزيد و....... دور و....... دور و........دورتر می شويد و چون خودم را به بالای سقف کاميون می رسانم و دست هايم را سايه بان چشم هايم می کنم و دشت رو به رويم را می کاوم، سوار بر امواج مردمی شده ايد که می روند رو به " باغ "؛ رو به " باغ دولت آباد!". رو به دولت آبادی که در آن دور دورها، در انعکاس نور مسی رنگ غروب، همچون غولی به نظر می رسد که چمباتمه زده باشد ميان سه کوه سر به فلک کشيده ی پشت سرش و بر شانه ای، قلعه " خان سالار" را نگهداشته باشد و بر شانه ای، مسجد " آخوند ملا محمد " را و خيره مانده باشد به قلب کوير رو به رويش؛ به کويری که می پيوندد به درياهای آن سوی زمين!

از کاميون به زير می آيم و گم می شوم ميان جمعيت و می بينم که " عقاب دوسر" دارد آخرين دانه های آفتاب را از لبه ی بام ها برمی چيند که او، درحالی که دست نوه اش، " امير پرويز" را، در دست گرفته است، ازباغ پای به بيرون می گذارد و سلانه سلانه، راه می افتد به سوی پائين. هنوز چند قدمی بيشتر برنداشته است که امير می ايستد و دست او را می کشاند به سوی راه بالا. تعادلش بهم می خورد بيش از پيش، به عصا تکيه می دهد و می گويد : ( اميرجان! باز که داری شيطنت می کنی؟!).

( خوب! می خواهم که از آن طرف برويم).

( نه. از آن طرف نه! امروز خيلی خسته هستم).

دوباره، راه می افتند به سوی پائين:

(بابا بزرگ. می خواهم بدانم که آن چيست؟!).

( قبلا که گفتم پسرم! آنجا، ساختمان نظميه است که يک روز، قلعه ی خان بوده است. خراب شده بود. تعميرش کرده اند).

( آن چيست؟! آن چيزی که در بالايش است؟!).

( آن پرچم است).

( می دانم. ولی، آن چيزی که در وسطش است؟!).

( آن، شير است با شمشيرش).

( نمی دانم که دلم بخواهد عقاب دو سر بشود يا شير! چون اگر شير بشود، بايد همه اش در جنگل ها باشد. اما، می خواهد پرواز کند! آن چيست؟!).

( يکبار که گفتم پسرم! آنجا، يک زمانی آسياب بوده است. حالا، شده است زورخانه. و زور خانه هم، جائی است که مردم به آنجا می روند که ورزش کنند و زورشان زياد شود و پهلوان شوند).

( می دانم بابا بزرگ! عقاب دوسر، چون زورش بيشتر است، پس می تواند شير را از زمين بلند کند و ببرد به شهر هور قليا. مگر نه؟!).

( درست است).

( خيلی تشنه هستم).

( الان می رسيم به خانه و هرچه دلت خواست، آب می خوری).

به خانه که می رسند، مهربانو و بانو، می آيند به استقبالشان. بانو عصای او را می گيرد و مهربانو، کمکش می کند که پالتوش را بيرون آورد. بانو رو به او می کند می گويد : ( چرا اينقدر دير کرديد؟!).

او می گويد : ( آب حوض را خالی می کرديم).

بانو می گويد : ( باز، تنها رفتی به باغ که کار خودت را بکنی؟! خوب! می گذاشتی فردا. من هم کمکت می کردم!).

او می گويد : ( حالا، چه فرقی می کند؟ اميرپرويزهم کمکم کرد).

بانو، به سوی امير می رود و ويشگونی از گونه ی او می گيرد ودر حالی که او را غلغلک می دهد و می بوسد، می گويد: ( يعنی می خواهی بگوئی که کمک کردن من، به اندازه ی کمک کردن اين جغله است؟!).

او، کناره پاشويه ی حوض می نشيند و رو به سوی تالار داد می زند که : ( مهربانو! بيا ببين که مادرت، چه می گويد؟!).

مهربانو، پالتو را می گذارد روی نرده ی تالار و بر می گردد به سوی آنها و می گويد: ( ها! چه می گويد؟!).

او، دومين مشت آب را بر صورت خودش می پاشاند و می گويد : ( مادرت می گويد که وقتی من، دختری مثل تو دارم و دامادی به هيکل جناب سروان، چرا بايد به تنهائی، آب حوض را خالی کنم!).

بانو، انگشت حيرت بر لب می گذارد و می گويد : ( چرا دروغ می گوئی فرشاد؟! من کی گفتم که......).

فرشاد، به مهربانو، چشمک می زند وغش غش می خندد و رو به بانو می کند ومی گويد: ( پس اگر تو، نگفته باشی، حتما، " از ما بهتران" به من گفته اند!).

مهربانو، به بانو چشمک می زند و رو به فرشاد می کند و می گويد : ( شما که اينقدر رابطه تان با از ما بهتران، خوب است، پس چرا از آنها نمی خواهيد که کمکتان کنند؟!).

فرشاد که حالا سومين مشت آب را هم بر صورتش پاشانده است، دستی بر کنده ی زانو می گذارد و کمر راست می کند و در همان حال که دستمالش را از جيب شلوارش بيرون می آورد و به خشک کردن صورتش مشغول می شود، می گويد : ( پس چه که کمکم می کنند! فکر می کنی که حوض به آن بزرگی را، من و پسرت خالی کرده ايم؟! آهای امير! بيا به مادرت بگو که از ما بهتران، چندتا بودند!).

امير که کاسه در دست، تازه از سرکشيدن شربت آلبالو، فارغ شده است، داد می زند و می گويد : ( هفت تا بودند. هفت تا!).

بانو، داد می زند و می گويد : ( زن بودند يا مرد؟!).

امير، در حالی که می دود به طرف آشپزخانه، داد می زند و می گويد : ( نمی دانم. اما خيلی قشنگ بودند! خيلی زيبا بودند!).

صدای اذان می آيد. بانو، تکيه می دهد به درخت سيب پشت سرش و خيره می شود به نقطه ی دوری در رو به رويش. فرشاد، دستمالش را تا کرده است و دارد آن را فرو می برد، به درون جيب شلوارش که مهربانو، به او نزديک می شود و می گويد : ( آقاجان! به اين بچه، رحم کنيد! ديشب می گفت که می خواهم با بابا بزرگ، سوار عقاب دوسر بشوم و برويم به شهر هور قليا! بعد هم، شروع کرد به قصه گفتن؛ قصه ی جابلقا، قصه ی جابلسا!، قصه ی برزخ و سرزمين هور قليا! خوابش هم که برد، باز هم داشت قصه می گفت. با چشم های بسته!).

فرشاد، دستمالش را در جيبش گذاشته است و در حالی که برای گرفتن عصايش، دارد به سوی بانو می رود، می گويد : ( اگر برايش ثقيل بود، برای شما بازگو نمی کرد!).

مهربانو، چين بر پيشانی می اندازد و می گويد : ( ولی، تنها قصه های شما نيست! دارد از خودش هم، قصه می سازد!).

فرشاد، به بانو رسيده است. بانو همچنان، به رو به روی خودش خيره شده است. فرشاد، دستی بر سر و روی او می کشد و گونه اش را می بوسد. بانو به خود می آيد. دسته ی عصا را در دست فرشاد می گذارد و بازوی او را می گيرد. فرشاد می گويد : ( خوب! پس معلوم می شود که نخيلش، زودتر از آنکه ما فکر کنيم، به کار افتاده است!).

مهربانو، با استيصال می گويد : ( پاک هوائی شده است! پاهايش روی زمين نيست!).

بانو و فرشاد، دست در دست هم، به سوی تالار راه می افتند و فرشاد می گويد : ( بگذار پرواز کند دخترم! به وقتش، خودم می آورمش پائين!).

صدای مردی از سوی اتاق ها می آيد که رو به بيرون، فرياد می زند : (مهربانو!).

مهربانو، رو به اتاق ها، فرياد می زند : ( داريم می آئيم!).

مهربانو، به سوی آشپزخانه ی گوشه ی حياط می رود و بانو و فرشاد، پله ها و تالار و راهرو ها را، در سکوت، پشت سر می گذارند و وقتی وارد اتاق می شوند، چهار افسر جوان، سلام می کنند و به احترام آنها ازجايشان بر می خيزند و بانو و فرشاد، می روند و در بالای اتاق می نشينند و امير پرويز هم، می نشيند روی زانوی بانو و مهربانو هم با سينی و ليوان ها و تنگ آب، می آيد و آنها را در گوشه ای می گذارد و در اتاق را می بندد و چفت آن را می اندازد و پرده ها را می کشد و با نشستن او، حلقه شان، کامل می شود و فرشاد نفسی تازه می کند و نوک عصايش را می گذارد روی نقطه ای از يک نقشه که در وسط حلقه، روی زمين پهن شده است و می گويد : ( خوب! در جلسات قبل، به اينجا رسيديم که آنچه در ايران قديم، " ايرانويچ " ناميده می شده است، در اينجا بوده است. البته، اين نقشه نمی خواهد..........).

داستان ادامه دارد.............................

توضيح :

برای اطلاع بيشتر در مورد " ايرانويچ. برزخ. جابلقا. جابلسا و سرزمين هورقليا" می توانيد به رمان " کدام عشق آباد" – از همين قلم – که در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...14

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

(چهاردهمين قسمت)

بانو و فرشاد، پله ها و تالار و راهرو ها را، در سکوت، پشت سر می گذارند و وقتی وارد اتاق می شوند، چهار افسر جوان، سلام می کنند و به احترام آنها ازجايشان بر می خيزند و بانو و فرشاد، می روند و در بالای اتاق می نشينند و امير پرويز هم، می نشيند روی زانوهای بانو و مهربانو هم با سينی و ليوان ها و تنگ آب، می آيد و آنها را در گوشه ای می گذارد و در اتاق را می بندد و چفت آن را می اندازد و پرده ها را می کشد و با نشستن او، حلقه شان، کامل می شود و فرشاد نفسی تازه می کند و نوک عصايش را می گذارد روی نقطه ای از يک نقشه که در وسط حلقه، روی زمين پهن شده است و می گويد : ( خوب! در جلسات قبل، به اينجا رسيديم که آنچه در ايران قديم، " ايرانويچ " ناميده می شده است، در اينجا بوده است. البته، اين نقشه نمی خواهد..........)

(سلام!).

روی بر می گردانم به طرف صدا. همکار تلويزيونی ام را می بينم که دارد شانه به شانه ی من می آيد و باهمان حرکات " پليسی جنائيش"، زير لب می گويد : ( کجا؟!).

می گويم : ( نهار).

می گويد : ( بالاخره، از" ع.س" خبری شد؟!).

می گويم : ( شنيده ام که چون کله اش بوی قورمه سبزی می داده است، انداختنش زندان!).

بلند می خندد و آهسته می گويد : ( اينو که خود من بهت گفتم. ديگه ازکی شنيدی؟!).

می رسيم به سر دو راهی ای که راه دست راست آن می رود به رستوران تلويزيون و را ه دست چپ آن، می رود به پارکينگ. می ايستد و بازويم را می گيرد و مرا هم می ايستاند وپس از آنکه اطرافش را از زير نظرمی گذاراند، تند و پچپچه وار، می گويد : ( قضيه ای پيش آمده است راجع به " ع.س" که می خواستم با تو صحبت کنم. توی رستوران اينجا نمی شود حرف زد. اگر موافق باشی، سوارماشين می شويم و يک گشتی می زنيم و بعد هم می رويم رستوران بيرون، غذا می خوريم. دعوت من!).

مورچه و سوسک و موريانه ای، هم صدا با هم، جيغ می کشند! می گويم : ( باشد. اما به شرط اينکه، اولا، با ماشين من برويم. ثانيا، هر کسی پول غذای خودش را بدهد. موافقی؟).

لحظه ای سکوت می کند و بعد، با صدائی خش دار، می گويد : ( چقدر من من می کنی! ماشين من! سهم غذای من!).

می گويم : ( پس انتظار داری چه بگويم! بگويم ماشين شما؟! سهم غذای شما؟!).

می گويد : ( خودت را به آن راه نزن! خوب می فهمی که منظور من چيست! يک هنرمند مسئول ومتعهد......).

می گويم : ( خواهش می کنم دوباره شروع نکن! چرا هروقت به من می رسی، می خواهی، بی خودی بحث کنی؟!).

می گويد : ( بی خودی نيست! ولی حالا ولش کن. باشد. موافقم. با ماشين تو می رويم و غذا هم دنگی).

راه می افتيم و تا به ماشين برسيم، به چندين سؤال ظاهرا بی ربط او، در مورد می خوارگی و کفر و ايمان حافظ ، جواب هائی ظاهرا، بی ربط می دهم و سوارکه می شويم و سويچ را می چرخانم و می گذارم توی دنده، می گويد : ( يه لحظه صبر کن!).

دنده را خلاص می کنم و ترمز دستی را می کشم و می گويم : ( چه شده است؟!).

می گويد : ( هيچی! يادم افتاد که متاسفانه، بيرون نمی توانم بيايم! چون، تا يک ربع ديگر بايد توی اتاق مونتاژباشم! مونتاژ همان برنامه ی ادب و هنری است که شنبه شب ها، پخش می شود. البته، ادب و هنر يک مشت نويسنده و شاعر شکم سيراست، در مورد حافظ و خيام و فردوسی و ازاين دست چرت و پرت ها! محقق برنامه هم، يک آدم عوضی است که دمش يه آن بالا بالاها وصل است! دفعه ی قبل که دير کرده بودم، طرف تهيه کننده را گرفت که باهاش بگو مگويم شد و حسابی ............).

می گويم : ( اين ها که می گوئی، چه ربطی به مسئله ی " ع.س" دارد؟!).

می گويد : ( نه. ربطی ندارد. منظورم اين است که تا يک ربع ديگر بايد سر مونتاژ باشم و گرنه بازهم با اين مرتيکه............).

می گويم : ( برای من، فرقی نمی کند. رفتن بيرون، پيشنهاد خودت بود. می توانی همين جا بگوئی يا می توانيم بگذاريم به وقتی ديگر!).

می گويد : ( نه. مسئله ی مهمی است! نميشه به وقت ديگر گذاشت! نه! نميشه!).

و در همان حال و با همان حالت " پليسی جنائی" اطراف را از زير نظرمی گذراند و با احتياط، کاغذی را از جيب بغلش بيرون می آورد و به سوی من می گيرد و می گويد : ( راجع به اين می خواهم با تو صحبت کنم. بايد شبنامه ای، چيزی باشد! زود يک نگاه بهش بندازتا داستانش را برايت بگويم!).

کاغذ را می گيرم و نگاه می کنم. با ديدن عکس " عقاب دو سر" ی که در بالای صفحه کاغذ قرار دارد، برای لحظه ای دايره ی ديدم، تارمی شود و در همان حال، خطوط روی صفحه، به سرعت ازجلوی چشم هايم رژه می روند و بعضی از آن کلمات که می چسبند به نگاهم و کنده نمی شوند، اين ها هستند! : (...... سازماندهی جديد.................سايه ی شوم نا اميدی........ آويزان شدن به اين يا آن بورژوا و خرده بورژوا.......يا آن اشراف زاده ی شکم سير......... برکرسی قدرت نشستگان......... به محض آنکه " قدرت انقلابی" از طريق اعمال خود، به يک واقعيت زنده و قابل لمس، تبديل شود......... به طور عمده در ميان روشنفکران انقلابی........ ......... يأس و نا اميدی حاکم بر نسل جوان......... در موقعيتی قرار گرفته ايم که سيستم گسترش يافته ی اختناق پليسی و کنترل وسيع دشمن............استبداد داخلی و استعمار خارجی.......... شرايط مبارزه ی سياسی را سخت تر و ....... اين لحظه ی سر نوشت ساز............ امکانات ارتباط با توده ها و سازماندهی....... خلق را به شدت محدود ساخته........ چنين کوششی را بسيار ناچيز..... کينه ی عميق رزمندگان انقلابی و..........).

می گويد : ( می توانی پيش خودت نگهش داری. بعد از آنکه خواندی، يک جوری ردش کن به ديگران!).

کاغذ را تمام نکرده، می گذارم توی دستش و می گويم: ( دوست عزيز! مثل اينکه قبلا بهت گفته بودم که من، کاری به کار سياست ندارم! نگفتم؟!).

چپ چپ، نگاهم می کند و در همان حال که شروع می کند به پاره کردن و بعد هم، ريز ريز کردن کاغذ، می گويد : ( مگه من، اهل سياست هستم؟! اتفاقا، به همين دليل است که می خواهم با تو صحبت کنم. از قرار معلوم، دوستی با " ع.س" دارد کار دستمان می دهد! پس از به زندان افتادنش، توی اين يکی دو هفته ای که همديگر را نديده ايم، اين سومين شب نامه ای است که توی کشوی ميزمن گذاشته اند!).

سکوت می کند وطلبکارانه به من خيره می شود! می گويم : ( خوب؟!).

می گويد : ( می گذارند توی کشوی قفل شده ی ميزم که کسی جز خود من، کليد آن را ندارد! می فهمی، اين، يعنی چه؟!).

می گويم : ( نه. نمی فههمم!).

می گويد : ( توی کشوی ميز تو نگذاشته اند؟!).

می گويم : ( نه).

می گويد : ( کشويت را قفل می کنی؟).

می گويم : ( نه).

می گويد : (عجيب است! توی کشوی قفل شده ی من، می گذارند، اما توی کشوی باز تو نمی گذارند!).

می خندم و می گويم : (خوب! بهشون بگو که نگذارند توی کشوت. بدهند به خودت!).

چشم هايش را به حالتی در می آورد که مثلا، دارد به من، با سوء ظن نگاه می کند و می گويد : ( نکند که کار خود تو باشد؟!).

از شيشه ی جلو، مسئول پارکينک را می بينم که دارد سر و دستش را تکان می دهد و می آيد به طرف ما. همکار تلويزيونی ام تا متوجه ی او می شود، به سرعت، خرده ريزه های شبنامه را می چپاند توی جيب کتش و در حالی که به من می گويد – من رفتم. بعدا می بينمت. مواظب باش، طرف امنيتي است! - ، از ماشين پياده می شود و قهقهه زنان، می دود رو به طرف امنيتی و با سر می رود توی شکم او و پس از سرشاخ رفتن با همديگر، غش غش می خندند و همکار تلويزيونی ام، می دود به طرف رستوران و طرف امنيتی هم، می آيد طرف من و با خنده می گويد : ( رفيقتون، آدم با حاليه. فقط کله اش، يک کمی بوی قورمه سبزی ميده! داريد می رويد؟).

خنده اش را با خنده پاسخ می دهم و سرم را به علامت – بلی. دارم می روم – تکان می دهم و می گذارم توی دنده و گاز می دهم و دور می شوم. :

( رو به چه مقصدی؟).

( نمی دانم).

می خواهند وارد باغ بشوند که می ايستد ودست بابا بزرگ را می کشد به طرف خارج از باغ و گريه کنان، می گويد : ( نه!.نه! نه! نه!).

پدر بزرگ با تعجب، می گويد : ( چه شده است پسرم! چرا گريه می کنی؟!).

( امروز به باغ نرويم! امروز به باغ نرويم!).

( چرا به باغ نرويم پسرم؟!).

( چون، من خواب بدی ديده ام!).

بابا بزرگ، به کمک عصايش، روی زانوهای خودش می نشيند تا هم قد نوه اش شود و بعد در حالی که به او خيره شده است، می گويد : ( گفتی که خواب ديده ای؟!).

( بلی. خواب خيلی خيلی بدی ديده ام!).

( خوابت را که برای کسی تعريف نکرده ای؟!).

( نخير).

( خوب! پس به من بايد قول بدهی که از اين پس، خواب هايت را برای کسی، تعريف نکنی!).

( ولی، اين خواب، خواب بسيار بسيار بدی بود!).

( فرقی نمی کند! خواب خوب. خواب بد. همه شان از طرف عقاب دوسر هستند. اگر برای کسی تعريف کنی، عقاب دوسر، با تو قهر می کند و آنوقت، نمی توانم تو را با خودم، به جابلقا، به جابلسا، به برزخ و هور قليا ببرم! حالا هم نمی خواهد با من بيائی. می توانی همينجا بمانی تا من بروم و ساعتم را بردارم و بعدش با هم برويم به باغ ملی).

بابا بزرگ، وارد باغ می شود و امير پرويز، لحظه ای به سوراخ مورچه ها ئی که هی می روند و هی می آيند، خيره می شود و لحظه ای، به سايه ی خودش که با بلند شدن و نشستن او، کوتاه و بلند می شود و بعد، سنگی بر می دارد و پرتاب می کند به سوی کلاغی که ميان شاخه های سپيداری در آن سوی ديوار، پنهان شده است و هی غار وغارو غار می کند و بعد، حوصله اش سر می رود و از شکاف در، به درون باغ نگاه می کند و بابا بزرگ را می بيند که مثل هميشه، دارد دورحوض می رقصد و شعر " ای لوليان، ای لوليان، يک لولی ای، ديوانه شد " را می خواند که ناگهان، عقاب دوسر، پيدايش می شود و با منقارش، سينه ی بابا بزرگ را می شکافد و...........

داستان ادامه دارد...........

شما بايد...15

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( پانزدهمين قسمت )


پس از ورود بابا بزرگ به باغ، امير پرويز، لحظه ای به سوراخ مورچه ها ئی که هی می روند و هی می آيند، خيره می شود و لحظه ای، به سايه ی خودش که با بلند شدن و نشستن او، کوتاه و بلند می شود و بعد، سنگی بر می دارد و پرتاب می کند به سوی کلاغی که ميان شاخه های سپيداری در آن سوی ديوار، پنهان شده است و هی غار وغارو غار می کند و بعد، حوصله اش سر می رود و از شکاف در، به درون باغ نگاه می کند و بابا بزرگ را می بيند که مثل هميشه، دارد دورحوض می رقصد و شعر " ای لوليان، ای لوليان، يک لولی ای، ديوانه شد!" را می خواند که ناگهان، عقاب دوسر، پيدايش می شود و با منقارش، سينه ی بابا بزرگ را می شکافد و خون فواره می زند و بعد هم، هيکل بابا بزرگ را ميان چنگال هايش می گيرد و به سوی آسمان باغ، پرواز می کند. امير پرويز، با ديدن اين منظره، جيغ کشان و گريه کنان، می دود به سوی خانه شان و وارد حياط که می شود، مادرش، با شنيدن صدای جيغ و گريه ی او، سراسيمه از اتاق، بيرون می پرد و به سوی او می دود و می گويد : ( چه شده است! چرا گريه می کنی؟!).

( بابا بزرگ! بابا بزرگ!).

( بابا بزرگ چه؟!).

( توی باغ! توی باغ!).

( حرف بزن بچه! توی باغ، چه ؟!).

( عقاب دوسر! عقاب دوسر!).

مهربانو، چادرش را که روی شانه هايش افتاده است، با عجله، می کشد روی سرش و می دود به طرف در و از منزل خارج می شود و امير پرويزهم به دنبالش. تا امير پرويز به باغ برسد، مهربانو وارد باغ شده است و حالا، دارد بر سر زنان و گريه کنان، از باغ بيرون می آيد ودرحالی که رو به بازار می دود، فرياد می زند که : ( آهای مردم! آهای مردم! کشتند!کشتند! کشتند! حاج احمد محمدی را کشتند!).

امير پرويز، از مادرمی گذرد و خودش را دوان دوان، می رساند به جلوی باغ که درهمان لحظه، در، باز می شود و بابا بزرگ؛ همچنان، آوازخوانان و رقص کنان، به سوی او می آيد و او را از روی زمين بلند می کند و در بغل می گيرد و با خودش می برد به درون باغ!

بانو، در حمام است که خبر کشته شدن شوهرش، در همه ی شهر می پيچد و پخش می شود تا می رسد به حمامی و دلاک ها و چند تا مشتری ای که درگوشه ای از سربينه ی حمام، دورهم جمع شده اند ودارند عقل هايشان را روی هم می گذارند که چگونه، خبر مرگ " حاج احمد محمدی " را به " حاجيه بانو" بدهند. حاجيه بانو، وارد سربينه می شود و به آرامی خودش را خشک می کند و لباس هايش را می پوشد و می خواهد که ليوان آبی برايش بياورند و می آورند و آب را می نوشد وقتی که دارد ليوان خالی را برمی گرداند، به رو به رويش خيره می شود و می گويد : ( همانطورکه در خوابم آمده بود، در خوابم هم رفت!).

( چه کسی حاجيه؟!).

( فرشاد).

زن هائی که در اطرافش ايستاده اند، با تعجب به همديگر نگاه می کنند و دورش را می گيرند و هرکدام، حرفی به ميان می آورد؛ از زندگی، از تولد، از مرگ و از...... که بانو، دست های حنا شده اش را به سوی آنها می گيرد و می گويد : (چه حنای خوشرنگی! نگاه کنيد. خودش گفت که وقتش رسيده است. خودش گفت که بيايم به حمام. حالا، در باغ منتظر من است. معطلم نکنيد. بگذاريد بروم!).

بعد هم از جايش بر می خيزد و از حمام بيرون می آيد و ديگران هم، بغض در گلو، به دنبالش. وارد باغ که می شود، می ايستد. غش غش می خندد و خرامان خرامان، می رود به طرف جسد بی سر فرشاد و زانو می زند و کف دست هايش را رو به او می گيرد و می گويد : ( راست می گفتی! حنائی که خريده بودی، بسيار حنای خوشرنگی است. نگاه کن! به رنگ خونی می ماند که ..........).

در خانه را می زنند. پدرم از اتاق خارج می شود و پس از چند دقيقه، با دفترچه ی حساب من، بازمی گردد و با چشم هائی از حدقه در آمده ، به من خيره می شود! مادرم، اول به پدرم و بعد به من نگاه می کند و می گويد : ( باز، چه دسته گلی به آب داده ای؟!).

پدرم، دفترچه حساب مرا که معلم حسابم، سر کلاس، از من گرفته بود، به سوی مادرم پرتاب می کند و می گويد : ( بگيرخودت بخوان!).

مادرم، دفترچه را، در وسط هوا می قاپد و همچنان که صفحه ای از آن را از زير نظر می گذراند، چين های پيشانيش بيشتر و بيشتر می شوند و در پايان، در حالی که چشم هايش مثل پدرم از حدقه بيرون زده است، به من خيره می شود و نامه را به سوی پدرم می گيرد و پدرم که حالا، بالای سرم ايستاده است، دفترچه را می گيرد و در حالی که آن را ميان انگشتانش مچاله می کند، دسستش، پتکی می شود و بالا می رود که........ مادرم فرياد زنان از جايش می پرد و مرا می کشاند به سوی خودش که........... مشت پتک شده ی پدرم، چنگکی می شود و گردنم را می گيرد و می فشارد و فرياد می زند: ( هزار دفعه به تو گفته ام که اسم تو، امير عشق آبادی نيست و اينجا هم دولت آباد نيست! ! فهميدی؟!).

می گويم : ( فهميدم!).

می گويد : ( می دانی که اگر اين آدم، دوست من نبود و اين مزخرفاتی را که توی دفترچه ات نوشته ای، می برد و می داد به...........).

مادرم، مچ دست پدرم را می گيرد و با پرخاش، به کناری می زند و به من می گويد : (بگو ببخشيد پدر!).

می گويم : ( ببخشيد پدر!).

پدرم، انگشت اشاره اش را، رو به پيشانی من نشانه می رود و می گويد : ( يک دفعه ی ديگر! فقط يک دفعه ی ديگر، اگر برای خودت از اين قصه ها بسازی، خودم می برمت کنار باغچه و با همين دست های خودم، سرت را گرد تا گرد، می برم! فهميدی؟!).

می گويم : ( فهميدم!).

تا هفته بعد که نوبت کلاس حساب بشود، هر شب، خواب معلم حسابمان را می بينم که جلوی چاپخانه ی رو به روی کوچه مان، به چنگک آويزانش کرده اند که............. در يکی از همان شب ها، مادرم لحاف را از روی سرم به کناری می کشد و می گويد : ( پاشو مادر! پاشو! برای پدرت، ميهمان آمده است!).

غر می زنم و لحاف را می کشم روی سرم و می گويم : (خوابم می آيد!).

مادرم، لحاف را، دو باره، به کناری می کشد و سرم را می بوسد و می گويد : ( پاشو مادرجان! بايد سينی چائی را ببری. پاشو، يک مشت آب هم بزن به صورتت تا خواب از سرت بپرد!).

می گويم : ( نمی خواهم!).

می گويد : (می دانی که نمی شود!).

و مرا از رختخواب بيرون می کشد و می بردم جلوی تالار و مشتی آب به صورتم می پاشد و می آوردم به اتاق و لباس هايم را می پوشاند و صورتم را می بوسد و سينی چای را می دهد به دستم و می گويد : ( ببر مادرجان. توی خانه قنات هستند).

اتاق ميهمان های مخصوص پدرم – نه همه ی ميهمان ها!-، در آن سوی حياط،، روی قناتی قديمی واقع شده است که برای ورود به آن قنات، بايد کمد چوبی بزرگ پر از ظروف چينی و فرش زير آن را به کناری بزنی تا دريچه ای پيدا شود و در پس آن دريچه، پله هائی که می پيچند به طرف پائين و می روند به خانه ی قناتی که روزگاری، آبشخور ساکنان قديمی اين محله بوده است و بعدها، شده است، محلی برای پذيرائی وگاهی مخفی کردن و گاهی هم فراری دادن ميهمان هائی ناخوانده که در ديروقت های شبی می آيند و در دير وقت های شبی، ناپديد می شوند و در چنين شب هائی، جمله ی " توی خانه قنات هستند!"، بخصوص با آن حالت و صدائی که مادرم آن را ادا می کند، حکم " اسم شب" را دارد، درخط مقدم جبهه ای با دوستان و دشمنانی نامرئی!:

(نترس! من اينجا هستم. به پدرت بگو، شامشان هم حاضر است).

( باشد!).

مادرم همانجا، می ايستد و من از تالار پائين می آيم و رو به آن سوی حياط، حجم غليظ تاريکی را، می شکافم وپشت سر می گذارم - در چنين شب هائی، نور و حرکت و صدای اضافی، جرم است!- و سينی چای بر دست، وارد اتاق می شوم و تا از دريچه کف اتاق، پا به روی پله ها بگذارم و پائين بروم و برسم به پشت در خانه قنات، صدای گفتگوی پدرم و ميهمان هايش را می شنوم وبازهم، کلمات " عشق آباد" و " دولت آباد " و " بلوا" که برای اولين بار، در همين خانه قنات، از زبان يکی از ميهمان های پدرم شنيده ام و نمی دانم که چرا، هر بار که اين کلمات را می شنوم، از شنيدنشان، هم خوشحال می شوم و هم غمگين! پس از ضربه زدن بر در، پدرم در را به رويم می گشايد و وارد می شوم و به ميهمان ها، سلام می کنم و سينی چای را می گذارم درمرکزسفره ی سفيد رنگی که دور آن نشسته اند و " عقابی دوسر" برآن نقاشی شده است و بعد، عقب عقب می آيم و به پدرم می گويم " شامشان حاضر است" وتا می خواهم از اتاق خارج شوم، يکی از ميهمان ها که می گويد : ( کلاس چندم هستی عموجان؟).

به سوی ميهمان ها بر می گردم و می گويم ( کلاس چهارم) و می بينم که چشم های همه شان سرخ است و از جايم می جهم و از"خانه قنات "، می زنم بيرون و خودم را دوان دوان، می رسانم به مادرم که هنوز روی تالار منتظرم ايستاده است و با هم که را می افتيم به طرف اتاق، از ترس آنکه کسی از ميهمان ها، تعقيبم نکرده باشد، به پشت سرم نگاه می کنم و بازوی مادرم را محکم می چسبم که مادرم می ايستد و می گويد : ( چه شده است! چرا می لرزی؟!).

و چون نمی خواهم که بازهم مادرم بگويد " دچار خيالات شده ای!"، بازويش را رها می کنم ومی گويم : ( هيچی. خيلی تند از پله های خانه قنات بالا آمدم!).

روز بعد، در حياط مدرسه، همه ی دانش آموزان را به خط می کنند و می گويند که شهر شلوغ شده است و بهتر است که خودمان را از کوچه و پس کوچه ها، به خانه هايمان برسانيم واگرخانه ی کسی در سوی ديگرخيابان است، مبادا به هنگام گذشتن ازعرض خيابان، داخل شلوغی ها بشود! مبادا سنگ به سوی شيشه ی مغازه ها و خانه های مردم پرتاب کند! مبادا مغازه و يا خانه ی کسی را آتش بزند! مبادا از مغازه و خانه های بی صاحب مردم، چيزی بردارد! مبادا ..........، دوان دوان خودم را ازکوچه پس کوجه ها می رسانم به جائی از خيابان اصلی که برای رفتن به خانه مان، بايد ازعرض آن عبور کنم. بوی سوختگی به مشام می رسد و جلوی چاپخانه شلوغ است و زير پای شلوغی، پر است از کاغد و کتاب های سوخته و پاره پاره شده و بالای سر شلوغی، طنابی است که يک سرش، به دور شاخه ی درخت جلوی چاپخانه، پيچيده شده است و سر ديگرش، گره خورده است به انتهای چنگکی که فرو رفته است در پشت جسد شکم دريده شده ی آويزان وخون چکان معلم حساب مدرسه مان!

( بگو اشهد ان لا اله الا الله. محمد است رسول وعلی ولی الله !).

توی باغ و کوچه های اطراف، پر از آدم شده است. هيچکدامنان و هيچکدامشان، فکر نمی کرديد و فکر نمی کردند که برای تشييع جنازه، آنهمه آدم جمع شود. تازه، خبر رسيده است که بايد پيش بينی پذيرائی از روستائيان اطراف را هم بکنيد و بکنند ؛ روستائيانی که با ماشين و گاری و اسب و الاغ و...... حتی پياده، با علم و کتل هاشان راه افتاده اند به سوی دولت آباد!:

(بگو اشهد ان لا اله الا الله. محمد است رسول وعلی ولی الله!).

زانوها يتان و زانوهايشان خم و راست می شوند ودست هايتان و دست هايشان به زير تابوت می خزند و تابوت از جايش بالا می رود و اول، روی دست هايتان و دست هايشان و بعد، روی انگشتانتان و انگشتانشان، به حرکت در می آيد:

( بگو اشهد و ان لا اله الا لله. محمد است رسول و علی ولی الله!).

هنوز صد متری نرفته ايد و نرفته اند که به ناگهان، تابوت از حرکت باز می ايستد و صداها فرو می نشيند وبرای لحظه ای، سکوت بر همه جا مستولی می شود و از پس سکوت، صدای يکی می آيد که فرياد می زند : ( آخر، اين چه حرفی است! يعنی چه که نمی شود؟!).

( يعنی اينکه، اجازه نداريد در قبرستان مسلمان ها، دفنش کنيد!).

( چرا؟!).

( چون، کافر است!).

( حاج احمد محمدی، کافر است؟!).

( حالا، ديگر، آن فرشاد عارف کافر و زنديق، شده است حاج احمد محمدی؟!).

( خفه شو! گه می خوری که.......).

برق دشنه ای، می درخشد و هوا را تا فواره ی خون، می شکافد:

( آخ سوختم! مردم! آخ سوختم!).

داستان ادامه دارد....................

توضيح :

برای اطلاع بيشتر در مورد " دولت آباد" و " عشق آباد" و " بلوا " و " عقاب دوسر" و " بانو - حاجيه بانو" و " فرشاد عارف - حاج احمد محمدی" و " خانه قنات"، می توانيد به رمان " کدام عشق آباد" – از همين قلم – که در آرشيو سايت ايران امروز موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...16

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( شانزدهمين قسمت)

( بگو اشهد و ان لا اله الا لله. محمد است رسول و علی ولی الله!).

هنوز صد متری نرفته ايد و نرفته اند که به ناگهان، تابوت ازحرکت باز می ايستد و صداها فرو می نشيند وبرای لحظه ای، سکوت بر همه جا مستولی می شود و از پس سکوت، صدای يکی می آيد که فرياد می زند : ( آخر، اين چه حرفی است! يعنی چه که نمی شود؟!).

( يعنی اينکه، اجازه نداريد در قبرستان مسلمان ها، دفنش کنيد!).

( چرا؟!).

( چون، کافر است!).

( حاج احمد محمدی، کافر است؟!).

( حالا، ديگر، آن فرشاد عارف کافر و زنديق، شده است حاج احمد محمدی؟!).

( خفه شو! گه می خوری که.......).

برق دشنه ای، می درخشد و هوا را تا فواره ای ازخون، می شکافد:

( آخ سوختم! مردم! آخ سوختم!).

جمعيت تکان می خورد .و پاره پاره می شود و هر پاره، می افتد به جان پاره ی ديگر و تا نظميه خودش را برساند و عده ای را دستگير کند، چند نفر کشته و چند نفر زخمی بر جای می مانند که زخمی ها را می رسانند به دارالشفاء و کشته ها را به قبرستان و دستگير شدگان را هم به نظميه و به جمعيت هم اعلام می کنند که متفرق شوند و به خانه هايشان بروند، چون دفن کردن و يا نکردن حاج احمد محمدی، در قبرستان مسلمان ها، ازعهده ی نظميه خارج است و بستگی به اجازه ی حاج آقا شيخ علی " پيشنماز بزرگ شهر" دارد که در سفر حج است و تا زمانی که بازگردد، حاج احمد محمدی را، فعلا، در همان باغ خودش به خاک می سپارند و مجلس ترحيم هم موکول می شود به همان زمان آمدن حاج آقا شيخ علی. وقنی خبر به بانو می رسد، به مهربانو می گويد که همه ی اين جنجال ها و تير و تفنگ ها و کشته و زخمی ها، برای آن بود که ازمن که بزرگتر شما هستم، نپرسيديد که خواسته ی خود فرشاد چه بوده است!:

( خوب! بگوئيد که چه بوده است!).

( مادر جان! بارها، خودش به من گفتته است که اگرچه دوست ندارد، برای شندرغازی که پس از رفتنش، قرار است به ورثه اش برسد، شرط و شروطی بگذارد، اما، دلش می خواهد که با توافق وراث، اگر بشود، " کالبد" اين دنيائيش را توی همين باغ و زيرهمان درخت سيبی که به دست خودش کاشته است، دفن کنند).

مهربانو، پس از رفتن و پراکنده شدن مردم، در باغ را می بندد و صحبت های بانو را با بقيه ی اعضای حلقه، در ميان می گذارد و با هم به نزد بانو می روند و پس از چند دقيقه گفتگوی آرام، ناگهان، بحث و جدل بالا می گيرد و بانو را متهم می کنند که داستان تمايل فرشاد مبنی بر دفن شدن زير درخت سيب، نمی تواند حقيقت داشته باشد، چون متناقض با باور و اعتقاد عارفی ها است که " گذاشته " را، "گذشته " می انگارند و "گذشته" را، "گسسته"! بنابراين، نيت بانو ازآوردن چنين " بدعت "ی و دفن کردن کالبد فرشاد، در آن باغ، آنهم زير درخت سيب، به اين دليل است که می خواهد، از فرشاد، امامزاده ای بسازد و خودش هم بشود، متولی آن! بانو هم، می گويد که اگر بعد از فرشاد، قرار است کسی در مورد " اعتقاد عارفی"ها، سخن بگويد، نه در ميان آن جمع و نه در خارج از آن، کسی سزاوار تر از او نيست و اين او است که بايد بگويد چه چيز بدعت است و چه چيز، بدعت نيست! ومخالفت آنها با دفن کردن کالبد فرشاد، در زير درخت سيب، نه به آن دليل است که با اعتقاد عارفی ها، در تضاد است، بلکه به آن دليل است که پس از فرشاد، با منافع معنوی و مادی خود آنها در تضاد قرار خواهد گرفت و........... سر انجام، چون، به نتيجه ای نمی رسند وحال بانو را هم مناسب ادامه ی چنان گفتگوهائی نمی بينند و ضمنا، خبر می رسد که صولت - يکی از اعضای اصلی حلقه و نماينده ی دولت آباد، در مجلس شورای ملی- هم، برای شرکت در تشييع جنازه، از تهران راه افتاده است به سوی دولت آباد، توافق می کنند که فعلا، جسد را در همان باغ غسل بدهند و کفن کنند و تصميم در مورد دفن موقت و غير موقت آن را بگذارند برای فردا که صولت هم در آن تصميم گيری، شرکت داشته باشد.

شب آن روز، امير پرويز، در خانه ی خودشان، کناره پنجره، رو به حياط ايستاده است و در پرتوی نور ماه، چشم به مادرو پدر و عموهايش دوخته است که توی باغچه ی شمعدانی ها، چاهی کنده اند و دارند، سر بريده ای شيری را می اندازند به درون آن چاه که........... وحشت زده ، از خواب بيدار می شود و خودش را می رساند به اتاق خواب مادر و پدرش و چون آنها را در اتاقشان نمی يابد، وارد تالار می شود که صدای پچپچه ای از سوی حياط نظرش را جلب می کند و به آن طرف کشيده می شود و پدر و مادر و عموهايش را می بيند که بيل در دست، دارند ازطرف باغچه شمعدانی ها می آيند و می روند به طرف حوض و پس از آنکه دست هايشان را می شويند، راه می افتند به سوی تالار و تا امير پرويز، تصميم بگيرد که به اتاقش بر گردد يا نه، پدرش که در جلوی آنها است، پای به درون تالار می گذارد و تا چشمش به او می افتد، می ايستد و با سوء ظن می گويد : ( آنجا چه می کنی؟!).

( هيچی!).

( هيچی؟! مگر قرار نبود که خواب باشی؟!).

( چرا. خوابيده بودم!).

( اگر خوابيده بودی، توی تالار چه می کنی؟!).

( خواب بدی ديدم! ترسيدم!).

مادر، قدمی به سوی او بر می دارد و می گويد : ( چه خواب بدی ديدی مادر جان؟!).

می دود به طرف مادرش و بازوی او را محکم می گيرد و می گويد : ( شاش داشتم! خيلی شاش داشتم!).

همه شان، فش فش وار، می خندند ومادرش، جلوی او زانو می زند و به چشم های او خيره می شود و می گويد : ( کی بيدار شدی مادرجان؟!).

( همين حالا).

پدرش، به سوی او می آيد و می فشفشد و می گويد : ( راستش را بگو بچه! بگو باز چه خوابی برای ما ديده ای؟!).

گريه اش می گيرد و خودش را می کشاند به پشت سر مادرش و می گويد : ( شاش دارم!).

مادر، دستش را می گيرد و می برد به آشپزخانه و فانوس را روشن می کند و از تالار پائين می آيند و در همان حال که دارند می روند به سوی مستراح گوشه ی حياط، مادر می گويد : ( خوب! حالا که تنها هستيم، اگر دلت بخواهد، می توانی راستش را به من بگوئی! کی بيدار شدی مادر جان؟!).

( همين حالا!).

( وقتی که بيدار شدی و آمدی به روی تالار، به حياط هم نگاه کردی؟!).

( نه).

( خيلی خوب! تو برو کارت را بکن. من هم اينجا منتظرت می مانم).

مادر، فانوس را همانجا، جلوی در می گذارد و امير پرويز وارد مستراح می شود و همانطور که مشغول شاشيدن است، مادرش را می بيند که می رود به طرف باغچه ی شمعدانی ها وکنار آن زانو می زند و با دست هايش، خاک های بيرون ريخته شده را، به درون باغچه بر می گرداند و بعد، اطرافش را از زير نظر می گذراند و به طرف مستراح می آيد و فانوس را بر می دارد و می گويد : ( کارت را تمام کردی مادر جان؟).

( بلی).

مادر، دستش را می گيرد و راه می افتند به سوی تالار. وقتی به کنار باغچه ی شمعدانی ها می رسند، مادر می ايستد و او را هم می ايستاداند و می گويد : ( شمعدانی ها، خيلی قشنگ شده اند. نه؟).

( بلی).

( کم و زياد که نشده اند؟).

( نه).

( چيزی هم که توی باغچه، عوض نشده است؟!).

( نه).

از باغچه می گذرند و در سکوت، از پله ها بالا می روند و تالار را پشت سر می گذارند و مادر، فانوس را، همانجا، جلوی پنج دری می گذارد و وارد اتاق که می شوند، دوباره، دوره اش می کنند. مادر يک طرف و پدر و عموهايش هم، يکطرف. به نوبت بغلش می کنند و می بوسند و می خواهند بدانند که اولا، خوابی که ديده است، چگونه خوابی بوده است و ثانيا، آيا آنها هم در خوابی که ديده است، حضور داشته اند يا نه؟! اما او، به خاطر بابابزرگ که به او گفته است نبايد خواب هايش را برای کسی تعريف کند، مهر سکوت بر لب می زند و سخن نمی گويد:

( خوب! خوابت را تعريف کن ببينيم!).

( نمی دانم. يادم رفته است!).

(توی حياط خودمان بود؟).

( چی؟!).

( خوابی که ديده بودی!).

( نمی دانم. يادم رفته است!).

( توی خوابت، باغچه ی شمعدانی ها هم بود؟).

( نمی دانم. يادم رفته است!).

پس از چند دقيقه ای که آنها می پرسند و او نمی داند، پدرش با عصبانيت می گويد : ( بسيار خوب! حالا که نمی دانی و يادت رفته است، بهتر است که برای هميشه خفه خون بگيری و با هيچکس، از خوابی که ديده ای، يک کلمه حرف نزنی و از خودت هم، قصه نسازی و گرنه.......).

در همين لحظه، صدای پائی از طرف راهرو می آيد و بعدهم، مادر بزرگ وارد اتاق می شود و تا چشمش به آنها می افتد، می گويد : ( باز که جمعتان جمع است!).

مهربانو، رو به بانو می کند و با تعجب می گويد : ( مادرجان! اينجا چه می کنيد! مگر نگفتيد که امشب، توی باغ، پيش آقاجان می مانيد؟!).

( آمده ام که امير پرويز را با خودم ببرم! ممکن است که فرشاد، نصف شب، از سفر بر گردد و بهانه ی نوه اش را بگيرد!).

همه به همديگر نگاه می کنند و پدر به طرف مادر می رود و به گونه ای که مادر بزرگ نشنود، پچپچه وار می گويد :( با آن حالش، کار درستی نکرديم که گذاشتيم در باغ، با جسد، تنها بماند!).

مادر بزرگ، درحالی که به طرف امير پرويز می رود و دست او را در دست می گيرد، رو به ديگران می کند و می گويد : ( با کدام حالش؟! با کدام جسد؟! جسد، شما ها هستيد که فکر می کنيد فرشاد من، مرده است! پاشو مادر! پاشو ببرمت پيش بابا بزرگ. پاشو!).

امير پرويز، با مادر بزرگ راه می افتد که پدر، راه خروج از اتاق را بر آنها می بندد و دست ديگر امير پرويز را می گيرد و او را می کشاند به سوی خودش و می گويد : ( نه بانو! اميرپرويز، امشب، همين جا، پيش ما می ماند!).

مادر بزرگ هم، دست ديگر امير پرويز را به سوی خودش می کشاند وبا عصبانيت، می گويد : ( از سر راه من و نوه ام برو کنار سروان! و اگر نه، دهنم را باز می کنم و ........).

مادر، رو به مادر بزرگ فرياد می زند : ( مادر! خواهش می کنم، دوباره شروع نکن!).

سروان هم، امير پرويز را به سوی خودش می کشاند و می گويد : ( امير پرويز، فرزند من است و اجازه نمی دهم که او را با خودت ببری به باغ. تمام!).

مادر بزرگ، با يک دست امير پرويز را به سوی خودش می کشاند و با دست ديگرش، کارد دسته سفيدی که تيغه اش را خون خشکيده، پوشانده است، از زير چادرش بيرون می آورد و رو به سروان می گيرد و فرياد می زند : ( برو کنار سروان! امير پرويز، فرزند هيچکدام از شماها نيست! امير پرويز، فرزند " يعقوب " است! فهميدی؟!).

مادر، از جايش می جهد ودر حالی که از عصبانيت، می لرزد، رو به مادر بزرگ فرياد می زند که : ( ديوانه شده ای؟! به سرت زده است؟! اين حرف ها چيست که جلوی اين بچه می گوئی؟!).

يکی از عموها که نزديک مادر بزرگ ايستاده است، می پرد و بازوهای او را، محکم، از پشت می گيرد وعموهای ديگر، کارد را از دست او بيرون می آورند و او را می اندازند به روی زمين و دست و پا و دهانش را محکم می بندند و کشان کشان، با خودشان، می کشانند به روی زمين و از اتاق خارج می شوند و.......

داستان ادامه دارد...........

توضيح :

برای اطلاع بيشتر در مورد " فرشاد عارف- حاج احمد محمدی" و " عارفی ها و اعتقاداتشان"، می توانيد به رمان " کدام عشق آباد" از همين قلم که در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...17

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( هفدهمين قسمت )

يکی از عموها که نزديک به مادربزرگ ايستاده است، می پرد و بازوهای او را، محکم، از پشت می گيرد وعموهای ديگر، کارد را از دستش، بيرون می آورند و می اندازندش به روی زمين و دست و پا و دهانش را محکم می بندند و کشان کشان، به دنبال خودشان، می کشانند واز اتاق خارج می شوند. امير پرويز هم، گريه کنان، به دنبالشان راه می افتد که پدرش، با عصبانيت، او را به اتاق بر می گرداند و درحالی که دارد در اتاق را از پشت، به روی او قفل می کند، می گويد: : ( همانجا، می مانی تا ما برگرديم! اگر صدايت در آيد، چنان بلائی بر سرت بياورم که مرغان هوا، به حالت، خون گريه کنند!).

در همان زمان که امير پرويز، به گوشه ای از اتاق پناه برده است و برای چيره شدن، بر ترس و وحشتی که او را فراگرفته است، صورتش را با دست هايش پوشانده است، شاه خواب می بيند که ملکه، روی خشت نشسته است و از درد به خودش می پيچد و با چنگ و دندان، آسمان و زمين را می خراشد و فرياد می زند و خود او، جلوی ملکه، زانو زده است و دست به ميان ران هايش برده است و دارد از درون شکمش، جانوری هزار دست و پا را بيرون می کشد. جانور که بيرون کشيده می شود، شکمش را می شکافد و از درون آن، مرواريدی بيرون می آورد به بزرگی يک گلوله ی توپ و از خواب می پرد وفورا، دستور می دهد که بروند و همه ی روشنفکران دربار را خبر کنند. روشنفکران که می آيند، شاه، خوابش را برای آنها تعريف می کند و می خواهد که آن را تعبير کنند. روشنفکران دربار،- به غير از يک نفرشان - هم نظرو هم صدا، رو به شاه می کنند و می گويند که بخت شاهنشاه بلند است و مرواريدی به چنان بزرگی، حکايت از آن می کند که جلال و شوکت شاهانه رو به فزونی است و.............ولی، آن يک نفر، به سوی دلقک شاه می رود و چيزی در گوش او می گويد و دلقک هم، از جايش می پرد و ملق زنان، خودش را می رساند به شاه و سر در گوش او می کند و می گويد : ( مبادا با مزخرفاتی که اين دلقک ها می گويند، خام شوی! مرواريدی که تو در خوابت ديده ای، مرواريد نيست، بلکه، گلوله توپی است که همين الان، اميرعشق آبادی، از زير درخت سيب، به سوی تو نشانه رفته است!).

شاه دستور می دهد که فورا بروند و امير عشق آبادی را کتف بسته بياورند به حضورش که می روند ومی گردند و چون پيدايش نمی کنند، برای آنکه دست خالی برنگشته باشند، توی شهر راه می افتند و از قضای روزگار، سر ازجلوی منزل خسرو گلسرخی در می آورند و چون وسط چله ی تابستان است و آنها هم تشنه اند، زنگ درمنزل را به صدا در می آورند، اما با کمال تعجب، می بينند که به جای خسرو گلسرخی، خسرو گل محمدی، با گلوله ای از يخ، درون کاسه ای چينی، در را به روی آنها می گشايد و می گويد : ( سلام. منتظرتان بودم. بفرمائيد داخل!).

بازجو، با لبخندی بر لب، دفترچه ای را که در دست دارد، به کناری می گذارد و از پشت ميزش بر می خيزد و به سوی او می آيد وبا مهربانی و احترام، می گويد : ( اين داستان را، خود شما نوشته ايد؟).

( خير).

( می دانيد که نويسنده ی آن چه کسی است؟).

( خير).

بازجو، با مشت می کوبد توی صورتش و می گويد : ( مرواريد را کجا مخفی کرده ای؟!).

خنده اش می گيرد و خون از دو لوله ی دماغش بيرون می زند و برای لحظه ای از حال می رود. مادرش می آيد و چشمش که به دماغ خون آلود او می افتد، دلش به حالش می سوزد و او را در آغوش می گيرد و می بوسد ودر همان حال که گلی از يخ را به روی سينه ی او سنجاق می کند، بغضش می ترکد و گريه کنان می گويد : ( بخند پسرم! بخند! بخند! بخند! بخند!).

بازجوی ديگر، با تيزی پنجه ی کفش، می کوبد توی شکمش و فرياد می زند: (ننه جنده! داری می خندی؟! مگه نميشنفی آقا چی ميگه؟! ميگه، مرواريد و، کوجا قايم کردی؟!).

( می خندد).

( بزن مادر قحبه را. بزن!).

مشت. لگد. مشت. لگد. مشت. لگد. مشت و لگد. مشت مشت مشت مشت مشت ومشلگد مشلگدمشلگدمشلگدمشلگدمشلگد

( آهای مردم! کشتند! کشتند! آقا را کشتند!).

( کدام آقا؟!).

( صولت خان را! نماينده ی دولت آباد را!).

(در کجا؟!).

( توی گردنه!).

( کدام گردنه؟!).

( توی گردنه ی واويلا).

راننده ی صولت است که برسر زنان و شيون کنان، خودش را رسانده است به پاسگاهی، درچند فرسخی " گردنه ی واويلا" و حالا، دارد برای امنيه ها تعريف می کند که بعله! تنگ غروب بوده است و به همراه صولت خان، تخته گاز، می رانده است به سوی دولت آباد که می رسند به قهوه خانه ی پائين گردنه. به صولت خان می گويد که چون دارد شب می شود و به هر حال به تشييع جنازه ی حاج احمد نخواهند رسيد و در ضمن، گردنه هم، امن نيست، پس بهتر است که شب را در همان قهوه خانه بمانند و صبح زود راه بيفتند به سوی دولت آباد که صولت، مخالفت می کند و راننده هم تخته گاز، به راهش ادامه می دهد. از بخت بدشان، چند فرسخ بعدش، ماشين پنجر می شود و تا پنجری اش را بگيرد و برسند به بالای گردنه، پاسی از شب گذشته است که ناگهان، از درون تاريکی، دونفر بيرون می پرند و می ايستند وسط جاده و راننده ترمز می کند و می خواهد بر گردد، اما صولت می گويد: برو. به راهت ادامه بده! راننده می گويد : می کشند! صولت می گويد : نترس! از خودمان هستند!. به آنها که می رسند، صولت می گويد نگهدار. راننده ترمز می کند و نگهميدارد. آن دونفر که صورت هايشان را پوشانده اند، با تفنگ هايشان می آيند به جلوی پنجره ی ماشين و صولت، شيشه را پائين می کشد و رو به آنها می کند و به زبانی که برای راننده، نامفهوم است، چيزی به آن دونفر می گويد و بعد هم از راننده می خواهد که از ماشين پياده شود و صد متری آن طرف تر بايستد تا خبرش کند. راننده، پياده می شود و می رود و در جائی درون تاريکی، منتظر می ماند تا صولت خبرش کند و می بيند که آن دو نفر، سوار ماشين شدند و پس از چند دقيقه ای از ماشين بيرون پريدند و دوان دوان رو به کوه رفتند و درون تاريکی ناپديديد شدند. راننده، هرچه منتظر می شود که صولت، صدايش کند، خبری نمی شود و با نگرانی، صولت را، چند دفعه صدا می زند و چون بازهم خبری نمی شود، خودش را می رساند به ماشين و با جسد بی سر صولت، رو به رو می شود! رو به رو می شوند! رو به رو می شويد و......فورا، خودشان را و خودتان را می رسانيد و می رسانند به نظميه و دستگير شد گان را می گذارند و می گذاريد توی منگنه که بفهمند و بفهميد قاتل حاج احمد محمدی و صولت خان، چه کسی بوده است و در روز تشييع جنازه، مسئله ی مسلمان بودن و يا نبودن حاج احمد محمدی، از طرف چه کسانی مطرح شده بوده است و........ چون، معلوم می کنند و معلوم می کنيد که نه تنها دستگيرشدگانشان و دستگيرشدگانتان، بلکه کشته ها و زخمی ها شان و کشته ها و زخمی هاتان و خانواده ی آنها هم ازعلاقه مندان به صولت و حاج احمد محمدی بوده اند و بوده ايد و هيچ شکی هم درمسلمان بودنش نداشته اند و نداشته ايد که بخواهند و بخواهيد مخالف به خاک سپردنش در قبرستان مسلمان ها باشند و باشيد! بنا براين، همه شان را و همه تان را آزاد می کنند و آزاد می کنيد و بعد هم، می روند و می رويد و شايع می کنند و شايع می کنيد که در روز تشييع جنازه، غريبه ها ئی را در ميان جمعيت ديده اند و ديده ايد که تا آن روز، هيچکس، آنها را در دولت آباد نديده بوده است و...... ناگهان، چشمتان می افتد به او که مثل هميشه، دارد، با خدا وشيطان و آدم و حوا و نور و تاريکی و خوبی و بدی و " تنهائی "، قايم موشک بازی می کند. به همديگر، چشمک می زنيد و راه می افتيد به سويش که عقاب دوسر جيغ می کشد و او را از جای می جهاند و پرتابش می کند به پشت آن تکه از تاريکی و باز جيغ می کشد و از پشت آن تکه تاريکی، پرتابش می کند به پشت اين تکه از نور وباز جيغ می کشد و از پشت آن تکه از نور، پرتابش می کند به پشت اين تکه از تاريکی و چشم که باز می کند، خودش را می بيند، چهره به چهره با آنها و با شما، پشت انبار پنبه ی " اونشاخلاها" و سايه ی آژدان تيموری که ايستاده است و ايستاده اند و ايستاده ايد بالای سرش و می گويد و می گويند و می گوئيد که: ( اينجا چه می کنی؟!).

( خوابيده ام!).

( خوابيده ای! مگر اينجا، جای خوابيدن است؟!).

( جائی ندارم!).

( جائی نداری؟! يعنی چه، جائی نداری؟! پاشو برو به خانه تان. پاشو!).

( خانه ندارم!).

( کيف و کتاب هم که داری؟! از مدرسه فرار کرده ای؟!).

( بلی).

( از کدام مدرسه؟!).

( ازيک مدرسه ای، درعشق آباد).

( از يک مدرسه ای، درعشق آباد فرار کرده ای و آنوقت آمده ای، به اينجا! اسمت چيست؟!)

( نمی دانم!).

( نمی دانی؟!).

آژدان تيموری، دارد، دارند، داريد سلول های تنگ و تاريک و نمور شهربانی را نشانش می دهد، می دهند، می دهيد. .آژدان تيموری، دارد، دارند، داريد او را به درخت وسط ميدان شهر، طناب پيچ می کند، طناب پيچ می کنند، طناب پيچ می کنيد و در پيرامون ميدان، جلوی مغازه های خدا فروشی و شيطان فروشی و آدم فروشی و حوا فروشی و فضل فروشی و فخر فروشی و...........- بگو از شير مرغ تا جان آدميزاد – فروشی شان و فروشی تان، ايستاده اند و ايستاده ايد و او را به همديگر نشان می دهند و نشان می دهيد و غش غش کنان به جلو می آيند و به جلو می آييد تا وقتی که آژدان تيموری، به قصد کشت، ضربات شلاق را بر جسم و جان اوفرود می آورد، بتوانيد، همه تان با هم، يک صدا، فرياد بزنيد : ( بزن آژدان! بزن تا مثل " ما" شود، اين " ناما"!).

( چشم هايت را بسته ای و داری با سرعت، می روی به طرف مسلخ و ما را هم به دنبال خودت می کشانی!).

( منظورت چيست؟!).

( چرا پريشب نيامدی؟!).

( به کجا؟!).

( به همانجائی که قرار گذاشته بودی که بيائی!).

( اگر قراری بوده است، بين خودتان بوده است.من، قراری با کسی نگذاشته ام!).

( چه شده است؟! چون انتقاد کرده اند، بهت برخورده است؟! حقيقتش اين است که من هم با آنها موافق هستم. تو، اصلا، اصول مخفی کاری را رعايت نمی کنی! نمونه اش، توی همين اداره! با دفاع از اين کارمند و آن ارباب رجوع، نگاه همه را متوجه خودت کرده ای! ديگر لازم نيست که ساواکی های اداره، به تو شک کنند. چون خودت با کارهايت داری داد می زنی که من دارم برای عدالت می جنگم. بيائيد و هرچه زودتر، دستگيرم کنيد!).

( مثل اينکه، باز دارد سوء تفاهم می شود. من، آن شب گفتم که آدم تشکيلاتی نيستم. من می خواهم که به عنوان يک انسان، آنهم يک انسان ايرانی، آنچه را که تا به حال، از آزادی واستقلال وعدالت، فهم کرده ام، اول، در خودم، در خانواده ام، در جامعه ام، به آزمايش بگذارم. بنا براين، بهتر است که با هم، رابطه ای نداشته باشم!).

( آره گفتی. ولی، خودت هم خوب می دانی که نمی شود!).

( چرا نمی شود؟!).

( من، شخصا، تو را می شناسم و بهت اعتماد دارم! ولی به هرحال، تو چيزهائی را می دانی که.......).

( ولی، من به تو اعتماد ندارم!).

داستان ادامه دارد...........

توضيح :

برای اطلاع بيشتر در مورد " انبار پنبه ی اونشاخلاها"، می توانيد به داستان بلند " هيچ. نيچ. کا" که از همين قلم و در همين وبلاگ موجود است، مراجعه کنيد.

شما بايد...18

شما بايد دستتان را از جيب ايشان، بيرون بياوريد!

( هيجدهمين قسمت )

( مثل اينکه، باز دارد سوء تفاهم می شود. من، آن شب گفتم که آدم تشکيلاتی نيستم. گفتم که می خواهم به عنوان يک انسان، آنهم يک انسان ايرانی، آنچه را که تا به حال، از" عدالت، استقلال وآزادی" ، فهم کرده ام، اول، در خودم، در خانواده ام، در جامعه ام، به آزمايش بگذارم. بنا براين، بهتر است با شما که در صدد کار سياسی تشکيلاتی " مخفی" هستيد، رابطه ای نداشته باشم!).

( آره گفتی. ولی، خودت هم خوب می دانی که نمی شود!).

( چرا نمی شود؟!).

( من، شخصا، تو را می شناسم و بهت اعتماد دارم! ولی به هرحال، تو چيزهائی را می دانی که.......).

( ولی، من به تو اعتماد ندارم!).

( تو، به من اعتماد نداری؟!).

( نه. به تو، اعتماد ندارم و در ضمن، داد هم نزن و صدايت را هم برای من، بلند نکن! بيا، اين هم دوتا ليوان آب خنک. به سلامتی هم می نوشيم و اگر خواستی که دليل بی اعتمادی ام را نسبت به خودت بشنوی، مثل دو تا آدم عاقل وبالغ، می نشينيم اينجا و من برايت می گويم که چرا به تو اعتماد ندارم و تو هم، اگر اشتباه می کنم، مرا از اشتباه بيرون می آوری. قبول؟).

پيشنهاد نشستن و رو در رو گفتگو کردن با " او" را قبول نکرد و بازهم، مثل هميشه گذاشت و در رفت، چون، من و چند نفر ديگرهم، آنجا بوديم و می توانستيم شاهد گفتگوی او با " او" باشيم! در ظاهر، همه اش صحبت از جمع می کند، اما ، اگر در مورد مسائل مربوط به خودش، کسی پای جمع را به ميان بکشد، اگر بتواند، به طريقی، از زير آن شانه خالی می کند و اگر نتواند، مثل آن روز، می گذارد و در می رود تا در پنهان، افراد را تنهائی به کناری بکشد و کاری کند تا برای رسيدگی به مسئله ی او، جلسه ای، تشکيل نشود، حتی اگر تشکيل نشدن آن جلسه، به قيمت متلاشی شدن همان تشکيلاتی تمام شود که آنقدر سنگش را به سينه می کوبد! يعنی مصداق همان ضرب المثلی می شود که می گويند: " ديگی که برای من نجوشد، بگذار سگ در آن بشاشد!". ديديد که جلوی چشمتان به " او" گفت که شخصا، او را می شناسد، در حالی که چند روز قبل ازآن جلسه، مرا به کناری کشانده بود و می خواست بداند که " او"، اهل کجا است؟! پدرش چکاره است؟!ازدواج کرده است؟! فارغ التحصيل کدام دانشکده است و........ من، با وجودی که جواب همه ی سؤال های او را می دانستم، اظهار بی اطلاعی کردم. چون، اعتماد نداشتم و بعد هم معلوم شد که احساس بی اعتمادی ام نسبت به او، بی خود نبوده است! تاکتيکش اين است که اگر سؤالی در مورد تو دارد، از خود تو، نمی پرسد، بلکه خودش را به افرادی که فکر می کند به تو نزديک هستند، نزديک می کند و چنان از آنها، در مورد تو، سؤال می کند که انگاردوستی دارد از دوستی ديگر، در مورد دوست مشترکشان، چيزی را می پرسد که اولا، چندان مهم نيست و ثانيا، خودش می داند و فقط می خواهد مطمئن شود که آنچه می داند، منطبق با واقعيت است! آنوقت، آنچه را که می شنود، با دخل و تصرف هائی، در بسته های منفی، درون آرشيو ذهنش انبار می کند تا روزی که آن دوست مشترک درمقابل منافع او و يا در مقابل منافع کسانی قرار بگيرد که منفعت او، وابسته به منفعت آنها است! آنوقت، به عنوان دوستی که قدرش را ندانسته اند، به ميدان می آيد ومظلوم نمائی کند و همان مظلوم نمائی را وسيله ای قرار ميدهد برای ايستادن در کنار دشمنان کسانی که روزگاری دوستان او به حساب می آمده اند! مثل همين کاری که الان دارد با " او" می کند! جلوی ما، به " او" می گويد که به او اعتماد دارد! در حالی نه تنها در آن جلسه، بلکه بارها، به خود من گفته است که به " او" اعتماد ندارد و نمی داند که چگونه آن را با جمع در ميان بگذارد. روزی که با آن پيشنهاد مشکوک ، به ميدان آمد و " او"، به شدت، با آن پيشنهاد مخالفت کرد و اکثريت افراد در مقابل مخالفت " او" موضع مخالف گرفتند و وقتی که " او" شروع به مطرح کردن دلايل مخالفتش با آن پيشنهاد کرد، با سوء ظن به " او" خيره شدند ، تازه فهميدم که انگار با نقشه ای از پيش تعيين شده، برای چنان روزی، حس بی اعتمادی خودش را نسبت به " او"، جدا جدا، به تک تک افراد جمع، سرايت داده است و ضمينه را برای سوء ظن نسبت به " او" و زير سؤال بردنش - درصورت مخالفت با آن پيشنهاد- فراهم ساخته است! در حالی که منطقا، سوء ظن بايد متوجه پيشنهاد دهنده آن برنامه می شد، نه مخالفت کننده با آن!. به گفتگوی ميان پيشنهاد دهنده و مخالف او دقيق می شويم:

پيشنهاد دهنده، بدون آنکه قبلا، با هيچ کسی از افراد گروه، صحبتی کرده باشد ، می گويد: ( .... دو تا از بچه ها که يکی شان تازه از زندان بيرون آمده است و يکی شان هم ازخارج آمده است و از بچه های کنفدزاسيون است، می خواهند بيايند و در مورد مسايل مهمی با ما صحبت کنند، اما به دلايل امنيتی، چون ما نبايد صورت آنها را ببينيم، قرار شده است که وقت صحبت کردنشان يا پشت به آنها بنشينيم و يا ميان آنها و ما، پرده ای، چيزی بکشيم که......).

مخالف : ( چه کسی چنين قراری با آنها گذاشته است؟!).

( خودم).

( وقتی خودت داشتی با آنها قرار می گذاشتی، صورت هايشان را که می ديدی؟!).

( معلومه که می ديدم! دوستان قديمی هستيم).

( ولی، تو تا به حال، از اين دو دست قديمی زندانی سياسی و کنفدراسيونی، با ما صحبتی نکرده بودی!).

( به دلايل امنيتی!).

( بنا به همان دلايل امنيتی، تو، مورد اعتماد آنها هستی و ما، مورد اعتمادشان نيستيم؟!).

( مسئله ی اعتماد نيست! مهم صحبت های آنها است!).

( خوب! اگر به نظرت صحبت هاشان مهم است، می توانی آنها را ضبط کنی و....).

( ضبط کردن از نظر امنيتی. درست نيست!).

( خوب! هر چه می خواهند بگويند، می توانند بنويسند و بدهند به خودت که مورد اعتمادشان هستی و آنوقت، تو هم بياری اينجا و بدهی به ما!).

( راستش دليل مخالفت خوانی تو را نمی فهمم! دو تا آدم، خودشان را به خطر می اندازند که بيايند اينجا و اطلاعات گرانقيمتی را که ما به آن دسترسی نداريم، در اختيارمان بگذارند وآنوقت، تو داری توی آمدنشان اما و اگر ميگذاری!).

( تو اگر واقعا، دوست آنها هستی، نبايد بگذاری که به خاطر هيچ و پوچ، جانشان را به خطر بيندازند و به جائی بيايند که نه تنها کسی منتظزشان نيست، بلکه در راه آمدنشان هم مانع تراشی می کند و تازه، از کجا معلوم که ميان همين ما ها، يک کسی نرود و محل و تاريخ آمدن آنها را به جلسه لو ندهد؟ ها؟!).

( قضاوت در مورد تو را می گذارم به عهده ی جمع، اما اگر اعت